روزای آفتابی رو به روم نیار دلم گرفته..
20090618
20090610
پرچم ايران مرا پس بگير
20090514
حسادت می کنم
20090504
..
می گفت داشتم فکر می کردم آدمها از کنار آنهایی که از هم جدا شده اند که می گذرند هرکدام به قدر خودشان، هرکدام فقط یک بار می پرسند فلانی چطور است و آنها، آن آدمهای جدا شده، به قدر تمام آن آدمها، به قدر تمام تمامشان باید دائم مرور کنند که ما جدا شده ایم. دائم باید مرور کنند، مرور کنند، مرور کنند، تا پاک شدن آن حافظه ی اجتماعی لعنتی هی مرور کنند
می گفت اگر قرار بشود دور بشوم از آنها که می شناختندمان و آنجاها که می رفتیم و آن چیزها که با هم می دانستیمشان پس بعید ندان که مجبور شوم دیگر تا مدتها اسمارتیز و آب انبه و سالاد جوانه ی آلفا آلفا و ناگت و تخم مرغ پخته با کره و شیرینی گردویی داغ با عسل و لوبیا پلو و برنج زعفرانی و خورش و سیب زمینی سرخ کرده نخورم و روی تختم ننشینم و دماغم را با دستمال نگیرم و هیچکدام از لباسهام را نپوشم و مانتوم را روی رختکن آویزان نکنم و شامپوی هلو نزنم و به کتابخانه نگاه نکنم و بلند نفس نکشم و از خیابان نگذرم و به ترانه ای گوش ندهم و حوله ام را دورم نپیچم.. بعد دستش را می برد پشت گردنش گوشه ی دیوار را نگاه می کند پوووووف می کشد می گوید سخت است اما به گمانم بشود، نه؟
20090423
.
اینجا مثل همیشه ی این روزها صبحش، ظهر است و من میان بوها زندگی می کنم و نه میان آدمها. و رعشه های من از بوهاست نه از حرفها. از عطرهای اختصاصی آدمها و اماکن و وقایع. اگر از همین اول صبحی که ظهر است، همین که می خواهم بنشینم به دیدن اردیبهشت، بوی کافی میکس، پودر ساده ی دوزاری، ببردم تا کارگاه چوب شوهر نازی در پاییز بارانی چهار سال پیش، یا همین که از کنار کوچه ای سراسیمه رد می شوم، که دیرم شده است یعنی، بوی یاس و الکل و گرما ببردم تا انحنای خاصی از گردن خواهر فلانی، یا وقت حرف زدن از چیزی که عشق را راه نمی دهد، بوی سیگار آمیخته به تار و پود پیراهن، منی که از بوی سیگار بیزار بوده ام را ببرد تا مستی ساعت دوم سال چهارم دبیرستان که یعنی معلم فیزیک آمده است، که هوس بوسیدن چروک زیر چانه ی هفتاد ساله اش آمده است، یا همین بوی میان تری عرق یا نمناکی خشک نشدنی تابستان روبروی هلیکوپتری که از دریچه ی کولر پرواز می کند مرا ببرد تا آمدن رییس سالهای دور، که یعنی تو هنوز هجده سالت است دختر جان، که یعنی ساعت دو شده است. یا بوی اسپری پنج هزار تومانی از شکاف پیراهن مرد هیکلی داخل تاکسی ببردم تا اوج نازک یک رویای خفیف از ظاهر عاشقانه ی یک بازی، تا شیمی عطوفت یا بوی مدفوع گاو مرا ببرد تا خاطره ی کودکی مامان از تپاله های خشک شده ی تنور، یا بوی نرگس مرا ببرد تا لباس سربازی، تا آن روز که کفش هایم شناختنی بود و ته آبی قلیان در شمایل گلدان، آن وقت هی بگو نیاز حواسش نیست. بگو معلوم نیست یک دفعه ای کجا می رود. بگو تمرکز ندارد. بگو مهم نیست برایش حرفها و آدمها. چه می دانی که او مثل پری که دیشب روی دامنش چسبید که مال پرواز کسی بود، هردم می پرد با بوها. حالا هی بگو نی سی حواسش نیست. هی اعتراض کن. آنقدر که بوی لحظه های اعتراضت بنشیند توی مشامش، بشود یک بدبختی تازه. حالا هی اعتراض کن.
20090406
دلتنگی های آدمی را..
آدم هیچوقت نخواهد فهمید. یعنی مثل همیشه که آدمهای دیگر را برای اولین بار میبیند و ندایی تندتند وراجی میکند که عجب ننر است یا چه خوشگل است یا چه مهربان است یا چه پرمدعاست یا چه خال بیریختی دارد یا چه باسواد است یا چه شهوت انگیز است یا چقدر خرافاتی است یا صداش چه زیر است یا چه شانسی آورده با این شوهری که کرده یا چقدر شیرین است خندیدنش، یا چه خوب میشد اگر با من حرف میزد کمی یا هرچیز دیگری.. آدم این فرصت را هیچوقت برای دیدن خودش پیدا نمیکند. یعنی آدم هیچوقت خودش را برای بار اول نمی بیند. این به نظر من جفاست و ظلم است و به قول مادربزرگ فقیدم خودش یک نوع بدبختی است!
20090319
از خودمانی های بهار: وقتی بهار شد میام دیدنت
یک روز مانده به پایان سال، همهمان داریم تا سرحد جانمان میدویم که آت و آشغالهای پارسال نماند تو اتاقهای خانه، یک تعدادی موسیقی انتخاب کردهایم که اگر تنبک و ویولون از سازهاش حذف شود هیچ چیزی نمیماند و گاهی یادمان میافتد که این ترانه را توی فلان شمال عید هزار سال پیش گوش دادهایم و اینترنت نبوده که کاملش را دانلود کنیم و فلان جاش نصفه بوده و دستمان نوبتی میرود بالای سرمان، یک چیدمان مشخصی که مثلاً بشکن تق تقی است میدهیم به انگشتهامان و یک قری به کمرمان؛ با شلوار راحتیهای گشاد خانهتکانی؛ عبرتمان هم نمیشود که پارسال هم همین آش بود و همین کاسه. یعنی مثل اینکه دو سه هزار سالی است کسی عبرتش نمیشود و اینطور که من میفهمم اساساً انسان موجودیست که عبرتش نمی شود.
20090305
بهار
یک اصطلاح شخصی روی زبانش بود؛ حالش که خوب نبود میآمد گوشهی دفتر من مینوشت حالم "سپورانه" است. من نمیدانستم این دو تجربه چه ارتباط ویژهای با هم دارند. حالش که دائم سپورانه بود تا علفش را له کند لای توتون و رنگها را قاطی کند و ساعتها را قاطی کند و بال مرغ کباب کند و بشقابش بشود راز بقا. اما یک خلق غیر سپورانهای که داشت این بود که از دهم پانزدهم اسفند میآمد مینشست ته دفتر، همانجا پشت میزش روزنامه پهن میکرد میافتاد روی زمین، وسطش هی بیدار میشد میگفت باید بهارانه بنویسم. این بهارانه نوشتنش را ارث داد و ... رفتنی شد.
گفتم کمکم به فکر بیفتید برای بهارانهها.
20090303
گمان من این است
اشکال را نمیدانم ولی بوکسوری که دائم مشتهای غافلگیرکننده بخورد، مخش که تکان بخورد بیاید با آن سر و وضع زخمیاش ادامه بدهد هولناک است. یعنی برای دوست داشتنِ این بازی، مخ تکان خورده سم بزرگی است. میرود میایستد گوشهی رینگ ثانیهها را دزدکی میشمارد.
با همهی اینها، حالا روزی روزگاری شاید.
20090223
زیستن در حاشیه ی جرم یا حرف هایی که به من نمی آید
امروز به آهستگی به سنتروم باران خوردهای فکر میکنم که اولین بار این عبارت "یک فاجعهی ساده" را آنجا شنیدم. چه کسی واژههای فاجعه و ساده را در عین پارادوکس در کنار هم خوشایند میپندارد مگر اینکه در سرزمینی قد بکشد که به ابزار ایستای امر قدسی، قداست زدایی شده باشد؟
پرسه میزنم در پیاده رویی که روی هر دانهی سیاهِ قیرِ خوب نساییدهاش، همه چیز جرم است و در عین حال هر روز جرم، با این گستردهی دست نیافتنی تعریف، دارد در ابعاد گوناگونش اتفاق میافتد و تا شانس یار است آب از آب تکان نمیخورد و دختران شیخ ایلامی، درحالیکه در خیابان از پشت چادرهاشان تمیز داده نمی شوند، ترانه های لوسآنجلسی را در مهمانی از بر میخوانند و حتی نوار کاست پسوند غیر مجاز را حمل میکند. امروز از جایی حرف میزنم که تعدادی مقوای نازک که رویشان چند عدد نوشته شده از مصادیق جرم است و میدیدم که زنها در حالیکه در مرز مملکتشان مانتوهای تنگ به تنشان میکشیدند کارتهای بازی را لای پستانشان قایم میکردند و به "خانه" میرفتند. به خانهای که به گمان آقای چیز آزادی نزدیک به مطلق است و این ادعا نمیدانم چرا جرم نیست. عشق جرم است لابد وقتی که کشتن تبعهی افغان جرم نیست یا اف کشیدن بر مردم فلان کشور جرم نیست.
امروز دلم میخواهد شعر بگویم. برای زیستنم بر روی دوچرخهی دزدی و این براندازی نرم که جامعترین تعریف در عرصهی جرم پنداری را میتوان برایش ارائه داد و میشود به وسیلهاش تمامی تمامی تمامی مردمان غیر دولتی را از کودک پنج ساله تا کودک وارهی نود و پنج ساله محاکمه کرد و غافل شد که اتفاقاً همین اصطلاح ترسآور حرف بدی هم نیست اگر یادشان بیفتد که نه در قالب یک تحقیق پزشکی که توی خانهها و زیر سقف سست روابط است که دارد شکل میگیرد. براندازی نرم نه بر نظام که در نظام است؛ در چارچوب شکستِ ناگزیر اهمیت انسان بودن، وقتی که کودکان پشت درهای اتاقهای پر از عروسک و تشویش، "هیچ" را از به ظاهر مراقبینشان –که من اسمشان را صرفاً تولیدکنندهی گونهی انسانی می گذارم- وام میگیرند و توی بازیهاشان تازگیها یک نفر معتاد است و دیگری طلاق گرفته است و آن یکی قایمکی جیب همبازیاش را میگردد. براندازی نرم یعنی دانشگاهی که قبرستان است. دانشگاهی که رییسش که داور من بود شیءوارگی به زبان اندی وارهول را از شیءوارگی در بیان بودریار تشخیص نمیدهد و نمرهی مرا بخاطر کجفهمی خودش کسر میکند.
به شاگردهایم بگویم فروغ فرخزاد یا دکتر مصدق یا مارک تواین یا اسمهایی آشناتر چه میدانم، ویکتور هوگو یا بگویم آرنولد یا لویی آرمسترانگ یا بگویم مقاومت الکتریکی یا بخواهم برایم در اینباره بنویسند که "تابستان خود را چگونه گذراندید" یا "بهار را توصیف کنید" یا "خاتمی کاندیدای ریاست جمهوری است" یا حتی حتی سادهتر، اینکه بگویم محتوای صفحهی چهل و هشت کتابتان، همین کتاب درسی خودتان را تحلیل کنید یا اینکه بگویم قدم عالم نزد پروکلس به یک اندازه مات مرا نگاه میکنند. نمیگویم بد است، مغایر آزاد پنداری آدمی است اگر بگویم بد است اما شاگردان من فقط ساسی مانکن را میشناسند که بد نیست و این "فقط" کنارش تلخ میکند اسمارتیزهای آدم را. شاگردان من فقط از طریق رسانههای تبلیغاتی عصر پسای پستمدرن است که میآموزند. شاگردان من به لحاظ فرهنگی به نرمی برانداخته شدهاند و هیچکس به خاطرشان به زندان نرفته است و شلاق نخورده است.