اول. یک وقتهایی خیلی حرف دارم که بزنم..دارم یاد میگیرم تا حدی کنترلش کنم. تا همین چند وقت پیش راحتتر با آدمها بحث میکردم. دعوا میکردم. مینوشتم یا میگفتم. خصوصاً اگر تحت تاثیر هورمون بودم ممکن بود فاجعه بهبار بیاورم. یکی از علائم افزایش سن همین است که آدم نگاه میکند به فجایع زندگیاش و سعی میکند کمترشان کند. البته به نظر من هیچ دلیلی ندارد که آدم مثلاً از سی سالگی بهبعد هیچ رفتار نادرستی نکند. آدم حق دارد اشتباه کند و حق دارد تا آخر عمرش اشتباه کند به شرطی که اشتباه سیسالگیاش را به همان کیفیت در شصتسالگیاش تکرار نکند. البته این نظر من است.
یکبار هاد گفت تو فقط جاهایی واکنش نشان میدهی که احساس کردهای به دلیلی دوستداشته نشدهای. یعنی فکر کردهای طرف مقابل به این دلیل با تو سر نساز دارد که دوستت ندارد. بعد هم گفت با این موضوع کنار بیایی که دوستداشتهنشدن از سوی برخی آدمها دلیل بر دوستداشتنی نبودن تو نیست. من نگاه کردم به واکنشهایم که عمدتاً در حوزههای متصل به امور عاطفی و مربوط به خودم بودهاند و دیدم تمام آن ننهبزرگی آرام عظیمی که برای مردم دارم در این اوقات از دست میدهم و به یک آدم واکنشی ترسو تبدیل میشوم. پیشتر، اغلب بعد از رفتار واکنشی به نظرم میرسید که ارزشش را نداشت. یک وقتهایی چیزهایی میگفتم که نظر واقعیام نبود و چند شخصیتی نشان میدادم. دارم روی این مکانیزم دفاعی که فکر میکند وقتی یک مسالهای مطرح میشود باید فوراً جوابی ارسال کرد کار میکنم. هاد راست میگفت. نشستم به دیگران حق دادم که دوستم نداشتهباشند. خیلی سخت بود. سعی دارم واکنشهایم را کنترل کنم مثلاً چند روز پیش بنا به دلیل مشابهی خیلی سخت گذشت...
دوم. به نظر من اغلب حرفهایی که در مواقع دلخوری مطرح میشوند مطلقاً بیهودهاند. من این موضوع را نمیدانستم. مثلاً فرض بگیرید که نشستهاید و با یک نفر دائم از بدیهایی میگویید که به شما روا کردهاست. طرف مقابلتان هم در برابر هر خاطره، یک ضدحمله آغاز میکند. اینحرفها به چه دلیل مطرح میشوند؟
اینطور فکر میکنم که ما هررفتاری که در گذشته داشتهایم حاصل نوع احساس ما در آن مقطع بودهاست. جایی ایستادهام که یادآوری خاطرات گذشته -چنانچه هدف تحلیلی خاصی را دنبال نکند- همانقدر برای من احمقانهست که به همدیگر بگوییم تو در کودکی توی پوشکت جیش میکردی. بحث درباره رفتارهای احساسی گذشته یک دور باطل است. بازی بازنده-بازنده است یا لااقل من امروز هیچ رابطهی میان-انسانی را ولو در سطح دو کاسب همسایه سراغ ندارم که تنها یک مقصر یا مسوول داشته باشد! یا تنها یک معمار یا طبیب یا بیمار داشته باشد.
تنها سودآوری اینطور حرفها این است که که آدمها بتوانند اشتباهات خودشان را انکار کنند. به خودشان به شدت دروغ بگویند و باورشان بشود که بیعیب بودهاند. موفق بشوند طرف مقابلشان را هرچه بیشتر دوست نداشته باشند و خودشان را برای این دوستنداشتن محق بدانند. من تا همین چند ماه پیش نه تنها به این استراتژی اعتقاد داشتم که حتی یادم است تحت تاثیر حرفهای آدمهایی قرار میگرفتم که معتقد بودند مطلقاً مناسب و خوب بودهاند و دلم برای خودم یا آنها و قصههای جانسوزشان میسوخت.
امروز جایی ایستادهام که معتقدم آدمهایی که بخواهند چیزی را به خوبی تغییر بدهند باید یک روز دست بکشند از این چه شد و چه کردیمها و فکر کنند آیا آیندهای هست؟ اگر هست که با خشمهای اینچنینی نمیشود امروز و آینده ساخت. اگر هم نیست که چه سودی دارد بدیهای دیگری را یادآوری کردن و خود را مبرا دانستن؟ چرا یک تکه از مغز کسی درگیر بماند که کسی دیگر چقدر بد بودهاست؟... هرچقدر! سودی دارد؟
0 نظرات:
ارسال يک نظر