20111202

این مکان حاوی مقداری ناله‌ی شبگیر است

خوش‌حالم که دسامبر است. این یعنی امسال دارد تمام می‌شود. وجهی از مغزم سال دوهزار و یازده را راکد می‌داند. البته واقعیت هم این است که من امسال خفه شدم. نمی‌دانم سال دیگر چه اتفاقی برای این خفگی می‌افتد.
حس می‌کنم در این روزهای آخر سال دارد تمام زورش را می‌زند. دارم یک تجربه جدید را می‌چشم که به لحاظ ماهوی با خشم و اندوه متفاوت است ولی گاهی با این دو اشتباه می‌شود. نامش مشخصاً رنج است. از هفت-هشت روز پیش شروع شد و من دیگر نتوانستم حتی یک شب بخوابم و واقعیت این است که  پیش‌تر چنین تجربه‌ای با این کیفیت نداشته‌ام. البته ساده‌لوحانه‌ست اگر گمان ببرید تنها یک اتفاق باعث این رنج شده‌است. 
قرص جوشان توی دلم است و قل‌قل می‌کند. کف می‌کند و می‌گوید سسسسسسسس و تمام محتویات دلم بالا پایین می‌شود. دلم می‌خواهد بدانم آخرش چه شکلی است. بی‌اغراق بزرگ‌ترین کیفیت رنجی‌ست که در زندگی‌ام دارم تحمل می‌کنم و بعد نمی‌توانم بفهمم چرا. تعجب آور است چرا‌که هزاران هزار تجربه‌ی ناخوشایند از شکست و مرگ و هجران دارم اما عادت نداشته‌ام برای هیچ‌کدامشان هرشب کابوس ببینم و بیدار باشم..  توی دلم تعزیه‌ گرفته‌اند. یک نفر نشسته مدام اوخشاما می‌خواند.
چند وقت پیش فکر می‌کردم زندگی فضایی برای تجربه‌ی کیفیات متفاوت عاطفی‌ست؛ درد، شادی، غم، هیجان، عشق، نفرت، ترس، هزاران احساس دیگر. اما مابین کلمات فهرستم رنج را جدا ننشانده‌بودم و شاید به همین دلیل است که این کیفیت دارد به زندگی‌ام اضافه می‌شود. فکر می‌کردم صورتی از اندوه است اما نیست. یک چیز بسیار غلیظ و مه‌آلود و به ‌شدت مشابه مجالس عزاداری است. شما گاهی بی‌اختیار روی پای خودتان می‌کوبید یا مدتی به یک نقطه خیره می‌شوید. می‌دانم که این سرحد رنج تمام‌شدنی‌است. آیا راست است که یک سنگ معمولی در اثر فشار به یک سنگ قیمتی بدل می‌شود؟ چقدر نوشتم رنج.. اصلاً عادت نداشته‌ام اینقدر بنویسم رنج. رنج. رنج. رنج. چه اسم تازه‌ایست. چه کیفیت تازه‌ایست و چقدر بد است و در عین‌حال که برنتافتنی‌ست تو هم‌چنان زنده‌ای. شاید به یک چیز قیمتی بدل بشوم از رنجی که می‌برم.