20080504

چیز خواهر فاحشه اش، روشنفکری ایرانی را

درست است که جرم حجمی ذهنمان بیشتر شده و مواد شیمیایی بدنمان، قطر لایه های مغزمان و فیزیولوژی عاشقی مان تغییر کرده اند؛ درست است که ما را هر روز با انبوه کتابهای تازه نشر شده ترور می کنند. درست است که دخترها باکرگیشان را در چهارده سالگی شوهر می دهند و پسرها با تلاش در افزودن به واژه نامه ی اصطلاحات وقیحانه موجودات بامزه تر، با پرستیژتر و آرتیست تری محسوب می شوند؛ درست است که حتی اگر جز آوای کلماتی که هر روز در اینترنت و تلویزیون و رادیو و انواع رسانه های مسلح به سلاح اطلاعات دست اول سطحی می شنویم چیز دیگری ازشان ندانیم، باز حرفهای زیادی برای گفتن داریم؛ درست است که ما ظاهر همه چیز را از بریم؛ درست است که رنگمان به جای آفتابی- مهتابی، نئونی و فلورسنتی است و به جای نور ماه، فلش دنس دیسکو عاشقمان می کند؛ درست است که کافه می رویم و قهوه می خوریم و به جای نوشتن تایپ می کنیم و سیگار گوشه ی لبمان است؛ درست است که به ما یاد داده اند که علمی زندگی کنیم و پیش روانشناس برویم و اگر با فلانی نمی توانیم زندگی کنیم فوراً طلاق بگیریم و مهریه مان را اجرا بگذاریم و پدر هفت پشت صاحب بچه را در بیاوریم و برای آزادیهای فردیمان شدیداً احترام قائل شویم؛ درست است که به جای پسر شجاع که با رفقایش توی جنگل می دویدند، "هپی تری فرندز" را برای بچه هامان می گذاریم؛ درست است که افه ی روشنفکریمان این است که فلسفه ی مدرن می خوانیم و اکثرمان بای سکشوال هستیم تا بفهمیم چه کاری به ما لذت می دهد؛ درست است که حالمان از معاشرتهای خانوادگی نسل احمق بی سواد گذشته مان به هم می خورد و به ساتور کلمات کس و کارمان را تکه پاره می کنیم؛ درست است که در مهمانی هامان شاهنامه نمی خوانیم و اگر مست نکنیم و همدیگر را نمالانیم بهمان خوش نمی گذرد؛ درست است که ما نسل عوض کرده ایم و خیلی حالیمان است و اکثرمان فوق لیسانس داریم. همه ی اینها و هزار موردی که من نشمردم درستند ولی من توی این چند روز هر بار خودم یا دوستانم یا حتی دشمنانم را خوب نگاه کردم سخت باورم شد که ما تکرار مخفیانه ی اجدادمان هستیم. ما همان آدمهاییم که همان موقع که جد و آبادمان را فحش می دهیم دلمان برای دلمه پزان عمه ی بزرگمان تنگ شده است. ما به شدت همان آدمهاییم که لذت تنوع سکسی را نمی دانستند و در تاریکی دانه دانه هشت دامنشان را بالا می زدند و بچه درست می کردند. ما همان آدمهاییم و هنوز دلمان می خواهد در شصت سالگی مراسم ازدواج فرزند ارشدمان را ببینیم و با دستمال اشک پنهان چشممان را پاک کنیم. ما اگرچه از دیدن بند شورت مهمانان گودبای پارتیِ مریم جان که به ما علامت می دهد "من سخت نیستم" احساس روشنفکری و لذت می کنیم ولی هرگززندگیمان را با او شریک نمی شویم! ما برای زن و شوهرهای این و آن مخفیانه کرشمه می ریزیم و تنبان همسرمان را در صورت دیدن عمل مشابهی از او پرچم می کنیم! او که ما را ندیده است. ما با اصرار مدام موسیقی دهه های هفتاد و هشتاد را گوش می دهیم؛ حسرت وار؛ حسرت وار... ما برای پفک نمکی مینو دلتنگیم و برای حوض خانه ی مادربزرگمان و برای وقتی که با پسر عموها و دختر عمه هامان تمرین بزرگسالی می کردیم و برای روزهایی که حقوق بشر نمی دانستیم و سواد نیم بند سیاسی نداشتیم و نمی توانستیم هرجا دلمان می خواست هر حرفی دلمان می خواست بگوییم. ما دقیقاً همان آدمهاییم و به حدی همان آدمهایی که در مقابل اصولشان شوریده ایم هستیم که ناچاریم هر روز با لذت دودکردن انواع مخدر و محرک بمباران شویم و یادمان برود. من دلم برای سایه های عطرآگین درختان روستاهای لرستان در روزهای جنگ آنقدر تنگ نیست که برای آدمها. من دلم برای آدمها تنگ است و برای شبدر و سرکه و برای روزهایی که برای ناچاری آدمها دریچه هایی غیر از علم وجود داشت و آنها هنوز به دعای مادربزرگهاشان ایمان داشتند و امیدواریم این است که می دانم ما بعد از سالهای سال یادمان می افتد که همان هاییم. همان آدمها.