قصهی یکم.
دایی بزرگم دوست نداشت برود بازار. درس خواند؛ دانشگاه ملی قبول شد. چند ماه بعد نامه فرستادند که شما به دلایل سیاسی معلق هستید و اجازهی ادامهی تحصیل ندارید. اوایل انقلاب بود؛ جنگ بود. داییم پیش ما زندگی میکرد. برگشت خانه و رفت اسمش را نوشت که برود جبهه. بعد هم به کردستان اعزام شد و حتی یکبار به مدت یکی دو ماه همراه گروهانشان گم شد و وقتی با چند لاک خالی لاکپشت برگشت، سوء تغذیه شدهبود. چند ماه بعد از دانشگاه نامه فرستادند که اشتباه شده و شما میتوانید برگردید سر کلاس. دایی برنگشت. ماند جبهه و بعد هم رفت بازار. دایی هیچوقت 'هست' نشد. حتی اوقاتی که با ما خندید یا وقتی عاشق رنگ آبی زنگاری بود و پارچههای بزرگ آبی را میکشید گوشهی کنار و میگفت دکور زیباییست یا وقتی مثل خوره، کتاب میخواند یا نگران تحصیل دختر بزرگش بود یا میدانست باید روی کدام موزاییک مترو بایستد تا در دقیقاً روبرویش باز بشود یا وقتی برای اهالی صبح متروی مردان قصههای تخیلی میساخت یا وقتی از من بنا به دلیلی دلخور شد و دلش نخواست دلخوریاش را پاک کند یا وقتی یک مساله ریاضی داشتم که باید ثابت میکردم که ایکس مساوی ایگرگ است و دایی برایم ثابت کرد که ایکس در هیچ شرایطی مساوی ایگرگ نیست. شاید دلش نخواست یا انگیزهاش را نداشت یا جهان را نتوانست آنقدر زیبا ببیند که برای همهی عمرش به مرد غمگینی بدل شد. وقتی میخواستم از ایران بروم برایش پیام نوشتم که من دارم میروم. گفت کی برمیگردی؟ گفتم معلوم نیست. گفت حتماً همدیگر را ببینیم. ندیدیم. چند درصد از آدمها وقتی به او فکر میکنند تاریخچهی شخصی آن آدم را فارغ از ارزشگذاریهای صد من یک غاز زندگی ایرانی به یاد میآورند؟
قصهی دوم.
دایی جبهه بود و من اواخر کلاس اول دبستان بودم. یک شب که بمباران کردهبودند و برق رفته بود، با مامان و عمهی کوچکم زیر نور چراغنفتی نشستیم تا برایش نامه بنویسیم. حتی غزل هنوز به دنیا نیامدهبود و من تنها نوهی خانوادهی مادریام بودم. مامان گفت داییام از نامهی من بسیار خوشحال میشود و یک مرد خوشحال از سنگر بهتر حمایت میکند و خیلی خوب است که من هم دلم میخواهد برایش بنویسم. نامه را به این شکل شروع کردم که دایی ما امشب تخممرق خوردیم. به نظرم رسید که تخممرغ که نمیدانستم سر هم نیست و با غین نوشته میشود کلمهی دراز بسیار بانمکیست و میشود باز هم از آن استفاده کرد. تخممرق را آنقدر بزرگ نوشته بودم که نصف یک خط را میگرفت. ادامه دادم که ما ظهر هم تخممرق خوردیم و صبحانه هم تخممرق خوردیم و دیشب هم تخممرق خوردیم. این سند تاریخی هنوز لابلای کاغذهای داییم وجود دارد و چند سال پیش نامه را نشانم داد و من خیلی اوقات فکر کردم که آیا آدمها میتوانند حدس بزنند که ما اینهمه تخممرغ نخوردهایم؟ (از پلیس اخلاق خوراکی در میان نوشتههای ملت درخواست میکنم بداند مسالهی تخممرغ در اینجا ارزشگذاری نشدهاست.)
گاهی آدمها وسط تخممرق زندگی آدم سر میرسند. حوالی یک شوخی، لابلای یک خشم مقطعی، کنار یک بیماری یا عصبیت یا غم یا سرخوشی. چند درصد از آدمها میتوانند دکمهی ارزشگذاری مغزشان را، چنانچه دلیل پژوهشی خاصی مد نظر نباشد، خاموش کنند و بمانند یا بروند پی کارشان و مثل سایه آدمها را با متر خودشان بررسی نکنند؟
راستی وقتی کسی را دوست نداریم چرا آن حوالی میچرخیم؟
2 نظرات:
خودت گفتی:
آرزوی من این است که به جای ترویج مانداب بیقضاوت، نسبت به تنوع آراء و نظرات، پذیرش داشته باشیم. این پذیرش به گمان من یکی از حسنهترین صفاتیست که یک فرد میتواند به سمتش در حرکت باشد. به نوعی، پذیرش یک چیز نه به معنای عدم قضاوت است و نه به معنای عدم ارزشگذاری شخصی. باز به برتافتن برمیگردم. پذیرش آدمها و وقایع و پدیدهها، برتافتن آنها و قائل شدن حق حیات برای چیزیست که با ارزشگذاری ما متفاوت است.
تلاش میکنم در حوزهی تخصصی و زندگی شخصیام قضاوت کنم ضمن اینکه از من برنمیآید وقتی با پدیدهای روبرو میشوم مغزم را خاموش کنم
خیلی وقته نوشته هاتو میخونم.از زمان قبل از فیلتر تا بعد از فیلتر.همین
ارسال يک نظر