20111113

که مثل تولد فاجعه سردم


دیشب خواب بسیار بدی دیدم. سومین خواب بد مشابه بود ولی بدترینش. کابوس‌ترینش. نصفه‌شب از خواب پریدم و جوری از اتاقم به سمت هال دویدم که فکر کردم حالاست که زمین بخورم. طبیعی‌ست که نیم ساعت بعد درحالی‌که هنوز خوش نبودم باز خوابم برد. صبح بیدار شدم و حس کردم خوابم تصویر اغراق‌شده‌ای از واقعیت است.. ناگهان دیدم دیگر در این موضوع هیچ‌چیزی ندارم که از دست بدهم. فکر کردم دیگر درست نمی‌شود... دیدم دیگر توقع نتیجه‌ی دیگری را ندارم؛ منتظر نیستم حرف دیگری بشنوم؛ فکر کردم همین است که هست و تو هیچ‌کاری نمی‌توانی بکنی و این موضوع دیگر مطلقاً در حیطه‌ی اراده‌ی تو نیست... فکر کردم از این جا به بعد هر چیزی محتمل است. دیگر نباید تعجب کرد. نباید نگران بود چون بدتری وجود ندارد. 
در کنار این بی‌انتظاری، غم بسیار جانفرسایی تمام تنم را گرفت. بعد از مدت‌ها می‌توانستم بدانم که خشمگین یا رنجیده نیستم تنها بسیار غمگینم، خاطرم غمناک است.. خوابیدم. تا همین حالا خواب بودم. هنوز از توی تختم نمی‌توانم بیرون بیایم. قلبم سنگین است. یعنی وزنی روی سینه‌ام آویزان است. صبح دوش گرفتم شاید شسته شود. نشد. خوابیدم. نشد. کتاب خواندم. نشد. خبر خواندم. نشد. به سینه‌ام آویزان است. 
مدام از خودم می‌پرسم می‌شود من هم از این مرحله رد بشوم؟ می‌شود که نوبت من بشود؟ می‌دانم که می‌شود. مطمئنم که این خیابان دوطرفه‌ست ولی این زمانی که باید ساخت و ساز کنم بسیار درد دارد. وزنی روی سینه‌ام آویزان است.