شخصینوشت
دیشب فکر میکردم من هیچوقت خودشیفتگی آدمها را دوست نداشتهام. آدمهایی را که هر روز دارند از سلیقههای گلباقالی و خوشگلیها و دلبریها و استعدادها و نازداریهایشان مینویسند گذاشتم توی یک گروه و گروه را از جلوی چشمم برداشتم. اینکار برای اعصابم لازم بود که با سرعت پیشروندهای اطرافیان و اکنافیان را توی لیگ جامحذفی ریخته و دانهدانه پرپر میکند. درخلال این عملیات آدمهایی را پیدا کردم که از خودشیفتگیشان لذت بردهام. کسانی وجود داشتهاند که از عزتنفسشان، آگاهیشان به میزان تواناییهاشان و انواع دیگری از خود دوستداریهاشان بسیار خوشم میآمدهاست. این مساله دامنهی بزرگتری دارد. نمونهش اینکه چند وقت پیش به نظرم رسید متنفرم که اسم شاملو و فروغ توی ترانهای بیاید و جداً مرا خسته کردهاست. ولی همین دیشب ترانهی مارتیک را هنوز دوست داشتم که قنبری شاعرش بود. به خودم درس دادم که آدم باید شفاف باشد و با مثال با خودش حرف بزند! یعنی بهتر است هیچچیزی را مثل یک اصل مطرح نکند. به جای گفتن اینکه 'من از خودشیفتگی بدم میآید' بگوید 'من از خودشیفتگی، اگر در ثریا ببینم، بدم میآید'.
صبح گیس مرا صدا زد. پرسید که چرا وقتی فلانی از خریدها یا خوراکیهایش حرف میزند به نظرت مسخره است ولی از بیساری که شبیه همین کار را انجام میدهد استقبال میکنی. این بحث را به ماجرای خودشیفتگی نسبت داد. بزرگش کرد و من احساس کردم مچم باید پیش خودم باز بشود. من تنها از خودشیفتگی آدمهایی بدم میآید که باورشان نمیکنم. یا بنا به سند یا دلیلی به نظرم میرسد مطلقاً چرند است. درواقع من از خودشیفتگی این آدمها نیست که بدم میآید! درجهی جهالتشان -به نسبت استانداردهای شخصیام- است که آزارم میدهد.
0 نظرات:
ارسال يک نظر