20111020

بدغذای رو به بهبود یا چه بلایی بر سر ستینگ من آمده؟

به جهت ثبت در تاریخ
من نمی‌توانم به‌طور دقیق تصمیم خودم را درباره‌ی میزان تاثیرگذاری سن یا روند وقایع یا به طور عمومی آن‌چه تجربه‌ی زندگی گفته می‌شود بگیرم. آن‌چه می‌دانم این است که نسبت به زمانی که ساکن ایران بودم، تغییری در روند غذا خوردنم تولید شده‌است. بد غذایی من ریشه‌ی تاریخی دارد. در چند ماهگی نسبت به خوردن آب انگور مقاومت کرده و بعد همه را بالا آورده‌ام. چند ماه بعد چنان برای سوپ خوردن آزار رسانده‌ام که پدربزرگم دلش به حال نه مادرم که برای من سوخته و به مادرم گفته این بچه  را رها کن؛ غذا را دوست ندارد. انگار دو سه هفته‌ی پیش یک لحظه‌ی تاریخی به عبارت "حالا چه اصراری به نخوردن داری" برایم اتفاق افتاده باشد.
وضعیت من تا دو سه هفته‌ی پیش این بود که به راحتی می‌توانستم بگویم:
من آدم بدغذایی هستم. دایره‌ی غذاهایی که می‌خورم محدود است.دوست ندارم تحت هیچ شرایطی سیر پخته یا حتی پودر سیر بخورم. پیاز نباید توی غذا دیده شود. بامیه نمی‌خورم و به نظرم یک شیء تزئینی برای گوشه‌ی آشپزخانه‌ست. فلفل دلمه‌ای حتی اگر به صورت نپخته کنار غذایی باشد خوردن غذا را برایم غیرقابل تحمل می‌کند. تنوع شیوه‌ی پخت را برای محصولی که دوست دارم نمی‌پسندم. به‌طور مثال دیوانه‌وار کشک‌بادمجان دوست دارم در حالی‌که هیچ غذای بادمجانی دیگری را دلم نمی‌خواهد بخورم و گاهی فکر می‌کنم در واقع من به کشک علاقه‌مندم نه کشک بادمجان. چغندر و شلغم یا هویج را جداگانه می‌توانم بخورم ولی به نظرم سوپ انواع سبزیجات حیف کردن محصولات است. اساساً با ادغام انواع طعم‌ها مساله دارم. به نظرم اغلب کارهایی که برای زیباکردن و تزئین غذا انجام می‌دهند، باعث از دست رفتن مزه می‌شوند. قارچ اضافی‌ست مگر این‌که پخته نشود. سوپ تره‌فرنگی یا هر محصولی به علاوه‌ی تره‌فرنگی پخته جز بوی بد هیچ‌چیزی ندارد. غذاهای رایج خاور دور فقط برای نگاه کردن و بعضاً زیبایی میز پخته می‌شوند. دوست دارم میگو سوخاری شود و به‌نظرم حیف از میگو اگر لای پلو بپزد. در امتحان کردن طعم جدید هم به غایت محافظه‌کار و ترسو هستم. به نظرم پلو و یک محصول دیگر به علاوه‌ی چاشنی که شیرین نباشد غذای خوبی‌ست. نمونه‌ش لوبیاپلو یا باقالی‌پلو یا کباب که عالی‌‌اند و از آن‌جایی که سیرشدن کافیست، دلیلی ندارد در ادغام مواد بی‌ربط اسراف کنیم غذاهای دریایی جز میگو را دوست ندارم ولی ماهی حلوا سفید جنوب را اگر به‌حالت خاصی طبخ شود می‌خورم. این لیست پایانی ندارد. این حالت را در غذاهای نپخته مثل میوه‌ها و سبزیجات ندارم مگر این‌که برایم توضیح بدهند که این سبزی تند است یا بویی مشابه سیر دارد ممکن باعث بشود نخورمش ولی حالت هراس عجیبی که در امتحان کردن غذاهای پخته دارم هرگز در مورد سبزیجات و میوه‌جات خام تجربه‌نکرده‌ام. یعنی اگر فلفل دلمه‌ای نمی‌خورم چندبار امتحانش کرده‌ام. غذای پخته‌ی ناشناخته یک موجودیت خطرناک است که باید بدانم مسیر تولیدش چه بوده تا بتوانم لب بزنم
شاید بشود از چند روز پیش چنین تصور کرد که آدم بدغذای رو به بهبودی هستم. دو هفته‌ی پیش عدس‌پلو پخته بودم. گوشت چرخ‌کرده درست کرده‌بودم و می‌دانستم که خودم نمی‌خورم. عمو گفت عدس‌پلوی بدون گوشت؟ فکر کردم سی و یک سال است عدس‌پلوی بدون گوشت می‌خورم. برای اولین بار در تاریخ خلقتم تصمیم گرفتم امتحانش کنم. خوشمزه‌ بود. این اتفاق چندبار دیگر افتاد. غزل پیازهای بزرگی توی مایه‌ی گوشت ریخته‌بود؛ خوردم. بهش فکر نکردم. تن ماهی خالی بدون نان یا برنج خوردم. سوسیس را حتی سرخ‌کرده نمی‌خوردم. آب‌پز‌شده‌اش را با این‌که هنوز انتخاب من نیست خوردم و فکر کردم "ای بابا قرار نیست همیشه از غذا خوشمان بیاید". چند روز پیش توی مهمانی یک آلوی شیرین پخته امتحان کردم؛ ضمناً ماستی خوردم که سیر تازه داخلش رنده‌شده‌بود. البته هم‌چنان تمایل نداشتم پیاز بخورم. یعنی هنوز هم میل به پیاز توی سالاد ندارم. اما یک تغییر کلی کرده‌ام. ترسم ریخته‌است. از خودم تعجب می‌کنم. الان که این مطلب را می‌نویسم دارم برای اولین بار چای و عسل می‌خورم. چه اتفاقی برایم افتاده‌است؟ یعنی من چند وقت دیگر حتی بدغذا نخواهم بود؟