شاید آدم نباید این لحظاتش را قسمت کند از بس که نفهمیدنی و قابل تمسخرند اما من ته حلقم گیر کرده که بگویم همین حالا که مینویسم توی سرم تبریز است. معناش را فقط خودم میفهمم. همانطور که گاهی توی سر آدم بازار مسگرهاست، عاشوراست، عروسی حسنآقاست، من هم گاهی توی سرم تبریز است. حتی یک نفر دارد برای یک نفر دیگر میخواند «اوشویوردون قیشدا سنه یای اولدوم؛ سویله گوروم سن منیم ایچون نهائلهدین*» و منتظر جواب است. من باشم اگر جوابی ندارم سرم را میاندازم پایین و میروم سی خودم.
شهرها براساس اینکه چقدر نوستالژی یا خاطره و تجربهی خاممانده یا عادینشده میانمان باقیماندهباشد میآیند و میروند. مساله این است که اگر توی سرم چند مثنوی نوستالژی برای آمستردام و خرمآباد و مونیخ و خیابان زالزر و بهارشمالی و خردمند جنوبی و گچسر و آبانار فروش عظیمیه و خیابان دولت سروده باشم طبیعیست اما حتی پیش آمده توی سرم ارگ بم باشد! در حالیکه هیچوقت کرمان نرفتهام یا یک معاشر کرمانی نداشتهام.
مساله تا حدی هم دوری و بیخبری از مکان است. این را توی نامهای نوشته بودم که فضاهای مجازی شاید دارند کاری میکنند که نوستالژی از روابط میانانسانی من حذف بشود از بس که همهچیز در باخبری میگذرد؛ گیرم اخبار همه دستخورده و گاززده و سوهان کشیده و پاپیوندار اما مثلاً راه نوساخته به سوی مهرشهر یا ایستگاه شریف یا ششکلان هرکدامشان یک پروفایل فیسبوک ندارند که هر روز از آنجا با من چانه بزنند. این است که اگر من الان بروم ایران گمان نمیکنم تا مدتی بتوانم از کسی بخواهم دم متروی شریف منتظر من بشود و اگر «تنهایی» رفتنش را قدغن کنم، اگر یک بار به رفتن ناچار بشوم، نوستالژی شکل میگیرد. این است که یک روزهایی توی سرم تبریز است و یک نفر از صبح نشسته یکریز اوخشاما (مرثیه) میخواند به زبانی که برای من به طرز حیرتآوری عاشقانهاست؛ آنقدر که من راحت میتوانم «یوخولو» (خوابآلود) را یک نام عاشقانه بدانم یا یادم میآید یک بار الف-الف یک شعری برای من خواند که « بیر یومورتا پیشیر؛ بیر چوپان دورمهسی توت؛ آجام» معناش تا اینجا یعنی «یک نیمرو بپز، یک لقمهی چوپانی بگیر، گرسنهام» و بعد ادامه میداد که «از دست تو لقمه گرفتن، در روزگار بیبنفشه غنیمت است» و الخ. حقیقت امر این است که من هرگز نمیتوانم برای «یک نیمرو بپز» احساساتی بشوم ولی برای «بیر یومورتا پیشیر» یک عمر نیسگیل (نوستالژی؟!) توی دلم غلت میزند. شاید دلیلش به سادگی این باشد که این زبان، زبان من نیست و من تنها شنوندهاش هستم اما هرچه هست برای من سخت عاشقانهست.
باید به ارواح تمام اجداد لرستانیام رجوع کنم و بپرسم هیچکدام از شما یک روز در پسپشت جادههای آذرآبادگان، دلی جا نگذاشتهاست که حالا گرفتاریش برای این نواده باقی مانده باشد؟
همین حالا که مینویسم توی سرم تبریز است. تبریز یک مفهوم (کانسپت) است که از نوستالژی تبریز منتزع شده و ممکن است بر ترکمنصحرا یا زنجان یا دشت مغان دلالت کند. معناش را والله اگر فهمیدهباشید.
-
* زمستان سردت بود، برای تو تابستان شدم! بگو ببینم تو برای من چه کردی
-
* زمستان سردت بود، برای تو تابستان شدم! بگو ببینم تو برای من چه کردی
0 نظرات:
ارسال يک نظر