از سفر برگشتم. امو هم همان روز آمد. دو مهمان هم از ایران داشتیم. با اینهمه در خلال همزمانی سفر و شلوغی و مهمانی گاهی به نوشتن فکر میکردم. فکر کردم چرا حرف نوشتنی ندارم؟ شاید ماجرا این بود که همهچیز به غایت داخلی شکل میگرفت. پیشتر درگیری مدام در فضای عمومی، با مه آلود کردن درکم از «زمان خصوصی» مرا روی کوچکترین انگشتش می چرخاند. این چند هفته که بیشترش خارج از فضای همیشگی زندگی و ذهن من گذشت مرا به این ماجرا نزدیک کرد که لحظات سرخوش غیرعادی به حدی فرٌارند که تو نسبتی نامعلوم میان "زمان خصوصی" و پستیها و فرازهای زندگیات مییابی.. یعنی آنقدر فرارند که نمیشود به وقت نوشتهشدنشان در چارچوب کلام دوباره بهخاطرشان آورد. من اگر از عهدهی این زمان خصوصی برآیم دنیا را روی انگشتم میچرخانم.
امو برگشت با عشق یک دختر بچه. من میدانم که عمو را با عین مینویسند ولی این «امو» الفش مکسور است و ماجرای دیگری دارد. قصهی دختربچه این است که یک روز دوست عمهام توی پارکی در کرج، یک نوزاد سگ زخمی غمگین دیدهبود. امو همین زمان بعد از بیست و یک سال رفته بود ایران. دوست عمهخانم دلش سوخته بود؛ سگ را آورده بود خانه. بعد هم واکسن زدهبود و مرتب کردهبود و گذاشته بود پیش عمهخانم تا تکلیف بیصاحبیاش معلوم بشود. همسایههای عمه توی آسانسور نوشتهبودند زندگی با حیوانات نشان تمدن نیست. اعتراضهای متمدنانهی دیگری هم کردهبودند. توی خیابان هم گفتهبودند چطور جرات میکنید سگ توی خیابان بیاورید؟ امو رفته بود خانهی عمه و عاشق فسقلی شدهبود و گفته بود نگران نباش با خودم میبرمش. بعد هم رفته بود براش شناسنامه گرفته بود. هفته پیش هم کارهای مهاجرتش را کرد و با خانم دو ماهه آمد هلند. کیتی (وجه تسمیه: خانم کیتی پری!) تمام ویژگیهای یک کودک را دارد. ثبتنامش کردیم مهد کودک که از شنبه شروع میشود. لوس و خندهدار است. امو میگوید «عاشقش هستم که خوشاقبال است». گاهی شبها انگار خواب بد میبیند. فرضیه این است که در روزهای چندروزگی توی پارک اذیتش کردهاند و حالا گاهی خوابش را میبیند. فرضیه براساس ویژگیهای حافظهی سگها میتواند مطلقاً مزخرف باشد ولی ما به این مساله باور داریم چون به شدت به قصههای تراژیک علاقهمندیم! گاهی امو مینشاندش جلوی دوچرخه. باد که میخورد توی صورت و موهایش، پیش خودم میگویم شاید توی جامعهی سگها حالا کلی حرف و حدیث هست که دختر فلانی هم که عاقبت به خیر شد و یک نفر برداشت از داخل خاک و فقر و زخم بردش خارجه!
با سایهی خودش مسابقه میگذارد. دنبال دم خودش میدود. خودش را غافلگیر میکند. همین حالا داریم رب زغالاخته میخوریم و گیسی دارد درباره تربیت سگها مطالعه میکند و ده اشتباه رایج را برایمان بلند میخواند. گاهی بر سر نحوهی تربیت دخترک اختلاف نظر داریم و نهایتاً ماجرا را حواله میدهیم به شنبه که مربیاش یادمان بدهد باید چه کرد. من اغلب اوقات که نگاهش میکنم به سرنوشت فکر میکنم. من یک پیرزن هستم!
مهمانهایمان عزیز بودند ولی نشد که بهشان برسم. شلوغ بودم. مغزم پر از ماجرا بود. خودم تازه از سفر طولانیام رسیده بودم. با غزل گردش میکردند. شب آخر دلم گرفت که برمیگردند. یک کمی بازی کردیم. حواسم سرجاش نبود. حکم خشت را با گشنیز بریدم. یک دست هم تا لحظهی آخر فکر کردم حکم پیک است که البته نبود. یک دست هم قبل از حریف بازی کردم. باختیم. بعد دلم برای جمعهای خودمانی ایران تنگ شد. گاهی چقدر میخندیدیم. بعد به صورت پیکانی -بعد از ایران- به مرضیه و پرستو فکر کردم. این اتفاق روزانه برایم میافتد. تا قبل از مرضیه و پرستو، دستگیریها برایم «اخباری» غمانگیز بودند. بعد از آنها بود که ماجرا از سطح خبر آمد داخل زندگیام. فهمیدم ماجرا نزدیک است؛ خیلی نزدیک و دلم شکست و غصهام گرفت. بعد ترسیدم و فکر کردم فارغ از اینکه اغلب کسانی که از ایران میروند رقمی نیستند ولی نکند واقعاً فرار کردهاند و همه حرفها و آرمانها یک مشت توجیه است؟ فکرم مشغول است.
چند روز مرگاندیش شدهبودم. بعد فکر میکردم من اگر به مرگ فکر میکنم دلیلش این نیست که زندگی بد است. اتفاقاً خیلی خوب است. یعنی نگاه که میکنم زندگی هیچوقت جز این نبودهاست. من از این رمزگشوده شدنش معذبم چون ادامه دادنش را برایم خستهکننده میکند. چیز زیادی کم نیست. البته وقتگذرانیام -یعنی آنطور که وقت میگذرانم- با استانداردی که برای خودم تعریف کردهام فرق دارد. این است که راضی نیستم اما کلیتش چیز زیادی کم ندارد. زندگی هست، غذا هست، معشوق هست، عاشق هست، کار پیدا میشود، دغدغه و فکر و شعر و پول و تفریح و همهچیز بالقوه و بالفعل وجود دارند. از شدت امیدواری، امیدم را از دست دادهام. نسبت من به زندگی، شبیه نسبت زنان خانهدار است به شغلشان. یعنی تمام نمیشود و آنها هیچوقت به مرخصی نمیروند. ساعت کاری ندارند. لای تمام دقایق زندگیشان است. من دلم میخواهد از خود زندگی استراحت کنم تا باز برایم تازه بشود مثل کسی که از کار استراحت میکند یا از عشق قدیمیاش استراحت میکند. یعنی تو میدانی که یکی در میان غمگین یا شادی. ندار یا دارایی. موفق یا ناموفقی. میدانی که تمام این کیفیات وجود دارند و این بسیار تکراری و کسالتبار است.
از طرفی این رمزگشودگی با خودش در تناقض است. من وقتی بیست و چهارساله بودم تصویر واضحی از آنچه میخواهم ده سال بعدش بشوم داشتم. یک تصویر کلی براساس استانداردها و پیشفرضهای ذهنم وجود داشت. من به بخشهایی از این تصویر نزدیک شدهام و برخی بخشهایش مطلقاً خراب شدهاند اما جای دردآور ماجرا این است که امروز من هیچ تصویری از آیندهی دور ندارم. یعنی من خود چهل و پنجساله یا پنجاه یا شصت سالهام را نمیتوانم ببینم. نمیدانم چه شکلی بشود بهتر است. شاخص استاندارد در سرم ندارم که بتوانم خودم یا وقایع یا آدمها را نسبت به آن دور یا نزدیک ببینم. نهایتا یکی دو سال آینده برایم روشن است. پذیرش اینکه هرکدام از چیزهایی که پیشتر فکر میکردم چرندند، میتوانند درست باشند بسیار غمناک است. به نظر من آدمهای سختگیر و متعصب تا حدی خوشبختند یا لااقل من وقتی متعصبتر از حالا بودم، درست است که از دور احمقتر و رقتانگیزتر به نظر میرسیدم، ولی شاید شخصاً تکلیفم با زندگی روشنتر بود. دروازهی زندگی آدم که باز است و هرچیزی به آن ممکن است وارد بشود، یعنی پذیرفتنی است که وارد بشود، مولد راحتی و سختی است. مرگاندیشی از کسالتباری زندگی است و ربط ندارد به نوع زندگی. یعنی همین حالا که این جملات را مینویسم همه چیز خوب است. خیلی خوب.
چمدانم روزهاست که گوشهی اتاق است. چمدان برای من یک حجم انباشته از غم و شادی است، چه وقت پهن شدن، چه جمع شدنش. چمدان یعنی آدم موقتیست. فضا موقتیست. لحظات موقتیاند. چمدان مرا همیشه یاد بیتابیهایم میاندازد چه دلخوش باشم از سفر، ملاقات، دیدار، چه دلسرد. مرا بیقرار میکند یعنی دارد یادم میاندازد که زمان محدود است و من هیچوقت در زمانبندی محدودیتها خودم را آدم موفقی ندانستهام؛ از طرفی، «آدم چمدانی» شاید باید احساس خوشبختی کند که دارد توی یک جعبه جا میشود؛ خصوصاً برای ما که مدتیست از خانه به چمدان تغییر مکان دادهایم.. ما فرار کردهایم؟ ما ترسو هستیم؟
0 نظرات:
ارسال يک نظر