عشق بسیار نرم و دلچسب است. من بارها فکر کردهام زن خوشبختی هستم که میدانم عاشقی چه مزهای دارد. این روزها دائم حواسم به آدمهای غمگین است. دلیلش این است که دورم را چند زوج اشتباهی گرفتهاند. منظورم از اشتباهی نیمههای سیبهاییست که خیال میکنند اشتباهی به هم چسبیدهاند و به یک مجموعهی غمگین نامتقارن تبدیل شدهاند. به تکتکشان فکر میکنم.
با یکی از مردها حرف میزدم. خانه را خراب کرده و سراغ کس دیگری رفتهاست. من نمیتوانم فکر کنم که راحت میشود از قدمت یک رابطه گذشت اما هیجان عاشقی غیرقابل انکار و جهان جایی به غایت بیبرنامه است و من حتی تشویقش کردم تماسش با زن را قطع کند تا او بتواند سوگواری انتهای رابطه را بگذراند. مدام به روزی فکر میکنم که ممکن است زن قدیمی خودش را دلش بخواهد. حکایت زوج دیگر برعکس است. یعنی یک سوراخ بزرگ همیشگی در این رابطه وجود داشته و حالا زن دارد به مرد دیگری فکر میکند درحالیکه هنوز از رابطهش نمیتواند که دست بکشد و اتفاقا مرد رابطهاش بسیار اهل مدارا و دوست داشتن به نظر میرسد.
دیگری را چند شب پیش دیدم. یک زوج شوریدهی آشفتهی غمگین تنهای بیتاب. اصلاً نمیتوانستم به دستهای مرد نگاه کنم. دلم میگرفت. حس میکردم حالا که چند سال از ازدواجشان میگذرد وقت جلوبردن رابطهست نه خراب کردنش. یکی دیگرشان دقیقاً اشتباهیست. یک مرد دروناً تنها که وقتی با او حرف میزدم دلم میخواست خودم را بکوبم به دیوار. همسرش زیبا و شوخ و شنگ و رویاییست و به شدت از زندگی آرام راکد بیصدا خشمگین است و من دلم از اینهمه خشم میگیرد. یک جفت دیگرشان از هم فراری شدهاند و دورادور برای همدیگر بمب شلیک میکنند. من دلم میخواهد بهشان بگویم چند دقیقه برای خودشان باشند. دور بشوند. آرام بگیرند..
یکیشان ترسوست. البته این نظر من است. عاشق زن است و معتقد است حالا بعد از چند سال یا باید خداحافظی کرد یا رابطه را به مرحلهی دیگری برد. راه اول را انتخاب کرده و حال هردوشان زار است. من این تمامکردنهای منطقی تحمیلی را اصلاً درک نمیکنم. اصلاً این اطمینانی که آدم به منطق بکند برایم مطلقاً غیرقابل باور است. یعنی اینآدمها چقدر از تاریخ مردنشان یا انتخابهای بعدیشان مطمئنند؟
یکی دیگرشان که خندهدار است. بعد از چند ماه به هم رسیدهاند ومرد معتقد است که باید کمی پنهانکاری کند. من شخصا فکر میکنم شترسواری دولا دولا خیلی سخت است. مردی که دلش بخواهد زن زندگیاش را پنهان کند به نظر من یک جای کارش دارد میلنگد. مردی که قبل از فکر کردن به رابطه دارد به نظر عموم دربارهی رابطه فکر میکند و این فکر آنقدر برای او بزرگ است که نبودن عشق فرضی را کنار خودش ترجیح بدهد، به گمان من هنوز اشتیاق کافی ندارد یا شاید یکجا مسالهای دارد که باید حلش کند یا به هردلیل دودلیاش بزرگتر از عشق است و من تحمیل این دودلی به زن را خشونتی میدانم که علیهش روا شدهاست و من باشم دلم خیلی خیلی میشکند و این دلشکستگی از دلشکستگی تنهایی کمتر نیست.. در سایهی تردید نمیشود زندگی کرد. این نظر غمانگیز من است. چندتای دیگر هم هستند که از بس اوضاعشان خراب است که دلم نمیخواهد بهشان فکر کنم.
دوست داشتم بروم دست تکتکشان را بگیرم بنشانم روی یک صندلی که آرام بگیرند. مثل این کلیپهای آبگوشتی آهنگهای دوزاری وقتی یک جفت آدم عصبانی را نشان میدهد که یکجایی، یک لحظهای دست میکشند از تشویششان. اصلاً فکر میکنند گور پدر هرچه که گذشت... میبوسند، لااقل برای چند روز تا آن زخمهای همیشگی باز شوند میبوسند.. آرام میگیرند. دلم میخواهد به همگیشان بگویم که هیچکجا خبر بهتری نیست. بگویم دنیا کوتاه است. چرا یادشان نیست؟
یک خاطره از شب تولد امسالم دارم که به هرکدامشان که فکر میکنم یادش میافتم. البته تقصیر دوست است که یادم انداخت. تازه از سفر آمدهبودیم. هنوز دارو نگرفتهبودم و نفسم تنگ میشد. او میخواست فردا صبح به شهر خودش برگردد و به همین دلیل زودتر رفت که بخوابد. من نمیتوانستم نفس بکشم و راه میرفتم و گاهگاه روی تشکی که روی زمین انداخته بودم دراز میکشیدم. تا صبح پرپر زدم. فکر کردم شاید بمیرم. راه رفتم. نمیتوانستم نفس بکشم. بینیام و راه گلویم بستهبود و یک وزنهی هشتادکیلویی آویزان سینهام کردهبودند. حتی فکر کردم شاید شب تولدم بمیرم! تازه صبح شدهبود. مرد گفت نخوابیدی؟ بغض کردم و گفتم شاید خفهبشوم. گفت بیا پیش من خوابت ببرد. گفتم محال است. گفت حالا امتحان کن. رفتم. تقریباً پنج-شش دقیقه طول کشید که خوابم ببرد. تا سه چهارساعت یکسره خوابیدم. دلم میخواست از آرامشم فیلم بگیرم و ببرم بگذارم برای تمام زوجهای غمگین این دور و بر و بگویم زندگی کوتاه است... در آغوش هم آرام بگیرید. همینقدر ساده؛ فیلمفارسی و سادهانگارانه. زندگی کوتاه است.
0 نظرات:
ارسال يک نظر