20111208

چندگانه- سه

یکم. قرار بود بیایند نرده‌ها را رنگ کنند. کاری به کار ما نداشتند. با بالابرشان آمدند توی بالکن. یک لحظه برگشتم و دیدم کسی نیست. رفته‌بودند. ایستادم توی آشپزخانه تا سالاد درست کنم. رابطه‌ی من با سبزیجات سالادی -منهای انواع فلفل دلمه‌ای- چیزی شبیه یک عشق افلاطونی همه‌جانبه ‌است. یعنی به سالاد فصل و مشخصاً ترکیب کاهو و ریحان و براکلی و گل‌کلم و گوجه‌فرنگی و ذرت و چیزهای مشابه کششی غیرقابل کنترل دارم. سالادم به چشم خودم بسیار هوس‌برانگیز شده بود. داشتم نگاهش می‌کردم و حظش را می‌بردم. ادویه‌ی سالاد را که اضافه کردم، شروع کردم به ادا درآوردن و بوس فرستادن. سرم را تکان می‌دادم و می‌گفتم به‌به! خوشمزه! خوشگل! بوس بوس بوس. یک دانه گل‌کلم برداشتم و به سبک تبلیغ تلویزیونی خیار‌شور قلمی، مزه‌اش کردم. لب‌هایم را غنچه کردم. یک لحظه به سمت شیشه برگشتم. دیدم یک مرد جوان ریزه‌ میزه‌ی سیاه‌پوست مبهوت، توی بالکن ایستاده مرا زل‌زل نگاه می‌کند. با آسانسورشان آمده بود بقیه‌ی نرده‌ها را رنگ کند. یادآوری بهت جاری در آن چهره، تا چند ساعت باعث خنده بود.

دوم. بي حوصله‌ي انبوه پرونده‌هاي نيمه باز، یک لیست بلند بالا از کارهای واجب عقب‌مانده درست کردم. شاید بهترین کار است. دلم می‌خواهد آدم توی آن فیلم‌ها باشم. آدمی که گریزان است یا او را از جایی تارانده‌اند و در کلبه‌ای جنگلی پناه می‌گیرد تا تیمار شود. صبح چشمش را باز می‌کند می‌بیند خورشید بیرون آمده و او تمام شب هذیان می‌گفته و کسی که از او مطلقاً توقعی ندارد برایش غذای گرم آماده کرده است و او حق دارد گریه کند و بخندد و توی کوه داد بکشد و دوران نقاهتش را بگذراند. روز اول ممکن است حتی چیزی نخورد ولی روز آخر با اشتهای هرچه‌بیشتر چلومرغ می‌خورد. چاق می‌شود؛ چله می‌شود؛ برمی‌گردد شهر خودش، خانه‌ی خودش و هیچ‌کس نمی‌داند که او چه روزهایی را از سر گذرانده‌است.. غذا را همین کارهایی فرض بگیرید که آدم برای اثبات زنده‌بودنش می‌کند.«آیا دائماً مجبوریم به خودمان ثابت کنیم که وجود داریم؟» این سوال ژان بودریار سال‌هاست سوال من است. زور زدنم، تلاشم برای بهتر شدن احوالم، میلم به کم‌کردن فاصله‌ها و تبعید‌ها، عکس‌ گرفتنم، سفر کردنم، لباس پوشیدنم، مرتب کردن موهایم، کتاب خواندنم، تز نوشتنم، همه ی ذرات زندگی ام برای اثبات این مدعاست که فراموش نکنید من هستم یا روزی بوده ام!.. آیا دائماً مجبورم حضورم را اعلام کنم؟!!..
من به یک سرخ‌پوست نیاز دارم که از من کوچکترین توقعی نداشته‌باشد و بگذارد من توی کلبه‌اش روزگار بگذرانم. اما ممکن نیست. البته چند روز است که کسی مراقب من است. یعنی با تمام قدرتش مراقب من است ولی تا وقتی لپ‌تاپ و ایمیل و شبکه‌ها هستند، تا وقتی همین اسکایپ هست که به تو بفهماند دوری وجود دارد، تا وقتی زندگی تو در منگنه‌ی وقایعی  مضطر می‌شود که نیاز به زمان مشخصی دارند، پناه‌بردن به آن کلبه‌ی موعود، امکانی مطلقاً خیالی‌ست.

سوم. آدم سنش که بیشتر می‌شود از اولین‌هایش فاصله می‌گیرد. دیگر تمام اولین‌ها آمده‌اند و دور شده‌اند. اولین سفر مجردی، اولین عشق دبیرستانی، اولین پیروزی، اولین شغل، اولین خیانت، اولین شکست، اولین انتقام، اولین بوسه... دیگر نوبت اولین شدنِ جزئیات است. اولین حقوق بالای فلان مبلغ،  یک اولیِن خالصِ از تجربه‌ی حقوق‌بگیر شدن تو‌ نیست که پیش‌تر نداشته‌ای.
گاهی اولین‌ها بزرگ‌تر و وخیم‌تر و بی‌پرواترند. اولین تنهایی عمیق، اولین مرتبه‌ای که کسی به تو گفته دیگر دوستت ندارد، اولین دوری از وطن، اولین خرید بزرگ... این روزها حالم یک جور اولین بی‌نام است. با خودم چانه می‌زنم. اصلاً ما تمام خشممان از چانه‌زدن است یا شاید این ابتدای پذیرش فضای بزرگ‌سالی‌ست. گیرم کمی دیر! ویژگی‌های برخی اهالی نسل من شبیه هنرمندان دوره‌های گذار است.. شبیه شلوغی پشت کمد است که اثاثتان را آن‌جا قایم کرده‌اید و از حسرت تا حسرت و از پوچ تا پوچ و از شوق تا شوق آن زیر پیدا می شود. چیزی میان این و آن. 

چهارم. تولد مهدی (نوید) بود. مهدی آدم را قوی می‌کند. یعنی آدم را یاد خود آدم می‍‌آورد. وقت می‌گذارد برای دوستی. موشکافانه نوشته‌ی تو را می‌خواند و می‌گوید چه جالب که فعل جمله فلان‌جاست؛ در حالی‌که تو وقتی می‌نوشتی به آخرین چیزی که فکر کرده‌ای فعل است. سیاستش برای این‌که تو به خودت بیایی و کار کنی بامزه‌ست؛ سیاست درک کردن است. یعنی تو می‌گویی باران باریده روی سرم و من نمی‌توانم کتاب بخوانم. مهدی می‌گوید این منطقی‌ترین دلیل جهان برای کتاب‌نخواندن است. بعد تو مجبور می‌شوی اعتراف کنی که این دلیل منطقی نیست و این اعتراف با بلند شدن همراه است. اصلاً  ابتدای عمل برخاستن، آن جایی است که آدم بفهمد درک‌ شده‌است. 

پنجم. گاهی بدی‌های آدم‌ها شما را قهرمان‌تر میکند ولی ته این قهرمانی سوراخ است و باد می‌دهد. چیز دیگری باعث اثبات شما شده‌است. من دلم زندگی سرراست می‌خواهد و حالم به هم می‌خورد که دنیا و آدم‌هایش و قرار و قول‌هاشان و اشتیاقشان و انصافشان تا این حد تقلبی و بی‌ثبات است. دلم زندگی سرراست می‌خواهد و گمان می‌کنم که فقط با پذیرش و صداقت با بی‌ثباتی پدیده‌هاست که زندگی‌ سرراست می‌شود. البته گاهی فکر می‌کنم زندگی ماهیتاً سرراست نیست. در عین حال نگاه می‌کنم به آدم‌های دور و برم و می‌بینم که خوش‌بخت‌ترین‌هاشان، ساده‌ترین‌هاشان هستند. درواقع من هنوز معتقدم که خوشبخت کسی‌ست که بدبخت بود اما نمی‌دانست.

ششم. دیشب باز خودم را انداختم زیر ذره‌بین و فکر کردم سطح زندگی‌ام نسبت به چند سال پیش پایین آمده‌است. منظورم سطحی‌ست که به مقوله‌ای کلی به نام «زندگی» نگاه می‌کنم. فکر کردم که کافی‌ست. کار از چند ماه گذشته و به چند سال کشیده که من درگیر مثال‌ها شده‌ام. غروب، بعد از مدت‌ها، وقت ظرف‌شستن دو سخنرانی گوش دادم و فکر کردم حتی آن وقتی که اعتبار حیات برای تو آن‌قدر پایین می‌آید که جاه‌طلبی و مرگ‌اندیشی‌ات کم‌ترین فاصله را دارند، می‌شود جاذبه‌های کوتاه کوچکی ایجاد کرد که به تو یادآوری می‌کنند زنده‌ای و می‌آموزی و هنوز همه‌چیز ادامه دارد. شبکه‌های اجتماعی را به دلیل اختلاط فضاهای خصوصی و عمومی، تلاش مذبوحانه برای احساس زنده‌بودن در حاشیه‌ی معاشرت‌های ناصادق خود‌خواسته انتخاب‌نشده‌ی از سر ناچاری، عصبیت مهارنشدنی جامعه‌ی انسانی، ایجاد یک تصویر نمایشی بعضاً نقاب‌دار و چیزهای دیگری از این دست بی‌تاثیر نمی‌بینم. آدورنو می‌نویسد: «كالاهاي فرهنگي كاملا در دنياي كالاهاي مصرفي جاي مي‌گيرند، براي بازار توليد مي‌شوند و براي بازار در نظر گرفته مي‌شوند.» آیا حکایت ما گرفتاری در زندگی و تولید بازاری  محصول ظاهراً فرهنگی نیست؟