صفرم. دست و دلم به نوشتن در این وبلاگ نمیرفت. در این روزها چندین بار آمدهام بنویسم این وبلاگ دیگر بهروز نخواهد شد. این جمله را نه به کسانی که ممکن است این صفحه را باز کنند که برای این میخواستم بنویسم که توی رودرواسی خودم قرار بگیرم. اما ننوشتم. اصلاً من از حرفهای مطلق بدم میآيد. هیچچیز مطلق نیست. خصوصاً با تجربهی جدیدی که به زندگیام اضافه شده که دو تشدید به چ در هیچچیز اضافه کنید.
یکم. چند ماه پیش در یک کارگاه «نظارت، ردیابی و سانسور» دربارهشان مطالعه کردیم. فیلمهایی بودند از کسانی که به صورت خودخواسته تحت دوربینهای مداربسته زندگی کردند. یکیشان یک پروژهی هنری بود. به گمانم این نوشتنهای دیجیتال، اشل کوچکی از زندگی کردن تحت نظارت خودخواسته است. من فکر میکنم این کار جسارت میخواهد. البته به این دلیل اشل کوچکیست که شما دارید حقیقتی را به خورد آدمها میدهید که به واسطهی وجود داشتنش بیان میشود پس واجد «هستی» است و در عینحال شما میتوانید دستتان را ببرید تا جایی که میخواهید آنچه را که به وقوع پیوسته انگولک کنید. آدمهای آن فیلمها شاید شجاعترند. چطور میتوانند تحت نظارت یک مشت تلویزیون که هیچ پیدا نیست چه کسی تماشایش میکند بخورند و استراحت کنند و سکس کنند و توالت و حمام بروند و موهای صورت وبدنشان را اصلاح کنند و گریه کنند و دعوا کنند و بهطور کل زندگی کنند؟ در عین حال بعضی وقتها آدمهای ناشناس کدهایی از زندگی شخصی تو به تو میدهند که تو با تعجب میپرسی « تو مگه منو میخونی؟» این است که معتقدم ما هم آدمهای شجاع ابلهی هستیم. شجاع چرا که آدمی که خودش را مینویسد در معرض قضاوت است و ابله چرا که..-نمیگویم.
البته قدیم که دفتریادداشت داشتم خیلی خوب بود. دوتاشان را از ایران با خودم آوردهام و خودنویسم را پرکردهام و دارم تلاش میکنم به زندگی قدیم خودم برگردم. آرام و بدون ازدحام صداهای ناآشنا؛ صداهایی که توی زندگی هرکدام از ماست و تنها تفاوتش با آدمهای توی خیابان این است که اسامی این عابران را میدانیم. دوست دارم بروم و با نزدیکانم باشم، سادهانگارانه برای پولهای قلک رنگنشدهام برنامهریزی کنم. با دوستان چندین سالهام معاشرت کنم. دوست دارم بروم جایی که حسابش را پس دادهباشد. این خیلی مهم است که حسابش را پس دادهباشد و هرچقدر توی سر هم زدهباشیم هنوز کنار هم باشیم. تکرار میکنم: حسابش را پس دادهباشد.
به دلیل تمام چیزهایی که در همین دو پاراگراف گفتم هم دلم میخواهد حرف بزنم و هم یک مشت ماجرا توی دهانم ماسیده است. اصلاً نه میتوانم چیز جدیدی وارد دهان ذهنم کنم و نه میتوانم این حرفها را قورت بدهم. باید زمان بگذرد، این واژهها خیس بخورند. خودشان لابلای زندگی فرو بروند. جوری نفهمیدنی. آرام. بیصدا. گیرم بدطعم و پسمانده.
دوم. آيدای احد یک چیزی در جواب یک بخشی از پست ماهپیشونی من نوشته بود که اصلاً نمیدانم کجا خواندم. من نوشتهبودم آدم توی رابطهای که عمری از آن رفته بماند چون زندگی کوتاه است و آیدا نوشته بود اساساً به همین دلیل که زندگی کوتاه است، آدم باید گاهی برود. من فکر میکنم نظرم به این نظر نزدیک است. یعنی خودم در مقاطعی رفتهام که این تصمیم با درد زیادی همراه بودهاست ولی هرجور حسابش را کردهام بهترین تصمیم بودهاست. یعنی جایی که آدم به وجود یک میلهی داغ در بطن زندگیاش عادت کرده و یادش رفته که زندگی طبیعتاً با میلهی داغ همراه نیست؛ ولی حرفم در آن نوشته بیشتر با کسانیست که هنوز رفتنی نیستند ولی فکر میکنند باید بالاجبار و منطقاً بروند چون یک جای دیگری یک اخبار بهتری وجود دارد.
سوم. بعضی آدمها، بعضی آدمهای زندگیشان را بالا میآورند. جوری بالا میآورند و اثراتش را پاک میکنند که حتی ردی از شما استفراغ عزیز باقی نماند. بعد شما میآیید اصرار میکنید که مرا بالا آوردهاند و من شش ماه اشک ریختهام. تا اینجای کار آدم دلش برای شما میسوزد. بهویژه اگر آدم همان انگشتی باشد که باعث بالاآوردن شما شده، بدتر دلش کباب میشود و چنانچه شما خیلی نالهبزنید، انگشت بیچاره که ابداً مقصر نیست باورش میشود که در این ماجرا بدی کرده و حتی ممکن است به شما بگوید آه مرا ببخش. در اینجا درجهی خباثت شما و میزان سادگی انگشت در تزریق احساس گناه قطعاً موثر است. تا اینجای ماجرا یک امر طبیعیست و هرکدام از مارا ممکن است کسی در مقطعی بالا آورده باشد یعنی خود منی که دارم این موضوع را مینویسم چهار نفر را بالا آوردهام و چهارنفر دیگر هم مرا، اما تفاوت آنجا پیدا میشود که شما ماهها وقت زندگیتان را مصروف این مساله کنید که دوباره برگردید داخل یا اطراف معدهی آدمی که شما را بالا آورده. بله همینقدر که مینویسم چندشآور است. گیرم که بر فرض محال آن آدم پذیرای شما بود اما دخترم! شما دلت میخواهد تا اینحد رقتانگیز بمانی؟ قحطی آدم آمدهاست؟ به قول پدربزرگم حقیقت میپرسم! آیا قحطی آدم آمدهاست و ما بیخبریم؟
چهارم. به نظر من دلجویی کردن بلدبودن نمیخواهد بلکه صداقت و البته اشتیاق میخواهد. یعنی شما عمیقاً حس کنید بدی کردهاید و بروید بگویید من کار بدی کردم و مایلم این اتفاق دیگر تکرار نشود. به گمان من همین کافیست و من نه تنها اغلب این افراد را عمیقاً میبخشم بلکه به چنین آدمهایی آفرین میگویم. صداقت کار سختیست که وقتی به عادت بدل شود زندگی آدم را به شدت راحت میکند. من فکر میکنم موفقیت اروپاییهایی که دیدهام و تکلیفشان با زندگی روشن بوده، همینبوده که نه دلشان میخواسته قهرمان باشند و نه هوس هیجان ناصادقی به سرشان زده است. خیلی واجب است که آدم تکلیفش با بخشهای مختلف زندگیاش روشن باشد و البته یکی را تا صد نبرد و دیگری را کلاً تعطیل کند. تعریف تعادل را برای کتابها یا نصایح پیرمردها ننوشتهاند.
سن آدم که بالا میرود مفاهیم کلیشهای جدیتر میشوند. یعنی اگر یکروز با حالت مسخرهای میگفتیم شرط رابطهی سالم صداقت است حالا چاشنی هفت-هشت خاطره، غنای این جمله را تغییر دادهاست. چند روز پیش فکر میکردم کار بدی کردهام که در زندگیام تا اینحد رو بازی کردهام. بعد یک حرفی شنیدم که علی به سمیرا زدهبود. حوصله ندارم تعریف کنم فقط بدانید خیلی جملهی خوبی بود و در مدح صداقت بود با تمام گرفتاریهایش. یعنی آدم رفتارش وقتی دارد به رابطه بلندمدت فکر میکند صادقانهتر است یا بهتر بگویم: اگر صادقانهتر باشد رابطه به سمت بهتر و واضحتر و سادهتری خواهد رفت. سادگی خیلی خوب است. از صبح حرف علی را هشت بار برای خودم تکرار کردهام. تکانی خوردهام. دیدگاه روشنگرانهای بود.
بهخاطر دارم که در ایام جاهلیت نخستین (به سبک رنسانس آغازین) آدمهای پیچیده را دوست داشتم اما حالا که خوب فکرش را میکنم من اصلاً درست نمیدانستم پیچیدگی چیست. فکر میکردم پیچیدگی همان چیزیست که باعث میشود آدم به یادگیری مفاهیم متعدد علاقهمند بشود و زندگیاش را از سطح خور و خواب و خشم و شهوت به فضاهای دیگری وارد کند. نظرم به کلی تغییر کردهاست. تعریف اینروزهایم از پیچیدگی براساس تعدد پروندههای باز شکل میگیرند. آدمهای پیچیده را دیگر دوست ندارم؛ همینطور آدمهایی را که «به هرقیمتی» دلشان میخواهد قهرمان باشند... ضمن اینکه آدمهای مخفیکار را برای زندگیام خطرناک میدانم. مثال سادهاش اینکه یکی از کسانی که در هلند میشناسیم آدمیست که زندگیاش دقیقاً خور و خواب و خشم و شهوت است و از نظر من به شدت آدم پیچیدهایست. یعنی شما نمیتوانید با خیال راحت با خانوادهی این آدم معاشرت کنید. نمیتوانید به آرامی حال بچهاش را بپرسید. دائم دارد میگوید: هیس. اینجاست که میفهمم پیچیدگی مطلقاً ربطی به لایههای تجربه ندارد. من از آندسته آدمهایی هستم که به وقت خوشحالی بلند میخندم و شهر را خبردار میکنم. به وقت غم، هایهای گریه میکنم و گریههایم بعضاً بیصدا یا هقهقیست. به وقت خشم، داد میکشم. آدم زودباوری هستم. عاشقپیشهام. اضطرابم توی چشم و زبانم پیداست. منظور این است که خیالتان میتواند راحت باشد که هرچقدر خوب یا بد یا حقیر یا کبیر یا چندشآور یا رقتانگیز یا سطح پایینم همین موجود غیرقابل تحمل یا دوستداشتنی یا دوست نداشتنی یا مزخرفی هستم که نشانش میدهم و به همین دلیل است که حالم از دروغگوییتان دوچندان به هم میخورد. از خودم روزها و روزها ناراضی بودم. بعد تازگی دیدم چقدر خوب است. یعنی اگر تمام دوستانم مثل خودم باشند چقدر خوش میگذرد و آدم تمام زندگیاش وقف رمل و اسطرلاب انداختن نمیشود.
0 نظرات:
ارسال يک نظر