روزی که رفته بودم بنگاه کلید بگیرم، کلید خانه ام داخل جعبهش نبود. گفتند باید منتظر بشوی. فکر کردم از شانس من است. غزل توی خیابان منتظر بود. رفتند زاپاس آوردند. خانه که آمدیم قرار شد دیگر نگردیم دنبال خانه ی جدید. غزل ماند. گفتیم بدهیم یکی از روی کلیدمان بسازند. گفتند این از آن دسته کلیدهاییست که نمیشود ساخت. فکر کردیم بروم بگویم گم کردهام، جریمهاش را بدهم یکی ازشان بگیرم؛ خوشم نمیآمد از قیافهی شلختهی گم کردن. عصر صندوق پست را باز کردم و دوهزار تا کاغذ آمد روی سرم. ته صندوق یک پاکت بود. توش کلیدهای خانه بود. همان پاکتی که توی بنگاه گمشده بود. غزل را از قبل تر از اینکه خودمان تصمیمش را بگیریم دعوت کرده بودند انگاری...
20100903
واعظان کاین جلوه در....
در حالی مینویسم که صبح خوب آرامیست اما من توان توضیح دادن ندارم. تنها دلم میخواهد سرم را خالی کنم از آشوب داخلش. در خطوط زیر ممکن است به نظر بعضی بسیار بیسواد به نظر برسم. پربیراه هم نیست. ممکن است عقدهای به نظر برسم. از یابنده تقاضا میشود محمولهی اخیر را به عنوان یادگاری نگه دارد دست خودش. در جعبهی روان مرا باز نکند وآن وقت نگارنده را که یک روز دید توی دلش بگوید عقدهای و بعد توی رویش بخندد. بلکه یا کلاً فراموش کند یا برود پی بقیهی زندگی خودش.
آدم وقتی از مسافر به مهاجر تغییر کیستی بدهد یک روزی مثل امروز صبح مینشیند سفرهایش را نگاه میکند و کنار هم مینشاند که چرا ایرانیهای کمتری دیده که دلشان بخواهد با هموطنهای خودشان معاشرت کنند.
به گمان من در جامعهی ایرانی کشوری مثل هلند انگیزههای مهاجرت بسیار فرق دارد با انگیزههای مهاجرت به یک جایی مثل آمریکا. حوصله ندارم توضیح بدهم چرا آمریکا با هلند فرق دارد. آدمهایی که تا به حال، در مجموع از دوسال پیش یا حالا، دیدهام یا به دلایلی سیاسی از ایران خارج شدهاند که در میانشان هستند کسانی که نمیتوانند باور کنند که از خیلی سال پیش دیگر کسی به آیتالله منتظری نمیگوید گربه نره و ما قلبمان، یا لااقل قلب خیلیهامان، از وفاتش شدیداً درد گرفته است؛ بعضیهاشان هنوز به سخنرانیهای رضا پهلوی با دقت گوش میکنند. نه اینکه نباید گوش بدهند. منظورم این است که تصورشان این است که خروج پادشاهی از کشور ایران خبطی تاریخی بود که شازدهی ریشهداری باید بیاید جلوی ضرر را یک جایی بگیرد که بههرحال منفعت دارد. خیلیهاشان از بس برای خروجشان از ایران در همان سالهای اول انقلاب سختی کشیدهاند که خیال میکنند شاخ غول از همت مضاعفشان شکسته شده و تفاوت فاحشی با فامیلهای داخل ایرانشان دارند و سال به سال میروند ایران؛ میخورند؛ میچرند و دماغشان را بالا میگیرند؛ ولی از خانههای دویستمتری فامیلهاشان که به سوراخهای پنجاه متری خودشان برمیگردند و سیبزمینیشان را سرخ میکنند، نخی در انتهای نادیدنی خاطرشان به همان کشک بادمجان وطنی در خاطرهی خانهی دویست متری متصل است. بعضیهاشان مثل ویو، ایران را در دههی شصت فریز کردهاند. دیگر ایران را ندیدهاند. سادهدل شدهاند. تصویری از هیچ اتفاق جدیدی ندارند. حتی یک فروشگاه اجناس تقلبی مارکه را نمیتوانند تصور کنند. بدبختی و جنگ یادشان مانده. منظورم این نیست که امروز ملت ایران آن بدبختیها را ندارند ولی به گمان من بدبختی چیزیست که در کشور عزیزمان ایران دائماً به روز (آپگرید) میشود. شکل بدبختی بسیار تغییر کرده است.
بعضیها از ایران خارج شدهاند اما تعلقشان بیش از آنکه به هلند یا آلمان یا آمریکا یا بورکینافاسو بوده باشد، به "کشور خارج" متعلق بودهاند. من از این جماعت بر حذرم. خیلیها آمدند که بروند کشور دیگری و برای همیشه توی همین پاگرد نشستند. خاک هلند دامنگیر است. دیوار این دستهبندی را میتوان تا ثریا بالا برد. ذهنم یار نیست که بگویم از آنهایی که حالشان بد است چون پشتوانهی فرهنگی حضور در فرهنگ غیرخودی با چارچوبهای متفاوت نداشتهاند.
امسال در مقایسه با دوسال پیش یک گروه نسبتاً کم سن و سال به این جمعیت اضافه شدهاند. متولیان درجه یک جنبش اعتراضی سبز. کسانی که برای طراحی پوستر یک راهپیمایی خارج از کشور حاضر بودهاند فحشهای علمی نثار هم کنند. کسانی که اگر ولشان کنیم قطعاً توضیح میدهند پارسال چند بار کشته شدند و ما خیلی کوریم که ندیدیم. کسانی که طی سال گذشته راه خوبی برای چاپیدن دولت احمق هلند پیدا کردهاند.
امروز حالم بد است. فردا روز قدس است. من به یاد روز قدس پارسال افتادهام. حالم از دست بچههایی که اینجا بر سر ارثیهی دیدی چانه میزنند خراب است. اعتراض در هیچ صورتی ملک پدری کسی نیست و من قصد ندارم بگویم همه باید به یک تعریف متفق از دلایل اعتراض برسند اما حداقلش این است که میدانم خیلی از کسانی که گلویشان از تمایل به تصاحب آنچه مال خصوصی کسی نیست پاره شده، کسانی هستند که طبق میل شخصی و با دلایلی همچون اینکه روسری بو میداد و تهران ترافیک داشت و نمیشد مست توی خیابان راه رفت انتخاب کردند سال گذشته را در خارج از ایران بگذرانند. منظورم این نیست که این دلایل کافی نیستند. هرکس دلایل خودش را دارد. روی سخنم با کسانی است که "آرزو" میکردند در "کشور خارج" نبودند ولی برای این انتخابشان فشار و اجبار سیاسی و اجتماعی نداشتند. با اقلیت ناچار کاری ندارم. اینهمه حرف زدم که بگویم ای گروه آخر بیش از هر گروه دیگری وسط مغز من رژه میروید. بروید با مال پدری کشور پدریتان دوش بگیرید ولی دست بردارید از سر خون و زندان آنهایی که نفس که میکشند آتش از حلقشان پایین میرود و هرگز پوسترها و دستبندهای شما را ندیدهاند. اینها را برای این گفتم که بگویم ما در جهانی زندگی میکنیم که رییسجمهور کشور ابرقدرتش پشت تلویزیون برای کشتهشدگان ایران اشک میریزد و این صحنه به یک شوی تلویزیونی ختم میشود؛ همچنان تحریمهای اقتصادی بر تحریمهای سیاسی ارجح دانسته میشوند و الف نون در آن کشور میز شام پهن میکند. ما در جهانی زندگی میکنیم که رسانه در کشور آزاد دموکرات آمریکا چنان میکند که سی و پنج درصد مردم آمریکا معتقد میشوند در عراق تسلیحات اتمی ورای تصوری وجود داشت و خدا پدر بوش را بیامرزد. به گمان من در چنین جهانی بهتر است به جای اینکه از آب گلآلود ماهیهای دمطلایی بگیریم کمی از فضای علمی سود ببریم و دانش کسب کنیم. به نظر بیسوادی مثل من، در چنین جهانی جمعیت اوپوزیسیون خارج از کشور، در بیشتر موارد، و نه در همه جا، یک جمعیت مرده است! این عقدهای در همینجا تریبون را میدهد دست یکی دیگرتان. فردا روز قدس است. ته حلق نگارنده خشک است. دود پیچیده. خدانگهدار
20100805
گر از قفس گریزم، کجا روم کجا من؟
چیزی در این خانه هست، خانهای در این چیز هست و "هست"ی در این چیز و در این خانه هست، از اینها چه بگویم؛ چگونه بگویم؟ فیلم هنوز شروع نشده. ناخنهایم را شب بگیرم یا روز؟ آمدهام سفر... سفر نیامدهست در من. نه، آمده است. خودم دیدم که آمد. موهایش را بافته بود که آمد. تنها بود که آمد. از دست غبار بود که... فیلم هنوز شروع نشده. دلواپس بود که آمد. ناخنهایم را شب بگیرم یا روز
20100803
محض خفه نشدن- سه
همه دارند میروند- به پیوست اعتراض پیشین حالا نیایید بنویسید این "همه" که تو نوشتی مصداق حقیقی ندارد چون فلانیها و بهمانیها قرار نیست بروند جایی. وقتی حرف همدیگر را میفهمیم نیاییم دق دلی آنهمه چیزهایی که مهمند و نمیشود براشان کاری کرد را خالی کنیم روی خردهریزها-. از بعضی چیزها آدم سختتر دل میکند. چند کارتن بزرگ کاغذ و یادگاری دارم. یکسریشان را نمیشود تایپ کرد و نگه داشت. یکسری قدیمی بودنش مهم است. روزنامه باطلهشدنش مهم است. دستخطش مهم است. آن لحظهای که آن آدم نشسته بوده گوشهی تختش، پشت میزش، روی روزنامهی کنار دستش برای تو مینوشته مهم است نه الزاماً آن حرفها که نوشته. الان گرفتاری من این است که آیا همین لحظهای که دارم میگویم مهم است، حقیقتاً مهم است؟ مهم است که من ده سال پیش چه شکلی بودم؟ کلی خاطره ریختهام بالای کمد مادرم. یک روزی نوجوان که بودم نامههای آدمهای معروفی که دوستشان داشتم میخواندم دلم میخواست آدمی بشوم که حتی نامههای خصوصیاش جذابیت دارد. نشستم اینهمه کاغذ جمع کردم که سالی یک کارتنش را میریزم دور. نشدم آن آدمی که پانزده سال پیش فکر میکردم قطعاً به اینها نیاز پیدا میکند؛ نشدم و نمیشوم دیگر. حتی اگر میشدم هم دنیا دیگر خیلی تغییر کرده. دنیا خیلی شلوغ تر از آنیست که تو تبدیل بشوی به کسی که مردم حوصله میکنند زیر و بر فضای خصوصیات را بجویند. مردمی که دستخط فارسی میخوانند درد توی دلشان بیشتر از این حرفهاست. آن دیگریهایی که زندگی خصوصی ما برایشان جالب است هم کارشان ساده است. با اینهمه پروفایلی که توی اینترنت داریم راحت میتوانند جواب همهی سوالاتی که خجالت میکشند مستقیم بپرسند پیدا کنند. من اینها را میخواهم چه کنم؟ حتی عینک مادربزرگم را. آلبوم نخهای رنگرزیشدهی دانشگاه. هرجا بروم اینها را با خودم نمیبرم. نمیتوانم یعنی. دیگر زندگیمان از یک کمد و یک اتاق و یک وانت تبدیل شده به یک چمدان. خاطرههای من توی زندگی چمدانیام چه جایی دارند...
همه دارند میروند. با چمدانهاشان. نیایید بنویسید این "همه" که تو نوشتی مصداق حقیقی ندارد. به جایش نگاه کنید به کمدهایی که دارند چمدان میشوند. من این کاغذها و روزنامهها را چه کنم؟ چقدر دور بریزم؟ چقدر؟
همه دارند میروند. با چمدانهاشان. نیایید بنویسید این "همه" که تو نوشتی مصداق حقیقی ندارد. به جایش نگاه کنید به کمدهایی که دارند چمدان میشوند. من این کاغذها و روزنامهها را چه کنم؟ چقدر دور بریزم؟ چقدر؟
محض خفهنشدن-دو
میخواهم بزنم به بیخش. خسته شدم از بس دهانمان که باز شد یک سفیر ادب و ادبیات ایستاده بود که قضاوت نکن. تعمیم نده. اینرا نگو. دموکراسی از اینجا شروع میشود. بنشینید که باد بال تعمیم ندادن شما، توی زابل و جادهی چغلوندی خرمآباد و دشت مغان طوفان دموکراسی برپا کند.. اینجا را آب برده بابا. خواب چی میبینی که اینهمه سنگین است؟ فرهنگ ما مشق پانصد صفحهایش مانده سر دستش آنوقت ما یک کلونی تشکیل دادهایم توی سهم چند متریمان درسرزمین دیجیتال اعتراض میکنیم که حتماً دور دفترت را تزئین کن! مشق را ننوشتهای طوری نیست؛ فرهنگ از همین جاهای ریز ریز شروع میشود. اگر من به اندازهی خودم حق داشته باشم میگویم نه! شروع نمیشود. در این سی سال اینطور فهمیدهام که با یک گل به احتمال قوی بهار نمیشود. یعنی خیلی طول میکشد تا بشود. لااقل باغچهاش باید کوچکتر باشد از اینی که ما داریم. خرج دارد. وقتی میگویم خرج یعنی پول! یعنی اقتصاد فرهنگی. یعنی حکومتی که تعیین کند امروز مردم به فلان سمت پیش بروند. توی تلویزیونشان فلان نوع برنامهها را ببینند. یعنی نظریهپردازانی که فکر صد سال بعدشان را کردهباشند. دستشان با هم توی یک کاسه باشد. ما بیشتر از آن چیزی که حدسش را میزنیم به دم و دست و پاهامان نخ وصل است. بگذارید من آدم بدی باشم. دستتان درد نکند معلمین اخلاق گرانقدر من. من شاگرد بدی بودم. رفوضه شدم. دیکتهم هم خراب است. حتی رفوزه شدن را بلد نبودم. شب بخیر.
پ.ن: الان نظرم این است. سه ساعت دیگر ممکن است عوض بشود.
پ.ن: الان نظرم این است. سه ساعت دیگر ممکن است عوض بشود.
20100801
محض خفه نشدن- یک
خوش نمیگذرد. منتظر چیز خاصی نیستم. گاهی چهار تا تکه اثاث جابجا میکنم. گاهی مینشینم ساعتها به مانیتور نگاه میکنم. فایدهای هم ندارد. توی اثاثها همهچیز هست. دفترها. اینها را آدمها چهکار میکردند. تا قبل از اینکه عکسها دیجیتال بشوند؛ تا وقتی هزارتاشان نرفته بود توی یک جای نادیدنی، تا قبل از اینکه اینهمه کارت تبریک و کاغذ و نامه و خاطره نرفته بود توی این مستطیلی که دیگر خستهام کرده، ما چهطور جا کم نمیآوردیم؟
قبل از اینکه وبلاگ داشته باشم، یک سری دفتر یادداشت داشتم که کاغذهاش گلاسه بود. نمیدانم یک جنس خاص خوبی داشت که خطم را خوب میکرد. الان از بس نمینویسم حتی جادوی آن کاغذها فایده ندارد. مال زمانیست که انجمن گرافیک بودم و یکی از اعضاء به عنوان تبلیغات آورده بودم. هنوز چند جلدی ازشان احتکار کردهام اما چه فایده. از بس عاشقشان بودم توی همهی مهمانیها یا سفرها می بردمشان. آن وقتها خوب بود. بهتر بود. خیلی بهتر از وقتی دفتر یادداشتم وبلاگم شد. آن دفترها زندگی واقعی من بود. عصبانیتهام. خوشحالیهام. دوستداشتنهام. تنهاییهام. همه چیزم. دارم بخش بزرگی از خاطرههام را توی سانسورهای طبیعی یک فضای عمومی از دست میدهم. البته اگر به نتیجه برسم که خاطره را باید نگه داشت. مدتهاست به خاطرههام وفادار نمیمانم. هرچیزی که یادم میاندازند یادم نیست. حوصله ندارم. خوش نمیگذرد.
قبل از اینکه وبلاگ داشته باشم، یک سری دفتر یادداشت داشتم که کاغذهاش گلاسه بود. نمیدانم یک جنس خاص خوبی داشت که خطم را خوب میکرد. الان از بس نمینویسم حتی جادوی آن کاغذها فایده ندارد. مال زمانیست که انجمن گرافیک بودم و یکی از اعضاء به عنوان تبلیغات آورده بودم. هنوز چند جلدی ازشان احتکار کردهام اما چه فایده. از بس عاشقشان بودم توی همهی مهمانیها یا سفرها می بردمشان. آن وقتها خوب بود. بهتر بود. خیلی بهتر از وقتی دفتر یادداشتم وبلاگم شد. آن دفترها زندگی واقعی من بود. عصبانیتهام. خوشحالیهام. دوستداشتنهام. تنهاییهام. همه چیزم. دارم بخش بزرگی از خاطرههام را توی سانسورهای طبیعی یک فضای عمومی از دست میدهم. البته اگر به نتیجه برسم که خاطره را باید نگه داشت. مدتهاست به خاطرههام وفادار نمیمانم. هرچیزی که یادم میاندازند یادم نیست. حوصله ندارم. خوش نمیگذرد.
20100731
هردو سردرد است اما این کجا و آن کجا
دیشب سردرد داشتم. نفهیدم چهشد. فقط دیدم توی خیابان نشستهام روبروی پارک اشک میریزم. از نمایش مولوی آمده بودیم. صبح یادم آمد که علی رفت ماشین آورد مرا ببرد بیمارستان و مکین و سانی و پسرخاله را یادم هست که به نسبت بیشتر رودرواسی داشتم باهاشان تا نوید و پویان و غزل و الناز یا حتی کاوه. صبح یادم آمد یازده نفر شام نخورده آمدهاند بیرون. یادم آمد منصور اینها بدون ماشین برگشتند کرج.. لحظات شب قبل را صبح درک میکردم. حتی نمیدانم اینهمه بیتابی توی سرم از کجا بود. آنهمه وزن اضافه از کجا بود؟ هیچچیز نمیدانستم. با اینهمه نادانی سرازیر...
بیدار که شدم گاف خانم چای دم کرده بود. گفتم خوبی؟ گفت سر درد دارم. مثل دیشب من بود. گیرم زودتر قرص خورده بود. ولو شدم توی تخت. صبحانه خوردم. صبحانهی دیر. باز ولو شدم. بهتر بودم. زنگ زدم از دل مکین دربیاورم. گفت درک کرده. منصور هم همین را گفت. خیالم راحت شد. پا شدم لباس پوشیدم رفتم استخر. گاف خانم سر درد داشت. توی هال گفت گوجه پلو دوست نداری یک کمی برایت ماکارانی میپزم. من ولو بودم توی تخت. او داشت پیاز خرد میکرد. هی سرش را میچرخاند. اشکهای پیازی میریخت.
چهار ساعت بعد برگشتم. گاف خانم برایم غذا پخته بود. جارو کرده بود. بشقاب و لیوان غذایم را که گذاشتم توی ظرفشویی حالم از خودم بههم خورد. زود شستمشان. گاف خانم بهجای آنکه باعث گرسنگی یازده نفر بشود باعث سیری چندین نفر شده بود.
چسبیده بودم به گودر و بالش. گاف خانم توی راهرو راه میرفت میگفت اگر بروید من چطوری توی این راهرو راه بروم. چطور بیایم توی این اتاقها. من که سردرد داشتم آدمها را یادم نمیآمد. گاف خانم دوری احتمالی مارا یادش بود. خسته بودم. مکین گفت نقاهت بعد از دیشب است. گاف خانم گفت من صبحها منتظر میشوم بیدار بشوید. اگر بروید من چطور بیایم توی این راهرو منتظر بشوم وقتی قرار نیست هیچ صدایی از توی اتاقهاش بیاید. گاف خانم سر درد داشت. من توی تخت خوابیده بودم..
بیدار که شدم گاف خانم چای دم کرده بود. گفتم خوبی؟ گفت سر درد دارم. مثل دیشب من بود. گیرم زودتر قرص خورده بود. ولو شدم توی تخت. صبحانه خوردم. صبحانهی دیر. باز ولو شدم. بهتر بودم. زنگ زدم از دل مکین دربیاورم. گفت درک کرده. منصور هم همین را گفت. خیالم راحت شد. پا شدم لباس پوشیدم رفتم استخر. گاف خانم سر درد داشت. توی هال گفت گوجه پلو دوست نداری یک کمی برایت ماکارانی میپزم. من ولو بودم توی تخت. او داشت پیاز خرد میکرد. هی سرش را میچرخاند. اشکهای پیازی میریخت.
چهار ساعت بعد برگشتم. گاف خانم برایم غذا پخته بود. جارو کرده بود. بشقاب و لیوان غذایم را که گذاشتم توی ظرفشویی حالم از خودم بههم خورد. زود شستمشان. گاف خانم بهجای آنکه باعث گرسنگی یازده نفر بشود باعث سیری چندین نفر شده بود.
چسبیده بودم به گودر و بالش. گاف خانم توی راهرو راه میرفت میگفت اگر بروید من چطوری توی این راهرو راه بروم. چطور بیایم توی این اتاقها. من که سردرد داشتم آدمها را یادم نمیآمد. گاف خانم دوری احتمالی مارا یادش بود. خسته بودم. مکین گفت نقاهت بعد از دیشب است. گاف خانم گفت من صبحها منتظر میشوم بیدار بشوید. اگر بروید من چطور بیایم توی این راهرو منتظر بشوم وقتی قرار نیست هیچ صدایی از توی اتاقهاش بیاید. گاف خانم سر درد داشت. من توی تخت خوابیده بودم..
20100721
"ابیشنوی" یا "به حق چیزهای نداشته"
داشت یکجوری از ته حنجرهاش میگفت "به من فرصت بده باز از سر نو دچار تو گرفتار تو باشم" که من جدی گرفتم با خودم گفتم ایکاش حتماً بهش فرصت بدهد؛ این طفلی گناه دارد.. به من فرصت بده رنگینکمون شم... به من فرصت بده.. به من فرصت بده.. هی دوباره فرصت میخواست برای خیلیچیزهای دوستداشتنی حسرتبرانگیز. بعد آن ترانه تمام شد. بانوی موسیقی و گل آمد. بقیهی ترانههای آن آلبوم آمدند. من دیدم از تمام بخشهای عاشقانهشان درک عملی دارم. دیدم در زندگیام پیش آمده مضمون عاطفی آن جملات را از زبان کسی که دوستم دارد بشنوم. دیدم پیش آمده خودم توی خلوت خودم بهشان فکر کنم که چه عاشقم. همیشه پیش میآید. پیش آمده حتی بنویسمشان یک گوشهای. بعد دیدم آن ترانهی اولی مانده تو دلم. دیدم توی زندگی من تا همین امروز هیچکس نیامد بگوید به من فرصت بده.. هیچکس به این نتیجه نرسید که شاید بد نباشد یک ذره جبران کند. هیچکس نیامد بگوید من جفایی کردم اما فرصت میخواهم نتیجه را تغییر بدهم یا حتی اینکه یکخواستهای را قبلاً نمیتوانستم انجام بدهم حالا فرصت بده. اصلاً و مطلقاً هیچکس فرصت نخواست. بوده که کسی بیاید بگوید حالا بیخیال نیاز بیا قهر نباشیم. یا شده بگوید حالا کوتاه بیا و بفهم که خواستههایت مزخرف است اما اصلاً حتی محض نمونه یک نفر از من فرصت نخواست. هیچ کس.
فکر کردم که شاید آدمهایی مثل من به صورت طبیعی در حال فرصت دادنیم آنقدر که هیچکس به نظرش نمیرسد "عجب فرصتی". اصلاً انقدر همینجوری امیدوار و به حالتی خستهکننده در حال فرصت دادنیم که احتیاجش پیش نمیآید کسی از ما فرصت بخواهد و چه میدانم لابد ماییم که یک روز بالاخره ساکمان را برمیداریم میرویم پی بقیهی زندگیمان و هیچکس هم فکر نمیکند عجب خوب بود وقتی فلانی بود بروم دنبالش ازش یک فرصتی بگیرم. اگر نگوید "در را پشت سرت ببند" شانس آوردهایم.
فکر کردم که شاید آدمهایی مثل من به صورت طبیعی در حال فرصت دادنیم آنقدر که هیچکس به نظرش نمیرسد "عجب فرصتی". اصلاً انقدر همینجوری امیدوار و به حالتی خستهکننده در حال فرصت دادنیم که احتیاجش پیش نمیآید کسی از ما فرصت بخواهد و چه میدانم لابد ماییم که یک روز بالاخره ساکمان را برمیداریم میرویم پی بقیهی زندگیمان و هیچکس هم فکر نمیکند عجب خوب بود وقتی فلانی بود بروم دنبالش ازش یک فرصتی بگیرم. اگر نگوید "در را پشت سرت ببند" شانس آوردهایم.
مفاصا حساب
شاید کمی هم به واقعیت زندگیام بدهکار باشم. یا حتی به رویاهایم در همهی روزهایی که گذاشتمشان سر کار که چیزهایی را برای خوشایند من تصور کنند که به امکان واقعیشدنشان مطمئن نبودم. خب من چه میدانستم. من خودم هم شاید سرکار بودم!
آدم وقتی خوب نگاه نکند بعداً به رویاهاش بدهکار میشود. این افتضاح است. حتی آدم به رویاهای آدمهای اطرافش بدهکار میشود چون بهشان میقبولاند یکجور دیگری نگاهش کنند. الان کمی شوکهام و بدهکاری در هرصورت عصبیکننده است.
خوب که فکر کنم یکجاهایی هم طلبکارم. مثلاً از سادهانگاریام طلبکارم. خیلی طلبکارم. اما این بدهکاری و طلبکاری که به هم صاف نمیشوند! روز آرامیست. حال ندارم تکان بخورم. ناامیدی کامل خودش یکجور آرامش به دنبال دارد. من ناامید آرامی هستم.
آدم وقتی خوب نگاه نکند بعداً به رویاهاش بدهکار میشود. این افتضاح است. حتی آدم به رویاهای آدمهای اطرافش بدهکار میشود چون بهشان میقبولاند یکجور دیگری نگاهش کنند. الان کمی شوکهام و بدهکاری در هرصورت عصبیکننده است.
خوب که فکر کنم یکجاهایی هم طلبکارم. مثلاً از سادهانگاریام طلبکارم. خیلی طلبکارم. اما این بدهکاری و طلبکاری که به هم صاف نمیشوند! روز آرامیست. حال ندارم تکان بخورم. ناامیدی کامل خودش یکجور آرامش به دنبال دارد. من ناامید آرامی هستم.
اشتراک در:
Comment Feed (RSS)