20080915

یک خاطره ی ساده/ وقتی دروغ می گفتیم و نمی دانستیم

می خواهم ساده و بی تکلف، یک خاطره تعریف کنم. ما در جزیره ای در مرز لیبی بودیم. توی یک مسافرخانه که از قرن شانزدهم باقی مانده بود و من شب ها روی دیوارهایی که نفس ملوانان آفتاب سوخته را مخفی کرده بود دست می کشیدم. پسری سخت دلبسته ی ما شده بود و از فرانسه آمده بود آنجا مرا ببیند!! از آمدنش مریض شدم. کم مانده بود دیوانه شوم. به رفیقش گفتم ببین برو به این دوستت بگو من مثل زنبورعسلم، دور که باشم می توانم دستاورد داشته باشم اما اگر مال کسی بشوم نیش می زنم و در ازای این نیش زدن می میرم (و البته که بهانه می آوردم.. نمی خواستم بگویم من عاشق یک نفر دیگری هستم که غصه نخورد.). گفت این که جواب رفیق من نیست. صریح باش. (زندگی با آمریکایی در او تأثیر کرده بود.) من گفتم فهمیدم! پس بگو من آدم تو نیستم. گفت این هم صریح نیست. گفت باید بگویی پسر جان تو آدم من نیستی. یعنی تو نباید کاری داشته باشی به تصمیم او، باید تصمیم خودت را بگویی. من آنجا بود که فهمیدم صراحت مفهوم غامضی است و فن است و روش می خواهد و یادگرفتنی است. این را گفتم که بگویم ما حتی آنجا که خیال کرده ایم صراحت به خرج داده ایم باز هم صریح نبوده ایم.