یک. من به دلایل بسیاری خیلی اوقات به برگشتن فکر میکنم. منظورم برگشتن به ایران است؛ اما دلایلم همه ساده و پیشپاافتادهاند! مثلاً فکر میکنم برگردم و معلم یک درس بیخطر بشوم (زن رویایی من معلم است). حتی فکر نکنم که کاشکی میشد یک چیزهایی را عوض کرد. با فامیلهایم کباب و آشرشته بخورم و دو بچه بزایم و قورمهسبزی بپزم و فلانیها را دعوت کنم و از دست بیساریها عصبانی بشوم و امشب توی تاکسی به وزیر بهداشت مردهباد بگویم و فردا صبحش توی بقالی به وزیر جهاد زندهباد بگویم و نهایتاً یک روز بمیرم. هرچه سنم بیشتر میشود از آرمانگراییام کم میشود و فکر میکنم باغچهی خودم را بهار کنم بهتر است. اصلاً اگر هرکس باغچهی خودش را بهار کند نیازی به اصلاح اجتماعی نیست (پس نظریهی کنش متقابل نمادین را چهکار کنم؟ پس باآنهمه تراکتوری که راه میگیرند روی باغچهی بدبخت من چه کنم؟). این افکار عمدتاً غیر واقعی و سادهلوحانهاند! زندگی اصلاً شبیه مدل فرضیاش نیست. توقع من از زندگی هر روز کمتر میشود و به همین نسبت حس میکنم که راحتتر میتوانم بمیرم. هیچ کار ویژهای ندارم که فکر کنم میشود بهخاطرش چند ساعت وقت گرفت. زندگی در این حالت بیشتر خوش میگذرد.
دو. من دلم میخواهد تبریز درون داشته باشم. گیسی یک کمی دارد. آقای مرد هم خیلی تبریز درونش قویست. تبریز درون چیزیست که باعث میشود شما چیزهای کمی از خودتان به زبان بیاورید. تبریز درون، شناخت در روابط خصوصی را به تاخیر میاندازد ولی برای روابط عمومی عالیست. در روابط خصوصی شما خیلی دیر یک چیزهایی را میفهمید. مثلا من در طول این سهسال هرآنچه از خلقیات مرد کسب کردهام حاصل آزمون و خطا بودهاست. آزمون و خطاهایی که حتی تا همین چند ماه پیش حادثه میآفریدند. من از شمسی خانم یک چیزی میشنیدم و باورم میشد و آقا سلیمان یک حرفی میزد و باورم میشد و ایکس یک چیز دیگری میگفت و ایگرگ یک چیز دیگری. آیا من سادهلوح هستم؟ چیز تازهای نیست من بسیار زودباورم. به نحوی که حدس میزنم در کودکیام بیماری زودباوری داشتهام. یک وقتهایی به سیر وقایع که نگاه میکنم تعجب میکنم. یعنی مدام وقایعی رخ دادهاند و من به شناختی دست پیدا کردهام و نهایتاً جایگاه آرام خوشبخت امروزم را ساختهام.
خوب که فکر میکنم میبینم از داشتن مرد بسیار خوشبختم. او بسیار خوب است و من از اینکه اینهمه مهربان است و زودباوریهای مرا تحمل میکند احساس خوبی دارم. بعد از آزمون و خطاهای بسیار فهمیدهام که خلقیات متنوعی دارد. نمونهش اینکه آدم بددهنی نیست. ممکن است شما گاهی از ادبیاتش خوشتان نیاید ولی بهطور ذاتی وقتی خوشحال است یا ناراحت است یا غمگین است یا عصبانی است یا مست است فحش نمیدهد. خصوصیت خوب کمیابش هم این است که صدایش هرگز بلند نمیشود. من از این خصوصیتش خوشم میآید به این دلیل که خودم اصلاً این اخلاق را ندارم. من کنترلی که مرد روی صدایش دارد هرگز روی صدایم نداشتهام. البته او بسیار لجباز است و وقتهایی که عصبانیست ممکن است کارهایی از او سر بزند؛ ولی همین کارهای لجبازانه هم بدون صدا اتفاق میافتند. آدم از دور که نگاه کند خیلی بامزه میشود. نسبت به هدفش مسوولیتپذیر است و آدم خوشش میآید. مرد باهوش است و ذاتاً ساده، تنها، جاهطلب و کمالگراست؛ ضمناً پدر خیلی خوبی خواهد بود. آنچه هست این است که مرد هر روز برگ تازهای از خوشبختی برای من رو میکند و من از اینکه تا اینحد نرم و آرام و مهربان و همیشگی و دوستداشتنیست بهترین احساس را تجربه میکنم. من مرد را دوست دارم. البته دلم میخواست تمام اینها را ماه اول بفهمم ولی متاسفانه تبریز درون مانع شد و من هفتهای هشتبار دچار تردید شدم ولی خوبیاش این است که حالا به ثبات عاشقانهای دست پیدا کردهام.. مرد همانقدر که در کار حرفهایش خلاق است، تصویر مسلم نوآوری در دوستداشتن است و من هر روز بیشتر از روز قبل از بودنش احساس ثبات و لذت میکنم.
راستی او کوچکترین رگ ترکی ندارد. گیسی هم ندارد. تبریز درون صفتیست که من از رفتار محافظاکارانه که در دوستان ترکم زیاد دیدهام ساختهام. گیسی خواهر من است ولی من هنوز خبر ندارم مثلاً در چند سالگی برای اولینبار فلان موضوع را تجربه کردهاست یا چه زمانی بیسار جا رفتهاست! گیسی هیچوقت بیهوا جلوی دوربین و اسکایپ و اوو نمیرود و حتی من تا همین پارسال ندیده بودم که لباسش را جلوی من عوض کند. دوست داشتم کمی به گیس و مرد شبیه بودم. این است که به نظر من آدم باید برای زندگی خصوصیاش تحت تاثیر لر درون و برای زندگی عمومیاش آغشته به تبریز درون باشد.
سوم. خیلی چیزها هستند که دوست دارم دربارهشان بلند بلند فکر کنم. واقعیت این است که نیم بیشتر حرفهای ما ابداً به بقیه ربطی ندارند ولی بعد یادم میافتد که هیچکس دست هیچکس را نمیکشد که بیا مرا بخوان. این است که خیالم راحت است.
چهارم. خوشحالم.
0 نظرات:
ارسال يک نظر