<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028</id><updated>2012-02-02T13:49:44.263+01:00</updated><title type='text'>nei C</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>199</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-5786471085201456511</id><published>2012-01-31T02:57:00.001+01:00</published><updated>2012-01-31T03:04:47.196+01:00</updated><title type='text'>:)</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;خیلی‌ها از اینترنت ساعت آمدن قطار را چک می‌کنند ولی من و خیلی‌های دیگر گاهی  با آزمون و خطا زندگی می‌کنیم و سرمان را می‌اندازیم پایین و از در بیرون می‌رویم و تا دم ایستگاه به بخت و اقبال فکر می‌کنیم. یک وقت‌هایی منتظر که ایستاده‌ام، یک نفر از پله‌ها دوان دوان بالا می‌آید، نگاه می‌کند و می‌بیند یک دقیقه مانده که قطار برسد. یعنی هم وقت دارد نفسی تازه کند، هم لازم نیست مدت زیادی صبر کند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;یکی از تفریحات من - اگر خودم جزء آن دقیقه‌آخری‌ها نباشم- نگاه کردن به انواع نگاه‌ها و لبخند‌های رضایت آدم‌هاست وقتی از نگاه کردن به عدد یک یا دوی تابلوی دیجیتال ایستگاه، شعف پیروزی دارند. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-5786471085201456511?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/5786471085201456511/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=5786471085201456511&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/5786471085201456511'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/5786471085201456511'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2012/01/blog-post_3643.html' title=':)'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-8704314739586809975</id><published>2012-01-31T02:22:00.009+01:00</published><updated>2012-01-31T02:38:02.286+01:00</updated><title type='text'>از دختر لر به ترک‌زبان اهلی درون</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;شاید آدم نباید این لحظاتش را قسمت کند از بس که نفهمیدنی و قابل تمسخرند اما من ته حلقم گیر کرده که بگویم همین حالا که می‌نویسم توی سرم تبریز است. معناش را فقط خودم می‌فهمم. همان‌طور که گاهی توی سر آدم بازار مسگرهاست، عاشوراست، عروسی حسن‌آقاست، من هم گاهی توی سرم تبریز است. حتی یک نفر دارد برای یک نفر دیگر می‌خواند «اوشویوردون قیش‌دا سنه یای اولدوم؛ سویله گوروم سن منیم ایچون نه‌ائله‌دین*» و منتظر جواب است. من باشم اگر جوابی ندارم سرم را می‌اندازم پایین و می‌روم سی خودم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;شهرها براساس این‌که چقدر نوستالژی یا خاطره و تجربه‌ی خام‌مانده یا عادی‌نشده میان‌مان باقی‌مانده‌باشد می‌آیند و می‌روند. مساله این است که اگر توی سرم چند مثنوی نوستالژی برای آمستردام و خرم‌آباد و مونیخ و خیابان زال‌زر و بهارشمالی و خردمند جنوبی و گچسر و آب‌انار فروش عظیمیه و خیابان دولت سروده باشم طبیعی‌ست اما حتی پیش آمده توی سرم ارگ بم باشد! در حالی‌که هیچ‌وقت کرمان نرفته‌ام یا یک معاشر کرمانی نداشته‌ام. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;مساله تا حدی هم دوری و بی‌خبری‌ از مکان است. این را توی نامه‌ای نوشته بودم که فضاهای مجازی شاید دارند کاری می‌کنند که نوستالژی از روابط میان‌انسانی من حذف بشود از بس که همه‌چیز در باخبری می‌گذرد؛ گیرم اخبار همه دست‌خورده و گاززده و سوهان کشیده و پاپیون‌دار اما مثلاً راه نوساخته به سوی مهرشهر یا ایستگاه شریف یا ششکلان  هرکدامشان یک پروفایل فیس‌بوک ندارند که هر روز  از آن‌جا با من چانه بزنند. این است که&amp;nbsp;اگر من الان بروم ایران گمان نمی‌کنم تا مدتی بتوانم از کسی بخواهم دم متروی شریف منتظر من بشود و اگر «تنهایی» رفتنش را قدغن کنم، اگر &amp;nbsp;یک بار به رفتن ناچار بشوم، نوستالژی شکل می‌گیرد.&amp;nbsp;این است که یک روزهایی توی سرم تبریز است و یک نفر از صبح نشسته یک‌ریز اوخشاما (مرثیه) می‌خواند به زبانی که برای من به طرز حیرت‌آوری عاشقانه‌است؛ آن‌قدر که من راحت می‌توانم «یوخولو» (خواب‌آلود) را یک نام عاشقانه بدانم یا یادم می‌آید یک بار الف-الف یک شعری برای من خواند که « بیر یومورتا پیشیر؛ بیر چوپان دورمه‌سی توت؛ آجام» معناش تا اینجا یعنی «یک نیمرو بپز، یک لقمه‌ی چوپانی بگیر، گرسنه‌ام» و بعد ادامه می‌داد که «از دست تو لقمه گرفتن، در روزگار بی‌بنفشه غنیمت است» و الخ. حقیقت امر این است که من هرگز نمی‌توانم برای «یک نیمرو بپز» احساساتی بشوم ولی برای «بیر یومورتا پیشیر» یک عمر نیسگیل (نوستالژی؟!) توی دلم غلت می‌زند. شاید دلیلش به سادگی این باشد که این زبان، زبان من نیست و من تنها شنونده‌اش هستم اما هرچه هست برای من سخت عاشقانه‌ست.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;باید به ارواح تمام اجداد لرستانی‌ام رجوع کنم و بپرسم هیچ‌کدام از شما یک روز در پس‌پشت جاده‌های آذرآبادگان، دلی جا نگذاشته‌است که حالا گرفتاریش برای این نواده‌ باقی مانده باشد؟ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;همین حالا که می‌نویسم توی سرم تبریز است. تبریز یک مفهوم (کانسپت) است که از نوستالژی تبریز منتزع شده &amp;nbsp;و ممکن است بر ترکمن‌صحرا یا زنجان یا دشت مغان دلالت کند. معناش را والله اگر فهمیده‌باشید. &lt;br /&gt;-&lt;br /&gt;*&amp;nbsp;زمستان سردت بود، برای تو تابستان شدم! بگو ببینم تو برای من چه کردی&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-8704314739586809975?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/8704314739586809975/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=8704314739586809975&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/8704314739586809975'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/8704314739586809975'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2012/01/blog-post_31.html' title='از دختر لر به ترک‌زبان اهلی درون'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-1681418226677215312</id><published>2012-01-27T02:23:00.008+01:00</published><updated>2012-01-28T15:37:01.055+01:00</updated><title type='text'>رفع خشکی</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;از سفر برگشتم. امو هم همان روز آمد. دو مهمان هم از ایران داشتیم. با اینهمه در خلال همزمانی سفر و شلوغی و مهمانی گاهی به نوشتن فکر می‌کردم.  فکر کردم چرا حرف نوشتنی ندارم؟ شاید ماجرا این بود که همه‌چیز به غایت داخلی شکل می‌گرفت. پیشتر درگیری مدام در فضای عمومی، با مه آلود کردن درکم از «زمان خصوصی» مرا روی کوچکترین انگشتش می چرخاند. این چند هفته که بیشترش خارج از فضای همیشگی زندگی و ذهن من گذشت مرا به این ماجرا نزدیک ‌کرد که لحظات سرخوش غیرعادی به حدی فرٌارند که تو نسبتی نامعلوم میان "زمان خصوصی" و پستی‌ها و فرازهای زندگی‌ات می‌یابی.. یعنی آن‌قدر فرارند که نمی‌شود به وقت نوشته‌شدنشان در چارچوب کلام دوباره به‌خاطرشان آورد. من اگر از عهده‌ی این زمان خصوصی برآیم دنیا را روی انگشتم می‌چرخانم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;امو برگشت با عشق یک دختر بچه. من می‌دانم که عمو را با عین می‌نویسند ولی این «امو» الفش مکسور است و ماجرای دیگری دارد. قصه‌ی دختربچه این است که یک روز دوست عمه‌ام توی پارکی در کرج، یک نوزاد سگ زخمی غمگین دیده‌بود. امو همین زمان بعد از بیست و یک سال رفته بود ایران. دوست عمه‌خانم دلش سوخته بود؛ سگ را آورده بود خانه. بعد هم واکسن زده‌بود و مرتب کرده‌بود و گذاشته بود پیش عمه‌خانم تا تکلیف بی‌صاحبی‌اش معلوم بشود. همسایه‌های عمه توی آسانسور نوشته‌بودند زندگی با حیوانات نشان تمدن نیست. اعتراض‌های متمدنانه‌ی دیگری هم کرده‌بودند. توی خیابان هم گفته‌بودند چطور جرات می‌کنید سگ توی خیابان بیاورید؟ امو رفته بود خانه‌ی عمه و عاشق فسقلی شده‌بود و گفته بود نگران نباش با خودم می‌برمش. بعد هم رفته بود براش شناسنامه گرفته بود. هفته پیش هم کارهای مهاجرتش را کرد و با خانم دو ماهه آمد هلند. کیتی (وجه تسمیه: خانم کیتی پری!) تمام ویژگی‌های یک کودک را دارد. ثبت‌نامش کردیم مهد کودک که از شنبه شروع می‌شود. لوس و خنده‌دار است. امو می‌گوید «عاشقش هستم که خوش‌اقبال است». گاهی شب‌ها انگار خواب بد می‌بیند. فرضیه این است که در روزهای چندروزگی توی پارک اذیتش کرده‌اند و حالا گاهی خوابش را می‌بیند. فرضیه براساس ویژگی‌های حافظه‌ی سگ‌ها می‌تواند مطلقاً مزخرف باشد ولی ما به این مساله باور داریم چون به شدت به قصه‌های تراژیک علاقه‌مندیم! گاهی امو می‌نشاندش جلوی دوچرخه. باد که می‌خورد توی صورت و موهایش، پیش خودم می‌گویم شاید توی جامعه‌ی سگ‌ها حالا کلی حرف و حدیث هست که دختر فلانی هم که عاقبت به خیر شد و یک نفر برداشت از داخل خاک و فقر و زخم بردش خارجه!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;با سایه‌ی خودش مسابقه می‌گذارد. دنبال دم خودش می‌دود. خودش را غافلگیر می‌کند. همین حالا داریم رب زغال‌اخته می‌خوریم و گیسی دارد درباره تربیت سگ‌ها مطالعه می‌کند و ده اشتباه رایج را برایمان بلند می‌خواند. گاهی بر سر نحوه‌ی تربیت دخترک اختلاف نظر داریم و نهایتاً ماجرا را حواله می‌دهیم به شنبه که مربی‌اش یادمان بدهد باید چه کرد. من اغلب اوقات که نگاهش می‌کنم به سرنوشت فکر می‌کنم. من یک پیرزن هستم!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;مهمان‌هایمان عزیز بودند ولی نشد که بهشان برسم. شلوغ بودم. مغزم پر از ماجرا بود. خودم تازه از سفر طولانی‌ام رسیده بودم. با غزل گردش می‌کردند. شب آخر دلم گرفت که برمی‌گردند. یک کمی بازی کردیم. حواسم سرجاش نبود. حکم خشت را با گشنیز ‌بریدم. یک دست هم تا لحظه‌ی آخر فکر کردم حکم پیک است که البته نبود. یک دست هم قبل از حریف بازی کردم. باختیم. بعد دلم برای جمع‌های خودمانی ایران تنگ شد. گاهی چقدر می‌خندیدیم. بعد به صورت پیکانی -بعد از ایران- به مرضیه و پرستو فکر کردم. این اتفاق روزانه برایم می‌افتد. تا قبل از مرضیه و پرستو، دستگیری‌ها برایم «اخباری» غم‌انگیز بودند. بعد از آن‌ها بود که ماجرا از سطح خبر آمد داخل زندگی‌ام. فهمیدم ماجرا نزدیک است؛ خیلی نزدیک و دلم شکست و غصه‌ام گرفت.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;بعد ترسیدم&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;و&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;فکر کردم فارغ از این‌که اغلب کسانی که از ایران می‌روند رقمی نیستند ولی نکند واقعاً فرار کرده‌اند و همه حرف‌ها و آرمان‌ها یک مشت توجیه است؟ فکرم مشغول است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;چند روز مرگ‌اندیش شده‌بودم. بعد فکر می‌کردم من اگر به مرگ فکر می‌کنم دلیلش این نیست که زندگی بد است. اتفاقاً خیلی خوب است. یعنی نگاه که می‌کنم زندگی هیچ‌وقت جز این نبوده‌است. من از این رمزگشوده‌ شدنش معذبم چون ادامه دادنش را برایم خسته‌کننده می‌کند. چیز زیادی کم نیست. البته وقت‌گذرانی‌ام -یعنی آن‌طور که وقت می‌گذرانم- با استانداردی که برای خودم تعریف کرده‌ام فرق دارد. این است که راضی نیستم اما کلیتش چیز زیادی کم ندارد. زندگی هست، غذا هست، معشوق هست، عاشق هست، کار پیدا می‌شود، دغدغه و فکر و شعر و پول و تفریح و همه‌چیز بالقوه و بالفعل وجود دارند. از شدت امیدواری، امیدم را از دست داده‌ام. نسبت من به زندگی، شبیه نسبت زنان خانه‌دار است به شغلشان. یعنی تمام نمی‌شود و آن‌ها هیچ‌وقت به مرخصی نمی‌روند. ساعت کاری ندارند. لای تمام دقایق زندگی‌شان است. من دلم می‌خواهد از خود زندگی استراحت کنم  تا باز برایم تازه بشود مثل کسی که از کار استراحت می‌کند یا از عشق قدیمی‌اش استراحت می‌کند. یعنی تو می‌دانی که یکی در میان غمگین یا شادی. ندار یا دارایی. موفق یا ناموفقی. می‌دانی که تمام این کیفیات وجود دارند و این بسیار تکراری و کسالت‌بار است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;از طرفی این رمزگشودگی با خودش در تناقض است. من وقتی بیست و چهارساله بودم تصویر واضحی از آن‌چه می‌خواهم ده سال بعدش بشوم داشتم. یک تصویر کلی براساس استانداردها و پیش‌فرض‌های ذهنم وجود داشت. من به بخش‌هایی از این تصویر نزدیک شده‌ام و برخی بخش‌هایش مطلقاً خراب شده‌اند اما جای دردآور ماجرا این است که امروز من هیچ تصویری از آینده‌ی دور ندارم. یعنی من خود چهل و پنج‌ساله یا پنجاه یا شصت ساله‌ام را نمی‌توانم ببینم. نمی‌دانم چه شکلی بشود بهتر است. شاخص استاندارد در سرم ندارم که بتوانم خودم یا وقایع یا آدم‌ها را نسبت به آن دور یا نزدیک ببینم. نهایتا یکی دو سال آینده برایم روشن است. پذیرش این‌که هرکدام از چیزهایی که پیش‌تر فکر می‌کردم چرندند، می‌توانند درست باشند بسیار غم‌ناک است. به نظر من آدم‌های سخت‌گیر و متعصب تا حدی خوش‌بختند یا لااقل من وقتی متعصب‌تر از حالا بودم، درست است که از دور احمق‌تر و رقت‌انگیز‌تر به نظر می‌رسیدم، ولی شاید شخصاً تکلیفم با زندگی روشن‌تر بود. دروازه‌ی زندگی آدم که باز است و هرچیزی به آن ممکن است وارد بشود، یعنی پذیرفتنی است که وارد بشود، مولد راحتی و سختی‌ است. مرگ‌اندیشی از کسالت‌باری زندگی است و ربط ندارد به نوع زندگی. یعنی همین حالا که این جملات را می‌نویسم همه چیز خوب است. خیلی خوب.  &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;چمدانم روزهاست که گوشه‌ی اتاق است. چمدان برای من یک حجم انباشته‌ از غم و شادی است، چه وقت پهن شدن، چه جمع شدنش. چمدان یعنی آدم موقتی‌ست. فضا موقتی‌ست. لحظات موقتی‌اند. چمدان مرا همیشه یاد بی‌تابی‌هایم می‌اندازد چه دلخوش باشم از سفر، ملاقات، دیدار، چه دل‌سرد. مرا بی‌قرار می‌کند یعنی دارد یادم می‌اندازد که زمان محدود است و من هیچ‌وقت در زمان‌بندی محدودیت‌ها خودم را آدم موفقی ندانسته‌ام؛ از طرفی، «آدم چمدانی» شاید باید احساس خوش‌بختی کند که دارد توی یک جعبه جا می‌شود؛ خصوصاً برای ما که مدتی‌ست از خانه به چمدان تغییر مکان داده‌ایم.. ما فرار کرده‌ایم؟ ما ترسو هستیم؟ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-1681418226677215312?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/1681418226677215312/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=1681418226677215312&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/1681418226677215312'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/1681418226677215312'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2012/01/blog-post.html' title='رفع خشکی'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-6645163854273414158</id><published>2011-12-24T04:25:00.003+01:00</published><updated>2011-12-24T04:34:19.961+01:00</updated><title type='text'>اندر مژایای شکوت</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;این چند خط را چند روز پیش نوشته‌ام: «دو چیز تمامی ندارد. یکی شستن ظرف‌ها، یکی حمام کردن.  حتی غذا خوردن تمامی دارد. کثیفی مدام دارد تولید می‌شود و من از آشپزخانه به شدت ناامید شده‌ام. الان که خوب فکرش را می‌کنم خاک‌گرفتن همه و همه‌ی چیز‌ها و جمع‌شدن کرک در جای‌جای خانه، خودش از ناتمام‌ترین موضوعات جهان‌است. البته حماقت من هم تمامی ندارد و سوالات مقطعی‌ام. یک وقت‌هایی یک چیزهایی می‌پرسم که تا جوابشان بیاید یادم نمانده که پرسیده‌ام. مثلاً امروز به یک روان‌شناس نامه نوشتم و پرسیدم چه اتفاقی می‌افتد که کسی چیزها را به دل نمی‌گیرد و از رفتار آزارنده‌ی آدم‌ها می‌گذرد و فقط کافی‌ست یک شب‌تا صبح بخوابد.. ماجرا این بود که تمام راه رسیدن به خانه بغض داشتم چون لازم بود عصبانی باشم اما نبودم. ضمناً رفتم کافه و یک قهوه خوردم و وسط خوردنش فکر کردم که کاری نکنم که بچه‌ام تشویق بشود که علوم‌انسانی یا هنر بخواند یا اگر خیلی اصرار کرد برایش بگویم خاصیت این چیزها وراجی در مجامع عمومی‌ست و تا قبل از چهل و پنج سالگی حتی برای فرد، اسم و رسم هم نمی‌آورد؛ امنیت شغلی هم ندارد مگر این‌که شما شانس بیاورید یا بلد باشید از آب گل‌آلود ماهی بگیرید. الان دارم چرت می‌نویسم چون عصبانی‌ام. چون به‌نظرم قوانین زندگی سطحی‌گری احمقانه‌ای دارد. &amp;nbsp;ضمناً فکر کردم تشویقش کنم آدم بی‌وجدانی بشود.»&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;داشتم این چند خط را توی دفترم می‌خواندم و فکر می‌کردم نظرم عوض شده‌است. البته من هنوز در طلسم ظرف‌ها و غزل در طلسم لباس‌هاست و ماشین لباس‌شویی ما پرکارترین عضو خانه‌ی ماست و می‌بینمش که دارد به چیزهای داخل حمام درددل می‌کند و می‌گوید نخواهد توانست که تا پایان عمر ضمانت‌نامه‌اش دوام بیاورد از بس که از صبح تا شب باید جان بکند. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;چند روز است به مهمانی آمده‌ام. خوب و نرم و آرامم. اما در خلال این آرامی یادآوری‌های مرد از حرف‌های من یا یادآوری‌های خودم از حرف‌هایش، تایم‌لاین فیس‌بوک و چند چت فورواردی و نامه‌ی دلخور شین از حرفی که یک‌بار ظاهراً در عصبانیت زده‌ام یادم انداختند که حرف تمامی ندارد. خصوصا در&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;عصر&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;حافظه‌ی دقیق شبکه‌ی اجتماعی و چت و نامه‌ی الکترونیک. یعنی تو اگر حرف‌هایت را یک جا ثبت کنی که اغلب می‌کنی، گرفتارشان می‌مانی.&amp;nbsp;عواقب حرف زیاد است. برای کسانی نظیر من که روزانه تغییر می‌کنند و هرروزشان با روز قبل فرق دارد عواقب کلمه زیاد است چون ممکن است دیروز حرفی زده‌باشند و امروز به چیزی ورای آن معتقد باشند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;شاید بهتر است به‌جای این‌همه حرف، بروم مجسمه‌ساز بشوم و چیزهای کوچک خانگی بسازم. مثل هنر خانگی ابتدای تاریخ هنر که هنوز بین علما اختلاف است که این‌ها هنرند یا ابزار زندگی. تبعات کلمه برای آدم‌هایی که روزانه تغییر می‌کنند زیاد است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;یادم می‌آید مثلا‍ً وقتی به کسی بی‌اعتماد می‌شدم یا معاشرتی پایان می‌گرفت، به نحوی نوشته‌هایم را از زیر دستشان درمی‌آوردم. الان فکرش را می‌کنم که در مواقع مشابه به طرز غمباری دور و بر مارا یک مشت کلام بی‌بازگشت گرفته‌اند. چت‌های فورواردی؛ نامه‌های عصبانی؛ نیم‌چه عشق‌های قلابی یواشکی؛ کامنت‌های لو رفته‌ی عریان. البته تازگی‌ها خوشم آمده‌است؛ یعنی برای فرهنگی که به تو یاد می‌دهد از وضوح بترسی و از جستجو استقبال کنی خوب است. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;خودم را می‌بینم که میان کلمات دارم خفه می‌شوم. دورادورم را کلمه و جمله گرفته‌است. کلمه‌ها راه می‌گیرند، در من می‌پیچند.  از روی فایل‌های دیجیتال، چت‌ها، پلاتفرم‌های مختلف، توی دفترم. روی شلوار و دامن و کفش و چشم، موکت، روی جاجیم، روی تخت، روی کمد دیواری، روی تو، روی دیوار و سقف. روی هوا. روی تمام رهگذران آسمانی و هواپیماها و مسافرانشان..کهکشان را حرف می‌پوشاند و ما در میان کلمات خفه می‌شویم. دفن می‌شویم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;ما چقدر حرف زده ایم... ای وای ما چقدر حرف زده‌ایم.. چقدر، چقدر بیهوده حرف زده‌ایم. چقدر بی نتیجه حرف زده‌ایم. ما چقدر حرف زده‌ایم و لازم است به مخاطبی که&amp;nbsp;به حوزه‌ی اختیارات من محدودیتی نامحدود و نامحدودیتی محدود بخشید اعلام کنم که ما چقدر بیجا حرف زده‌ایم. &lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;می‌خواهم خیلی خصوصی در گوشش بگویم که من آنقدر نگران آرام نگاه داشتن رویه ی نازکِ خوشبختی‌مان بودم که از فرطِ فشار آغوش مضطرب من ترکید و ما از آن روز فقط حرف زده‌ایم و به چشمهای همدیگر نگاه کرده‌ایم و خودمان پشت خودمان سنگر گرفته‌ایم و از عریانی ترسیده‌ایم و خوشی های ریز ریزمان پشت همین سنگر از دستمان افتاده‌اند، لیز خورده‌اند. ما مانده‌ایم و حرف زده‌ایم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;دور شده‌ایم. آرام آرام. آنقدر دور که راه بازگشتمان از کفایت عمرمان بزرگتر است. ما تمام طول راه خیالمان را که با الاغی بیایی حرف زده‌ایم و تمامی مشکلات عملی جهان را در گستره‌ی نظری‌مان حل کرده‌ایم و تا جایی که امکان داشته‌ایم پلکهایمان را روی هم و انگشت‌هایمان را توی گوشهایمان فشار داده‌ایم و حرف زده‌ایم... مثل همین نوشتار که بسیاری از جملاتش اضافی‌ست و می‌توانسته حذف شده‌باشد. ما اضافی حرف زده‌ایم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;باید چند سال بخوابم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;تو یکی آن همه رویاهای مرا ندیده‌ای؟&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;بروم مجسمه‌ساز بشوم و چیزهای کوچک خانگی بسازم.&amp;nbsp;تبعات حرف برای آدم‌هایی که هر روز تغییر می‌کنند بسیار زیاد و غیرقابل جبران و کنترل است.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: 'Trebuchet MS', sans-serif;"&gt;ما چقدر حرف زده‌ایم.. چقدر، چقدر بیهوده حرف زده‌ایم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-6645163854273414158?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/6645163854273414158/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=6645163854273414158&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/6645163854273414158'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/6645163854273414158'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/12/blog-post_24.html' title='اندر مژایای شکوت'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-742220812859434501</id><published>2011-12-08T23:36:00.008+01:00</published><updated>2011-12-08T23:52:22.295+01:00</updated><title type='text'>چندگانه- سه</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;u&gt;&lt;b&gt;یکم.&lt;/b&gt;&lt;/u&gt; قرار بود بیایند نرده‌ها را رنگ کنند. کاری به کار ما نداشتند. با بالابرشان آمدند توی بالکن. یک لحظه برگشتم و دیدم کسی نیست. رفته‌بودند. ایستادم توی آشپزخانه تا سالاد درست کنم.  رابطه‌ی من با سبزیجات سالادی -منهای انواع فلفل دلمه‌ای- چیزی شبیه یک عشق افلاطونی همه‌جانبه ‌است. یعنی به سالاد فصل و مشخصاً ترکیب کاهو و ریحان و براکلی و گل‌کلم و گوجه‌فرنگی و ذرت و چیزهای مشابه کششی غیرقابل کنترل دارم. سالادم به چشم خودم بسیار هوس‌برانگیز شده بود. داشتم نگاهش می‌کردم و حظش را می‌بردم. ادویه‌ی سالاد را که اضافه کردم، شروع کردم به ادا درآوردن و بوس فرستادن. سرم را تکان می‌دادم و می‌گفتم به‌به! خوشمزه! خوشگل! بوس بوس بوس. یک دانه گل‌کلم برداشتم و به سبک تبلیغ تلویزیونی خیار‌شور قلمی، مزه‌اش کردم. لب‌هایم را غنچه کردم. یک لحظه به سمت شیشه برگشتم. دیدم یک مرد جوان ریزه‌ میزه‌ی سیاه‌پوست مبهوت، توی بالکن ایستاده مرا زل‌زل نگاه می‌کند. با آسانسورشان آمده بود بقیه‌ی&amp;nbsp;نرده‌ها را رنگ کند. یادآوری بهت جاری در آن چهره، تا چند ساعت باعث خنده بود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;u&gt;&lt;b&gt;دوم.&lt;/b&gt;&lt;/u&gt; بي حوصله‌ي انبوه پرونده‌هاي نيمه باز، یک لیست بلند بالا از کارهای واجب عقب‌مانده&amp;nbsp;درست کردم. شاید بهترین کار است. دلم می‌خواهد آدم توی آن فیلم‌ها باشم. آدمی که گریزان است یا او را از جایی تارانده‌اند و در  کلبه‌ای جنگلی پناه می‌گیرد تا تیمار شود. صبح چشمش را باز می‌کند می‌بیند خورشید بیرون آمده و او تمام شب هذیان می‌گفته و کسی که از او مطلقاً توقعی ندارد برایش غذای گرم آماده کرده است و او حق دارد گریه کند و بخندد و توی کوه داد بکشد و دوران نقاهتش را بگذراند. روز اول ممکن است حتی چیزی نخورد ولی روز آخر با اشتهای هرچه‌بیشتر چلومرغ می‌خورد. چاق می‌شود؛ چله می‌شود؛ برمی‌گردد شهر خودش، خانه‌ی خودش و هیچ‌کس نمی‌داند که او چه روزهایی را از سر گذرانده‌است.. غذا را همین کارهایی فرض بگیرید که آدم برای اثبات زنده‌بودنش می‌کند.«آیا دائماً مجبوریم به خودمان ثابت کنیم که وجود داریم؟»&amp;nbsp;این سوال ژان بودریار سال‌هاست سوال من است. زور زدنم، تلاشم برای بهتر شدن احوالم، میلم به کم‌کردن فاصله‌ها و تبعید‌ها، عکس‌ گرفتنم، سفر کردنم، لباس پوشیدنم، مرتب کردن موهایم، کتاب خواندنم، تز نوشتنم، همه ی ذرات زندگی ام برای اثبات این مدعاست که فراموش نکنید من هستم یا روزی بوده ام!.. آیا دائماً مجبورم حضورم را اعلام کنم؟!!..&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;من به یک سرخ‌پوست نیاز دارم که از من کوچکترین توقعی نداشته‌باشد و بگذارد من توی کلبه‌اش روزگار بگذرانم. اما ممکن نیست. البته چند روز است که کسی مراقب من است. یعنی با تمام قدرتش مراقب من است ولی تا وقتی لپ‌تاپ و ایمیل و شبکه‌ها هستند، تا وقتی همین اسکایپ هست که به تو بفهماند دوری وجود دارد، تا وقتی زندگی تو در منگنه‌ی وقایعی&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;span class="Apple-style-span" style="text-align: left;"&gt;مضطر می‌شود&lt;/span&gt;&amp;nbsp;که نیاز به زمان مشخصی دارند، پناه‌بردن به آن کلبه‌ی موعود، امکانی مطلقاً خیالی‌ست.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;u&gt;&lt;b&gt;سوم. &lt;/b&gt;&lt;/u&gt;آدم سنش که بیشتر می‌شود از اولین‌هایش فاصله می‌گیرد. دیگر تمام اولین‌ها آمده‌اند و دور شده‌اند. اولین سفر مجردی، اولین عشق دبیرستانی، اولین پیروزی، اولین شغل، اولین خیانت، اولین شکست، اولین انتقام، اولین بوسه... دیگر نوبت اولین شدنِ جزئیات است. اولین حقوق بالای فلان مبلغ، &amp;nbsp;یک اولیِن خالصِ از تجربه‌ی حقوق‌بگیر شدن تو‌ نیست که پیش‌تر نداشته‌ای. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;گاهی اولین‌ها بزرگ‌تر و وخیم‌تر و بی‌پرواترند. اولین تنهایی عمیق، اولین مرتبه‌ای که کسی به تو گفته دیگر دوستت ندارد، اولین دوری از وطن، اولین خرید بزرگ... این روزها حالم یک جور اولین بی‌نام است. با خودم چانه می‌زنم. اصلاً ما تمام خشممان از چانه‌زدن است یا شاید این ابتدای پذیرش فضای بزرگ‌سالی‌ست. گیرم کمی دیر! ویژگی‌های برخی اهالی نسل من شبیه هنرمندان دوره‌های گذار است.. شبیه شلوغی پشت کمد است که اثاثتان را آن‌جا قایم کرده‌اید و از حسرت تا حسرت و از پوچ تا پوچ و از شوق تا شوق آن زیر پیدا می شود. چیزی میان این و آن.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;u&gt;&lt;b&gt;چهارم.&lt;/b&gt;&lt;/u&gt;&amp;nbsp;تولد مهدی (نوید) بود. مهدی آدم را قوی می‌کند. یعنی آدم را یاد خود آدم می‍‌آورد. وقت می‌گذارد برای دوستی. موشکافانه نوشته‌ی تو را می‌خواند و می‌گوید چه جالب که فعل جمله فلان‌جاست؛ در حالی‌که تو وقتی می‌نوشتی به آخرین چیزی که فکر کرده‌ای فعل است. سیاستش برای این‌که تو به خودت بیایی و کار کنی بامزه‌ست؛ سیاست درک کردن است. یعنی تو می‌گویی باران باریده روی سرم و من نمی‌توانم کتاب بخوانم. مهدی می‌گوید این منطقی‌ترین دلیل جهان برای کتاب‌نخواندن است. بعد تو مجبور می‌شوی اعتراف کنی که این دلیل منطقی نیست و این اعتراف با بلند شدن همراه است. اصلاً &amp;nbsp;ابتدای عمل برخاستن، آن جایی است که آدم بفهمد درک‌ شده‌است.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;u&gt;&lt;b&gt;پنجم.&lt;/b&gt;&lt;/u&gt;&amp;nbsp;گاهی بدی‌های آدم‌ها شما را قهرمان‌تر میکند ولی ته این قهرمانی سوراخ است و باد می‌دهد. چیز دیگری باعث اثبات شما شده‌است. من دلم زندگی سرراست می‌خواهد و حالم به هم می‌خورد که دنیا و آدم‌هایش و قرار و قول‌هاشان و اشتیاقشان و انصافشان تا این حد تقلبی و بی‌ثبات است.&amp;nbsp;دلم زندگی سرراست می‌خواهد و گمان می‌کنم که فقط با پذیرش و صداقت با بی‌ثباتی پدیده‌هاست که زندگی‌ سرراست می‌شود. البته گاهی فکر می‌کنم زندگی ماهیتاً سرراست نیست. در عین حال&amp;nbsp;نگاه می‌کنم به آدم‌های دور و برم و می‌بینم که خوش‌بخت‌ترین‌هاشان، ساده‌ترین‌هاشان هستند. درواقع من هنوز معتقدم که خوشبخت کسی‌ست که بدبخت بود اما نمی‌دانست.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;b style="text-decoration: underline;"&gt;ششم.&lt;/b&gt;&amp;nbsp;دیشب باز خودم را انداختم زیر ذره‌بین و فکر کردم سطح زندگی‌ام نسبت به چند سال پیش پایین آمده‌است. منظورم سطحی‌ست که به مقوله‌ای کلی به نام «زندگی» نگاه می‌کنم. فکر کردم که کافی‌ست. کار از چند ماه گذشته و به چند سال کشیده که من درگیر مثال‌ها شده‌ام. غروب، بعد از مدت‌ها، وقت ظرف‌شستن دو سخنرانی گوش دادم و فکر کردم حتی آن وقتی که اعتبار حیات برای تو آن‌قدر پایین می‌آید که جاه‌طلبی و مرگ‌اندیشی‌ات کم‌ترین فاصله را دارند، می‌شود جاذبه‌های کوتاه کوچکی ایجاد کرد که به تو یادآوری می‌کنند زنده‌ای و می‌آموزی و هنوز همه‌چیز ادامه دارد. شبکه‌های اجتماعی را به دلیل اختلاط فضاهای خصوصی و عمومی، تلاش مذبوحانه برای احساس زنده‌بودن در حاشیه‌ی معاشرت‌های ناصادق خود‌خواسته انتخاب‌نشده‌ی از سر ناچاری، عصبیت مهارنشدنی جامعه‌ی انسانی، ایجاد یک&lt;span class="Apple-style-span" style="background-color: white;"&gt;&amp;nbsp;تصویر نمایشی بعضاً نقاب‌دار و چیزهای دیگری از این دست بی‌تاثیر نمی‌بینم. آدورنو می‌نویسد:&amp;nbsp;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #111111; line-height: 18px;"&gt;«كالاهاي فرهنگي كاملا در دنياي كالاهاي مصرفي جاي مي‌گيرند، براي بازار توليد مي‌شوند و براي بازار در نظر گرفته مي‌شوند.» آیا حکایت ما گرفتاری در زندگی و تولید بازاری &amp;nbsp;محصول ظاهراً فرهنگی نیست؟&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-742220812859434501?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/742220812859434501/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=742220812859434501&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/742220812859434501'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/742220812859434501'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/12/blog-post_08.html' title='چندگانه- سه'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-631039489771933584</id><published>2011-12-02T14:54:00.003+01:00</published><updated>2011-12-02T14:57:12.986+01:00</updated><title type='text'>این مکان حاوی مقداری ناله‌ی شبگیر است</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;خوش‌حالم که دسامبر است. این یعنی امسال دارد تمام می‌شود. وجهی از مغزم سال دوهزار و یازده را راکد می‌داند. البته واقعیت هم این است که من امسال خفه شدم. نمی‌دانم سال دیگر چه اتفاقی برای این خفگی می‌افتد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;حس می‌کنم در این روزهای آخر سال دارد تمام زورش را می‌زند. دارم یک تجربه جدید را می‌چشم که به لحاظ ماهوی با خشم و اندوه متفاوت است ولی گاهی با این دو اشتباه می‌شود. نامش مشخصاً رنج است. از هفت-هشت روز پیش شروع شد و من دیگر نتوانستم حتی یک شب بخوابم و واقعیت این است که &amp;nbsp;پیش‌تر چنین تجربه‌ای با این کیفیت نداشته‌ام. البته ساده‌لوحانه‌ست اگر گمان ببرید تنها یک اتفاق باعث این رنج شده‌است.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;قرص جوشان توی دلم است و قل‌قل می‌کند. کف می‌کند و می‌گوید سسسسسسسس و تمام محتویات دلم بالا پایین می‌شود. دلم می‌خواهد بدانم آخرش چه شکلی است.  بی‌اغراق بزرگ‌ترین کیفیت رنجی‌ست که در زندگی‌ام دارم تحمل می‌کنم و بعد نمی‌توانم بفهمم چرا. تعجب آور است چرا‌که هزاران هزار تجربه‌ی ناخوشایند از شکست و مرگ و هجران دارم اما عادت نداشته‌ام برای هیچ‌کدامشان هرشب کابوس ببینم و بیدار باشم.. &amp;nbsp;توی دلم تعزیه‌ گرفته‌اند. یک نفر نشسته مدام اوخشاما می‌خواند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;چند وقت پیش فکر می‌کردم زندگی فضایی برای تجربه‌ی کیفیات متفاوت عاطفی‌ست؛ درد، شادی، غم، هیجان، عشق، نفرت، ترس، هزاران احساس دیگر. اما مابین کلمات فهرستم رنج را جدا ننشانده‌بودم و شاید به همین دلیل است که این کیفیت دارد به زندگی‌ام اضافه می‌شود. فکر می‌کردم صورتی از اندوه است اما نیست. یک چیز بسیار غلیظ و مه‌آلود و به ‌شدت مشابه مجالس عزاداری است. شما گاهی بی‌اختیار روی پای خودتان می‌کوبید یا مدتی به یک نقطه خیره می‌شوید. می‌دانم که این سرحد رنج تمام‌شدنی‌است. آیا راست است که یک سنگ معمولی در اثر فشار به یک سنگ قیمتی بدل می‌شود؟ چقدر نوشتم رنج.. اصلاً عادت نداشته‌ام اینقدر بنویسم رنج. رنج. رنج. رنج. چه اسم تازه‌ایست. چه کیفیت تازه‌ایست و چقدر بد است و در عین‌حال که برنتافتنی‌ست تو هم‌چنان زنده‌ای. شاید به یک چیز قیمتی بدل بشوم از رنجی که می‌برم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-631039489771933584?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/631039489771933584/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=631039489771933584&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/631039489771933584'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/631039489771933584'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/12/blog-post_02.html' title='این مکان حاوی مقداری ناله‌ی شبگیر است'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-1491970897450226840</id><published>2011-12-01T16:29:00.002+01:00</published><updated>2011-12-06T01:31:19.943+01:00</updated><title type='text'>چندگانه- دو</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;u&gt;&lt;b&gt;صفرم.&lt;/b&gt;&lt;/u&gt; دست و دلم به نوشتن در این وبلاگ نمی‌رفت.  در این روزها چندین بار آمده‌ام بنویسم این وبلاگ دیگر به‌روز نخواهد شد. این جمله را نه به کسانی که ممکن است این صفحه را باز کنند که برای این می‌خواستم بنویسم که توی رودرواسی خودم قرار بگیرم. اما ننوشتم. اصلاً من از حرف‌های مطلق بدم می‌آيد. هیچ‌چیز مطلق نیست. خصوصاً با تجربه‌ی جدیدی که به زندگی‌ام اضافه شده که دو تشدید به &lt;u&gt;چ&lt;/u&gt; در &lt;u&gt;هیچ‌چیز&lt;/u&gt; اضافه کنید.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;u&gt;&lt;b&gt;یکم.&lt;/b&gt;&lt;/u&gt; چند ماه پیش در یک کارگاه «نظارت، ردیابی و سانسور» درباره‌شان مطالعه کردیم. فیلم‌هایی بودند از کسانی که به صورت خودخواسته تحت دوربین‌های مداربسته زندگی کردند. یکی‌شان یک پروژه‌ی هنری بود. به گمانم این نوشتن‌های دیجیتال، اشل کوچکی از زندگی کردن تحت نظارت خودخواسته است. من فکر می‌کنم این کار جسارت می‌خواهد.&amp;nbsp;&lt;span class="Apple-style-span" style="text-align: left;"&gt;البته به این دلیل اشل کوچکی‌ست که شما دارید حقیقتی را به خورد آدم‌ها می‌دهید که به واسطه‌ی وجود داشتنش بیان می‌شود پس واجد «هستی» است &amp;nbsp;و در عین‌حال شما می‌توانید دستتان را ببرید تا جایی که می‌خواهید آن‌چه را که به وقوع پیوسته انگولک کنید. آدم‌های آن فیلم‌ها شاید شجاع‌ترند.&lt;/span&gt;&amp;nbsp;چطور می‌توانند تحت نظارت یک مشت تلویزیون که هیچ پیدا نیست چه کسی تماشایش می‌کند بخورند و استراحت کنند و سکس کنند و توالت و حمام بروند و موهای صورت وبدنشان را اصلاح کنند و گریه کنند و دعوا کنند و به‌طور کل زندگی کنند؟ در عین حال&amp;nbsp;بعضی وقت‌ها آدم‌های ناشناس کدهایی از زندگی شخصی تو به تو می‌دهند که تو با تعجب می‌پرسی « تو مگه منو می‌خونی؟» این است که معتقدم ما هم آدم‌های شجاع ابلهی هستیم. شجاع چرا که آدمی که خودش را می‌نویسد در معرض قضاوت است و ابله چرا که..-نمی‌گویم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;البته قدیم که دفتریادداشت داشتم خیلی خوب بود. دوتاشان را از ایران با خودم آورده‌ام و خودنویسم را پر‌کرده‌ام و دارم تلاش می‌کنم به زندگی قدیم خودم برگردم. آرام و بدون ازدحام صداهای ناآشنا؛ صداهایی که توی زندگی هرکدام از ماست و تنها تفاوتش با آدم‌های توی خیابان این است که اسامی این عابران را می‌دانیم. دوست دارم بروم و با نزدیکانم باشم، ساده‌انگارانه برای پول‌های قلک رنگ‌نشده‌ام برنامه‌ریزی کنم. با دوستان چندین ساله‌ام معاشرت کنم. دوست دارم بروم جایی که حسابش را پس داده‌باشد. این خیلی مهم است که حسابش را پس داده‌باشد و هر‌چقدر توی سر هم زده‌باشیم هنوز کنار هم باشیم. تکرار می‌کنم: حسابش را پس داده‌باشد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;به دلیل تمام چیزهایی که در همین دو پاراگراف گفتم هم دلم می‌خواهد حرف بزنم و هم یک مشت ماجرا توی دهانم ماسیده است. اصلاً نه می‌توانم چیز جدیدی وارد دهان ذهنم کنم و نه می‌توانم این حرف‌ها را قورت بدهم. باید زمان بگذرد، این واژه‌ها خیس‌ بخورند. خودشان لابلای زندگی فرو بروند. جوری نفهمیدنی. آرام. بی‌صدا. گیرم بدطعم و پس‌مانده.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;u&gt;&lt;b&gt;دوم. &lt;/b&gt;&lt;/u&gt;آيدای احد یک چیزی در جواب یک بخشی از پست ماه‌پیشونی من نوشته بود که اصلاً نمی‌دانم کجا خواندم. من نوشته‌بودم آدم توی رابطه‌ای که عمری از آن رفته بماند چون زندگی کوتاه است و آیدا نوشته بود اساساً به همین دلیل که زندگی کوتاه است، آدم باید گاهی برود. من فکر می‌کنم نظرم به این نظر نزدیک است. یعنی خودم در مقاطعی رفته‌ام که &amp;nbsp;این تصمیم با درد زیادی همراه بوده‌است ولی هرجور حسابش را کرده‌ام بهترین تصمیم بوده‌است. یعنی جایی که آدم به وجود یک میله‌ی داغ در بطن زندگی‌اش عادت کرده و یادش رفته که زندگی طبیعتاً با میله‌ی داغ همراه نیست؛ ولی حرفم در آن نوشته بیشتر با کسانی‌ست که هنوز رفتنی نیستند ولی فکر می‌کنند باید بالاجبار و منطقاً بروند چون یک جای دیگری یک اخبار بهتری وجود دارد.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;&lt;u&gt;سوم.&amp;nbsp;&lt;/u&gt;&lt;/b&gt;بعضی آدم‌ها، بعضی آدم‌های زندگی‌شان را بالا می‌آورند. جوری بالا می‌آورند و اثراتش را پاک می‌کنند که حتی ردی از شما استفراغ عزیز باقی نماند. بعد شما می‌آیید اصرار می‌کنید که مرا بالا آورده‌اند و من شش ماه اشک ریخته‌ام. تا اینجای کار آدم دلش برای شما می‌سوزد. به‌ویژه اگر آدم همان انگشتی باشد که باعث بالاآوردن شما شده‌، بدتر دلش کباب می‌شود و چنان‌چه شما خیلی ناله‌بزنید، انگشت بیچاره که ابداً مقصر نیست باورش می‌شود که در این ماجرا بدی کرده و حتی ممکن است به شما بگوید آه مرا ببخش. در این‌جا درجه‌ی خباثت شما و میزان سادگی انگشت در تزریق احساس گناه قطعاً موثر است. تا اینجای ماجرا یک امر طبیعی‌ست و هرکدام از مارا ممکن است کسی در مقطعی بالا آورده باشد یعنی خود منی که دارم این موضوع را می‌نویسم چهار نفر را بالا آورده‌ام و چهارنفر دیگر هم مرا، اما تفاوت آن‌جا پیدا می‌شود که شما ماه‌ها وقت زندگی‌تان را مصروف این مساله کنید که دوباره برگردید داخل یا اطراف معده‌ی آدمی که شما را بالا آورده. بله همین‌قدر که می‌نویسم چندش‌آور است. گیرم که بر فرض محال آن آدم پذیرای شما بود اما دخترم! شما دلت می‌خواهد تا این‌حد رقت‌انگیز بمانی؟ قحطی آدم آمده‌است؟ به قول پدربزرگم حقیقت می‌پرسم! آیا قحطی آدم آمده‌است و ما بی‌خبریم؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;u&gt;&lt;b&gt;چهارم.&lt;/b&gt;&lt;/u&gt; به نظر من دلجویی کردن بلد‌بودن نمی‌خواهد بلکه صداقت و البته اشتیاق می‌خواهد. یعنی شما عمیقاً حس کنید بدی کرده‌اید و بروید بگویید من کار بدی کردم و مایلم این اتفاق دیگر تکرار نشود. به گمان من همین کافی‌ست و من نه تنها اغلب این افراد را عمیقاً می‌بخشم بلکه به چنین آدم‌هایی آفرین می‌گویم. صداقت کار سختی‌ست که وقتی به عادت بدل شود زندگی آدم را به شدت راحت می‌کند. من فکر می‌کنم موفقیت اروپایی‌هایی که دید‌ه‌ام و تکلیفشان با زندگی روشن بوده، همین‌بوده که نه دلشان می‌خواسته قهرمان باشند و نه هوس هیجان ناصادقی به سرشان زده است. خیلی واجب است که آدم تکلیفش با بخش‌های مختلف زندگی‌اش روشن باشد و البته یکی را تا صد نبرد و دیگری را کلاً تعطیل کند. تعریف تعادل را برای کتاب‌ها یا نصایح پیرمردها ننوشته‌اند.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;سن آدم که بالا می‌رود مفاهیم کلیشه‌ای جدی‌تر می‌شوند. یعنی اگر یک‌روز با حالت مسخره‌ای می‌گفتیم شرط رابطه‌ی سالم صداقت است حالا چاشنی هفت-هشت خاطره، غنای این جمله را تغییر داده‌است. چند روز پیش فکر می‌کردم کار بدی کرده‌ام که در زندگی‌ام تا این‌حد رو بازی کرده‌ام. بعد یک حرفی شنیدم که علی به سمیرا زده‌بود. حوصله ندارم تعریف کنم فقط بدانید خیلی جمله‌ی خوبی بود و در مدح صداقت بود با تمام گرفتاری‌هایش. یعنی آدم رفتارش وقتی دارد به رابطه بلند‌مدت فکر می‌کند صادقانه‌تر است یا بهتر بگویم: اگر صادقانه‌تر باشد رابطه به سمت بهتر و واضح‌تر و ساده‌تری خواهد رفت. سادگی خیلی خوب است. از صبح حرف علی را هشت بار برای خودم تکرار کرده‌ام. تکانی خورده‌ام. دیدگاه روشنگرانه‌ای بود.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;به‌خاطر دارم که در ایام جاهلیت نخستین (به سبک رنسانس آغازین) آدم‌های پیچیده را دوست داشتم اما حالا که خوب فکرش را می‌کنم من اصلاً درست نمی‌دانستم پیچیدگی چیست. فکر می‌کردم پیچیدگی همان چیزی‌ست که باعث می‌شود آدم به یادگیری مفاهیم متعدد علاقه‌مند بشود و زندگی‌اش را از سطح خور و خواب و خشم و شهوت به فضاهای دیگری وارد کند. نظرم به کلی تغییر کرده‌است. تعریف این‌روزهایم از پیچیدگی براساس تعدد پرونده‌های باز شکل می‌گیرند. آدم‌های پیچیده را دیگر دوست ندارم؛ همین‌طور آدم‌هایی را که «به هرقیمتی» دلشان می‌خواهد قهرمان باشند... ضمن این‌که آدم‌های مخفی‌کار را برای زندگی‌ام خطرناک می‌دانم. مثال ساده‌اش این‌که یکی از کسانی که در هلند می‌شناسیم آدمی‌ست که زندگی‌اش دقیقاً خور و خواب و خشم و شهوت است و از نظر من به شدت آدم پیچیده‌ایست. یعنی شما نمی‌توانید با خیال راحت با خانواده‌ی این آدم معاشرت کنید. نمی‌توانید به آرامی حال بچه‌اش را بپرسید. دائم دارد می‌گوید: هیس. این‌جاست که می‌فهمم پیچیدگی مطلقاً ربطی به لایه‌های تجربه ندارد. من از آن‌دسته آدم‌هایی هستم که به وقت خوشحالی بلند می‌خندم و شهر را خبردار می‌کنم. به وقت غم، های‌های گریه می‌کنم و گریه‌هایم بعضاً بی‌صدا یا هق‌هقی‌ست. به وقت خشم، داد می‌کشم. آدم زودباوری هستم. عاشق‌پیشه‌ام. اضطرابم توی چشم و زبانم پیداست. منظور این است که خیالتان می‌تواند راحت باشد که هرچقدر خوب یا بد یا حقیر یا کبیر یا چندش‌آور یا رقت‌انگیز یا سطح پایینم همین موجود غیرقابل تحمل یا دوست‌داشتنی یا دوست نداشتنی یا مزخرفی‌ هستم که نشانش می‌دهم و به همین دلیل است که حالم از دروغ‌گویی‌تان دوچندان به هم می‌خورد. از خودم روزها و روزها ناراضی بودم. بعد تازگی دیدم چقدر خوب است. یعنی اگر تمام دوستانم مثل خودم باشند چقدر خوش می‌گذرد و آدم تمام زندگی‌اش وقف رمل و اسطرلاب انداختن نمی‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;&lt;u&gt;&lt;br /&gt;&lt;/u&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-1491970897450226840?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/1491970897450226840/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=1491970897450226840&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/1491970897450226840'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/1491970897450226840'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/12/blog-post.html' title='چندگانه- دو'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-8129989980573747364</id><published>2011-11-24T10:10:00.001+01:00</published><updated>2011-11-24T10:11:47.439+01:00</updated><title type='text'>تو خود حدیث مفصل بخوان به نظر من</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;یک وقت هست آدم چیزها را با آدم‌ها تعریف می‌کند. دوستانم گاهی می‌گویند که من آدم‌ها را جدی می‌گیرم اما من می‌گویم که مساله اصلا اهمیت آدم‌ها نیست. موضوعاتند که با آدم‌ها مطرح می‌شوند. این آدم‌ها هستند که دست‌مایه‌ی نمایش موضوعات میان‌انسانی می‌شوند و انسان همیشه برای من جالب است. انگار که متغیر‌های یک فرمولیم که حالات متعدد و مختلفش را نشان می‌دهیم. فی‌نفسه آن‌قدر که به نظر می‌رسد اهمیت نداریم. در قالب فرمول است که اهمیت پیدا می‌کنیم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-8129989980573747364?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/8129989980573747364/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=8129989980573747364&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/8129989980573747364'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/8129989980573747364'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/11/blog-post_2384.html' title='تو خود حدیث مفصل بخوان به نظر من'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-220184906563764955</id><published>2011-11-24T00:28:00.001+01:00</published><updated>2012-01-28T16:18:19.407+01:00</updated><title type='text'>بلاگفا- دو</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;حادثه‌ی یکی‌شدن حادثه‌ای ساده نبود! شاعر اگر یک حرف خوب زده باشد همین‌ یکیست و اگر یک‌بار برگردد عقب، یک قید 'به هیچ‌وجه' قبل از حادثه‌ی دوم اضافه می‌کند.&lt;br /&gt;به جهت بالابردن سطح سانتی‌مانتالیسم فضا و تلطیف روحیه عرض کنم که ما- یعنی من و مرد- سه ساله شدیم.. البته یک کمی تا سه‌سالگی دیداری مانده. این یکی دیجیتالی بود! بماند که ما ده روز بیشتر در دیجیتال ماجرا طاقت نیاوردیم. حالا بنده بعد از سه سال سوالم این است که شما وااقعاً جزوه‌ی آن جلسه‌ی خاص را که از من گرفتی نداشتی؟ نه! جان من نداشتی؟ یعنی شما اگر آمدی و ما ایمیل‌هامان را دادیم به هم و همان شب چهارده بار ایمیل نوشتیم واقعاً به دلیل این بود که امتحان نزدیک بود و شما جزوه را نداشتی؟ (در اینجا چد دو نقطه دی حاضر است!)&lt;br /&gt;ما حقیقتاً یک جاهایی از زندگی‌مان چیزی از سریال کانال دو کم نداریم. نمونه‌ش همینی که بر ما گذشت. مبارکمان باشد.&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;object class="BLOGGER-youtube-video" classid="clsid:D27CDB6E-AE6D-11cf-96B8-444553540000" codebase="http://download.macromedia.com/pub/shockwave/cabs/flash/swflash.cab#version=6,0,40,0" data-thumbnail-src="http://3.gvt0.com/vi/bgFh1rEr5dM/0.jpg" height="266" width="320"&gt;&lt;param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/bgFh1rEr5dM&amp;fs=1&amp;source=uds" /&gt;&lt;param name="bgcolor" value="#FFFFFF" /&gt;&lt;embed width="320" height="266"  src="http://www.youtube.com/v/bgFh1rEr5dM&amp;fs=1&amp;source=uds" type="application/x-shockwave-flash"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-220184906563764955?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/220184906563764955/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=220184906563764955&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/220184906563764955'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/220184906563764955'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/11/blog-post_24.html' title='بلاگفا- دو'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-1629462967870775553</id><published>2011-11-22T17:11:00.005+01:00</published><updated>2011-11-22T17:51:46.720+01:00</updated><title type='text'>ماه پیشونی مال قصه‌س</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;عشق بسیار نرم و دلچسب است. من بارها فکر کرده‌ام زن خوش‌بختی هستم که می‌دانم عاشقی چه مزه‌ای دارد. این روز‌ها دائم حواسم به آدم‌های غمگین است. دلیلش این است که دورم را چند زوج اشتباهی گرفته‌اند.  منظورم از اشتباهی نیمه‌های سیب‌هایی‌ست که خیال می‌کنند اشتباهی به هم چسبیده‌اند و به یک مجموعه‌ی غمگین نامتقارن تبدیل شده‌اند. به تک‌تکشان فکر می‌کنم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;با یکی از مردها حرف می‌زدم. خانه را خراب کرده و سراغ کس دیگری رفته‌‌است. من نمی‌توانم فکر کنم که راحت می‌شود از قدمت یک رابطه گذشت اما هیجان عاشقی غیرقابل انکار و جهان جایی به غایت بی‌برنامه است و من حتی تشویقش کردم تماسش با  زن را قطع کند تا او بتواند سوگواری انتهای رابطه را بگذراند. مدام به روزی فکر می‌کنم که ممکن است زن قدیمی خودش را دلش بخواهد.&amp;nbsp;حکایت زوج دیگر برعکس است. یعنی یک سوراخ بزرگ همیشگی در این رابطه وجود داشته و حالا زن دارد به مرد دیگری فکر می‌کند درحالی‌که هنوز از رابطه‌ش نمی‌تواند که دست بکشد و اتفاقا مرد رابطه‌اش بسیار اهل مدارا و دوست داشتن به نظر می‌رسد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دیگری را چند شب پیش دیدم. یک زوج شوریده‌ی آشفته‌ی غمگین تنهای بی‌تاب. اصلاً نمی‌توانستم به دست‌های مرد نگاه کنم. دلم می‌گرفت. حس می‌کردم حالا که چند سال از ازدواجشان می‌گذرد وقت جلوبردن رابطه‌ست نه خراب کردنش.&amp;nbsp;یکی دیگرشان دقیقاً اشتباهی‌ست. یک مرد دروناً تنها که وقتی با او حرف می‌زدم دلم می‌خواست خودم را بکوبم به دیوار. همسرش زیبا و شوخ و شنگ و رویایی‌ست و به شدت از زندگی آرام راکد بی‌صدا خشم‌گین است و من دلم از این‌همه خشم می‌گیرد.&amp;nbsp;یک جفت دیگرشان از هم فراری شده‌اند و دورادور برای هم‌دیگر بمب شلیک می‌کنند. من دلم می‌خواهد بهشان بگویم چند دقیقه برای خودشان باشند. دور بشوند. آرام بگیرند..&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;یکی‌شان ترسوست. البته این نظر من است. عاشق زن است و معتقد است حالا بعد از چند سال یا باید خداحافظی کرد یا رابطه را به مرحله‌ی دیگری برد. راه اول را انتخاب کرده و حال هردوشان زار است. من این تمام‌کردن‌های منطقی تحمیلی را اصلاً درک نمی‌کنم. اصلاً این اطمینانی که آدم به منطق بکند برایم مطلقاً غیرقابل باور است. یعنی این‌آدم‌ها چقدر از تاریخ مردنشان یا انتخاب‌های بعدی‌شان مطمئنند؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;یکی‌ دیگرشان که خنده‌دار است.  بعد از چند ماه به هم رسیده‌اند ومرد معتقد است که باید کمی پنهان‌کاری کند. من شخصا فکر می‌کنم شترسواری دولا دولا خیلی سخت است. مردی که دلش بخواهد زن زندگی‌اش را پنهان کند به نظر من یک جای کارش دارد می‌لنگد. مردی که قبل از فکر کردن به رابطه دارد به نظر عموم درباره‌ی رابطه  فکر می‌کند و این فکر آن‌قدر برای او بزرگ است که نبودن عشق فرضی را کنار خودش ترجیح بدهد،  به گمان من هنوز اشتیاق کافی  ندارد یا شاید یک‌جا مساله‌ای دارد که باید حلش کند یا به هردلیل دودلی‌اش بزرگتر از عشق است و من تحمیل این دودلی به زن را خشونتی می‌دانم که علیهش روا شده‌است و من باشم دلم خیلی خیلی می‌شکند و این دل‌شکستگی از دل‌شکستگی تنهایی کم‌تر نیست.. در سایه‌ی تردید نمی‌شود زندگی کرد. این نظر غم‌انگیز من است. چندتای دیگر هم هستند که از بس اوضاعشان خراب است که دلم نمی‌خواهد بهشان فکر کنم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دوست داشتم بروم دست تک‌تکشان را بگیرم بنشانم روی یک صندلی که آرام بگیرند. مثل این کلیپ‌های آبگوشتی آهنگ‌های دوزاری وقتی یک جفت آدم عصبانی را نشان می‌دهد که یک‌جایی، یک لحظه‌ای دست می‌کشند از تشویششان. اصلاً فکر می‌کنند گور پدر هرچه که گذشت... می‌بوسند، لااقل برای چند روز تا آن زخم‌های همیشگی باز شوند می‌بوسند.. آرام می‌گیرند. دلم می‌خواهد به همگی‌شان&amp;nbsp;بگویم که هیچ‌کجا خبر بهتری نیست.&amp;nbsp;بگویم دنیا کوتاه است. &amp;nbsp;چرا یادشان نیست؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;یک خاطره‌ از شب تولد امسالم دارم که به هرکدامشان که فکر می‌کنم یادش می‌افتم. البته تقصیر دوست است که یادم انداخت. &amp;nbsp;تازه از سفر آمده‌بودیم. هنوز دارو نگرفته‌بودم و نفسم تنگ می‌شد. او می‌خواست فردا صبح به شهر خودش برگردد و به همین دلیل زودتر رفت که بخوابد. من نمی‌توانستم نفس بکشم و راه می‌رفتم و گاه‌گاه روی تشکی که روی زمین انداخته بودم دراز می‌کشیدم.  تا صبح پرپر زدم. فکر کردم شاید بمیرم. راه رفتم. نمی‌توانستم نفس بکشم. بینی‌ام و راه گلویم بسته‌بود و یک وزنه‌ی هشتاد‌کیلویی آویزان سینه‌ام کرده‌بودند. حتی فکر کردم شاید شب تولدم بمیرم! تازه صبح شده‌بود. مرد گفت نخوابیدی؟ بغض کردم و گفتم شاید خفه‌بشوم. گفت بیا پیش من خوابت ببرد. گفتم محال است. گفت حالا امتحان کن. رفتم. تقریباً پنج-شش دقیقه طول کشید که خوابم ببرد. تا سه چهارساعت یک‌سره خوابیدم. دلم می‌خواست از آرامشم فیلم بگیرم و ببرم بگذارم برای تمام زوج‌های غمگین این دور و بر و بگویم زندگی کوتاه است... در آغوش هم آرام بگیرید. همین‌قدر ساده؛ فیلمفارسی و ساده‌انگارانه. زندگی کوتاه است.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-1629462967870775553?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/1629462967870775553/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=1629462967870775553&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/1629462967870775553'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/1629462967870775553'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/11/blog-post_22.html' title='ماه پیشونی مال قصه‌س'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-2568488556547524600</id><published>2011-11-15T01:32:00.008+01:00</published><updated>2011-11-18T13:17:57.853+01:00</updated><title type='text'>بلاگفا</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;u&gt;&lt;b&gt;یک.&lt;/b&gt;&lt;/u&gt; من به دلایل بسیاری خیلی اوقات به برگشتن فکر می‌کنم. منظورم برگشتن به ایران است؛ اما دلایلم همه ساده و پیش‌پا‌افتاده‌اند! مثلاً فکر می‌کنم برگردم و معلم یک درس بی‌خطر بشوم (زن رویایی من معلم است). حتی فکر نکنم که کاشکی می‌شد یک چیزهایی را عوض کرد. با فامیل‌هایم کباب و آش‌رشته بخورم و دو بچه بزایم و قورمه‌سبزی بپزم و فلانی‌ها را دعوت کنم و از دست بیساری‌‌ها عصبانی بشوم و امشب توی تاکسی به وزیر بهداشت مرده‌باد بگویم و فردا صبحش توی بقالی به وزیر جهاد زنده‌باد بگویم و نهایتاً یک روز بمیرم. هرچه سنم بیشتر می‌شود از آرمان‌گرایی‌ام کم می‌شود و فکر می‌کنم باغچه‌ی خودم را بهار کنم بهتر است. اصلاً اگر هرکس باغچه‌ی خودش را بهار کند نیازی به اصلاح اجتماعی نیست (پس نظریه‌ی کنش متقابل نمادین را چه‌کار کنم؟ پس باآن‌همه تراکتوری که راه می‌گیرند روی باغچه‌ی بدبخت من &amp;nbsp;چه کنم؟). این افکار عمدتاً غیر واقعی و ساده‌لوحانه‌اند! زندگی اصلاً شبیه مدل فرضی‌اش نیست. توقع من از زندگی هر روز کم‌تر می‌شود و به همین نسبت حس می‌کنم که راحت‌تر می‌توانم بمیرم. هیچ کار ویژه‌ای ندارم که فکر کنم می‌شود به‌خاطرش چند ساعت وقت گرفت. زندگی در این حالت بیشتر خوش می‌گذرد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;u&gt;&lt;b&gt;دو.&lt;/b&gt;&lt;/u&gt; من دلم می‌خواهد تبریز درون داشته باشم. گیسی یک کمی دارد. آقای مرد هم خیلی تبریز درونش قوی‌ست. تبریز درون چیزی‌ست که باعث می‌‌شود شما چیزهای کمی از خودتان به زبان بیاورید. تبریز درون، شناخت در روابط خصوصی را به تاخیر می‌اندازد ولی برای روابط عمومی عالی‌ست. در روابط خصوصی شما خیلی دیر یک چیزهایی را می‌فهمید. مثلا من در طول این سه‌سال هرآن‌چه از خلقیات مرد کسب کرده‌ام حاصل آزمون و خطا بوده‌است. آزمون و خطاهایی که حتی تا همین چند ماه پیش حادثه می‌آفریدند. من از شمسی خانم یک چیزی می‌شنیدم و باورم می‌شد و آقا سلیمان یک حرفی می‌زد و باورم می‌شد و ایکس یک چیز دیگری می‌گفت و ایگرگ یک چیز دیگری. آیا من ساده‌لوح هستم؟ چیز تازه‌ای نیست من بسیار زودباورم. به نحوی که حدس می‌زنم در کودکی‌ام بیماری زودباوری داشته‌ام. یک وقت‌هایی به سیر وقایع که نگاه می‌کنم تعجب می‌کنم.  یعنی مدام وقایعی رخ داده‌اند و من به شناختی دست پیدا کرده‌ام و نهایتاً جایگاه آرام خوش‌بخت امروزم را ساخته‌ام. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;خوب که فکر می‌کنم می‌بینم از داشتن مرد بسیار خوش‌بختم. او بسیار خوب است و من از این‌که این‌همه مهربان است و زودباوری‌های مرا تحمل می‌کند احساس خوبی دارم. بعد از آزمون و خطاهای بسیار فهمیده‌ام که خلقیات متنوعی دارد. نمونه‌ش این‌که آدم بددهنی نیست. ممکن است شما گاهی از ادبیاتش خوشتان نیاید ولی به‌طور ذاتی وقتی خوشحال است یا ناراحت است یا غمگین است یا عصبانی است یا مست است فحش نمی‌دهد. خصوصیت خوب کمیابش هم این است که صدایش هرگز بلند نمی‌شود. من از این خصوصیتش خوشم می‌آید به این دلیل که خودم اصلاً این اخلاق را ندارم. من کنترلی که مرد روی صدایش دارد هرگز روی صدایم نداشته‌ام. البته او بسیار لجباز است و وقت‌هایی که عصبانی‌ست ممکن است کارهایی از او سر بزند؛ ولی همین کارهای لجبازانه هم بدون صدا اتفاق می‌افتند. آدم از دور که نگاه کند خیلی بامزه می‌شود. نسبت به هدفش مسوولیت‌پذیر است و آدم خوشش می‌آید. مرد باهوش است و ذاتاً ساده، تنها، جاه‌طلب و کمال‌گراست؛ ضمناً پدر خیلی خوبی خواهد بود. آن‌چه هست این است که مرد هر روز برگ تازه‌ای از خوش‌بختی برای من رو می‌کند و من از این‌که تا این‌حد نرم و آرام و مهربان و همیشگی و دوست‌داشتنی‌ست بهترین احساس را تجربه می‌کنم. من مرد را دوست دارم.  البته دلم می‌خواست تمام این‌ها را ماه اول بفهمم ولی متاسفانه تبریز درون مانع شد و من هفته‌ای هشت‌بار دچار تردید شدم ولی خوبی‌اش این است که حالا به ثبات عاشقانه‌ای دست پیدا‌ کرده‌ام.. مرد همان‌قدر که در کار حرفه‌ایش خلاق است، تصویر مسلم نوآوری در دوست‌داشتن است و من هر روز بیشتر از روز قبل از بودنش احساس ثبات و لذت می‌کنم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;راستی او کوچکترین رگ ترکی ندارد. گیسی هم ندارد. تبریز درون صفتی‌ست که من از رفتار محافظاکارانه‌ که در دوستان ترکم زیاد دیده‌ام ساخته‌ام. گیسی خواهر من است ولی من هنوز خبر ندارم مثلاً در چند سالگی برای اولین‌بار فلان موضوع را تجربه کرده‌است یا چه زمانی بیسار جا رفته‌است! گیسی هیچ‌وقت بی‌هوا جلوی دوربین و اسکایپ و اوو نمی‌رود و حتی من تا همین پارسال ندیده بودم که لباسش را جلوی من عوض کند. دوست داشتم کمی به گیس و مرد شبیه بودم.  این است که به نظر من آدم باید برای زندگی خصوصی‌اش تحت تاثیر لر درون و برای زندگی عمومی‌اش آغشته به تبریز درون باشد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;u&gt;&lt;b&gt;سوم. &lt;/b&gt;&lt;/u&gt;خیلی چیزها هستند که دوست دارم درباره‌شان بلند بلند فکر کنم. واقعیت این است که نیم بیشتر حرف‌های ما ابداً به بقیه ربطی ندارند ولی بعد یادم می‌افتد که هیچ‌کس دست هیچ‌کس را نمی‌کشد که بیا مرا بخوان. این است که خیالم راحت است.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;u&gt;&lt;b&gt;چهارم. &lt;/b&gt;&lt;/u&gt;خوش‌حالم. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-2568488556547524600?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/2568488556547524600/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=2568488556547524600&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/2568488556547524600'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/2568488556547524600'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/11/blog-post_15.html' title='بلاگفا'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-4163650954855608681</id><published>2011-11-13T19:31:00.008+01:00</published><updated>2011-11-18T13:12:05.745+01:00</updated><title type='text'>که مثل تولد فاجعه سردم</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دیشب خواب بسیار بدی دیدم. سومین خواب بد مشابه بود ولی بدترینش. کابوس‌ترینش. نصفه‌شب از خواب پریدم و جوری از اتاقم به سمت هال دویدم که فکر کردم حالاست که زمین بخورم. طبیعی‌ست که نیم ساعت بعد درحالی‌که هنوز خوش نبودم باز خوابم برد. صبح بیدار شدم و حس کردم خوابم تصویر اغراق‌شده‌ای از واقعیت است.. ناگهان دیدم دیگر در این موضوع هیچ‌چیزی ندارم که از دست بدهم. فکر کردم دیگر درست  نمی‌شود... دیدم دیگر توقع نتیجه‌ی دیگری را ندارم؛ منتظر نیستم حرف دیگری بشنوم؛ فکر کردم همین است که هست و تو هیچ‌کاری نمی‌توانی بکنی و این موضوع دیگر مطلقاً در حیطه‌ی اراده‌ی تو نیست... فکر کردم از این جا به بعد هر چیزی محتمل است. دیگر نباید تعجب کرد. نباید نگران بود چون بدتری وجود ندارد.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;در کنار این بی‌انتظاری، غم &lt;u&gt;بسیار&lt;/u&gt; جانفرسایی تمام تنم را گرفت. بعد از مدت‌ها می‌توانستم بدانم که خشمگین یا رنجیده نیستم تنها بسیار غمگینم، خاطرم غمناک است.. خوابیدم. تا همین حالا خواب بودم. هنوز از توی تختم نمی‌توانم بیرون بیایم. قلبم سنگین است. یعنی وزنی روی سینه‌ام آویزان است. صبح دوش گرفتم شاید شسته شود. نشد. خوابیدم. نشد. کتاب خواندم. نشد. خبر خواندم. نشد. به سینه‌ام آویزان است.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;مدام از خودم می‌پرسم می‌شود من هم از این مرحله رد بشوم؟ می‌شود که نوبت من بشود؟ می‌دانم که می‌شود. مطمئنم که این خیابان دوطرفه‌ست ولی این زمانی که باید ساخت و ساز کنم بسیار درد دارد. وزنی روی سینه‌ام آویزان است.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-4163650954855608681?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/4163650954855608681/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=4163650954855608681&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/4163650954855608681'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/4163650954855608681'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/11/blog-post_13.html' title='که مثل تولد فاجعه سردم'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-4421476377677346074</id><published>2011-11-07T19:42:00.003+01:00</published><updated>2011-11-07T19:45:54.474+01:00</updated><title type='text'>واضحات</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;u&gt;&lt;b&gt;اول.&lt;/b&gt;&lt;/u&gt; یک وقت‌هایی خیلی حرف دارم که بزنم..دارم یاد می‌گیرم تا حدی کنترلش کنم. &amp;nbsp;تا همین چند وقت پیش راحت‌تر با آدم‌ها بحث می‌کردم. دعوا می‌کردم. می‌نوشتم یا می‌گفتم. خصوصاً اگر تحت تاثیر هورمون بودم ممکن بود فاجعه به‌بار بیاورم. یکی از علائم افزایش سن همین است که آدم نگاه می‌کند به فجایع زندگی‌اش و سعی می‌کند کمترشان کند. البته به نظر من هیچ دلیلی ندارد که آدم مثلاً از سی سالگی به‌بعد هیچ رفتار نادرستی نکند. آدم حق دارد اشتباه کند و حق دارد تا آخر عمرش اشتباه کند به شرطی که اشتباه سی‌سالگی‌اش را &lt;u&gt;به همان کیفیت&lt;/u&gt; در شصت‌سالگی‌اش تکرار نکند. البته این نظر من است.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;یک‌بار &lt;i&gt;هاد&amp;nbsp;&lt;/i&gt;گفت تو فقط جاهایی واکنش نشان می‌دهی که احساس کرده‌ای به دلیلی دوست‌داشته‌ نشده‌ای. یعنی فکر کرده‌ای طرف مقابل به این دلیل با تو سر نساز دارد که دوستت ندارد. بعد هم گفت با این موضوع کنار بیایی که دوست‌داشته‌نشدن از سوی برخی آدم‌ها دلیل بر دوست‌داشتنی نبودن تو نیست. من نگاه کردم به واکنش‌هایم که عمدتاً در حوزه‌های متصل به امور عاطفی و مربوط به خودم بوده‌اند و دیدم تمام آن ننه‌بزرگی آرام عظیمی که برای مردم دارم در این اوقات از دست می‌دهم و به یک آدم واکنشی ترسو تبدیل می‌شوم.&amp;nbsp;پیش‌تر، اغلب بعد از رفتار واکنشی به نظرم می‌رسید که ارزشش را نداشت. یک وقت‌هایی چیزهایی می‌گفتم که نظر واقعی‌ام نبود و چند شخصیتی نشان می‌دادم. دارم روی این مکانیزم دفاعی که فکر می‌کند وقتی یک مساله‌ای مطرح می‌شود باید فوراً جوابی ارسال کرد کار می‌کنم.&amp;nbsp;هاد راست می‌گفت. نشستم به دیگران حق دادم که دوستم نداشته‌باشند. خیلی سخت بود. سعی دارم واکنش‌هایم را کنترل کنم مثلاً چند روز پیش‌ بنا به دلیل مشابهی خیلی سخت گذشت...&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;u&gt;&lt;b&gt;دوم.&lt;/b&gt;&lt;/u&gt; به نظر من اغلب حرف‌هایی که در مواقع دلخوری مطرح می‌شوند مطلقاً بیهوده‌اند. من این موضوع را نمی‌دانستم. مثلاً فرض بگیرید که نشسته‌اید و با یک نفر دائم از بدی‌هایی می‌گویید که به شما روا کرده‌است. طرف مقابلتان هم در برابر هر خاطره، یک ضدحمله آغاز می‌کند. این‌حرف‌ها به چه دلیل مطرح می‌شوند؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;این‌طور فکر می‌کنم که ما هررفتاری که در گذشته داشته‌ایم حاصل نوع احساس ما در آن مقطع بوده‌است. جایی ایستاده‌ام که یادآوری خاطرات گذشته -چنان‌چه هدف تحلیلی خاصی را دنبال نکند- همان‌قدر برای من احمقانه‌ست  که به هم‌دیگر بگوییم تو در کودکی توی پوشکت جیش می‌کردی. بحث درباره رفتارهای احساسی گذشته یک دور باطل است. بازی بازنده-بازنده است یا لااقل من امروز هیچ رابطه‌ی میان-انسانی را ولو در سطح دو کاسب همسایه سراغ ندارم که تنها یک مقصر یا مسوول داشته باشد! یا تنها یک معمار یا طبیب یا بیمار داشته باشد.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;تنها سودآوری این‌طور حرف‌ها این است که که آدم‌ها بتوانند اشتباهات خودشان را انکار کنند. به خودشان به شدت دروغ بگویند و باورشان بشود که بی‌عیب بوده‌اند. موفق بشوند طرف مقابلشان را هرچه بیشتر دوست نداشته باشند و خودشان را برای این دوست‌نداشتن محق بدانند. من تا همین چند ماه پیش نه تنها به این استراتژی اعتقاد داشتم که حتی یادم است تحت تاثیر حرف‌های آدم‌هایی قرار می‌گرفتم که معتقد بودند مطلقاً مناسب و خوب بوده‌اند و دلم برای خودم یا آن‌ها و قصه‌های جانسوزشان می‌سوخت. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;امروز جایی ایستاده‌ام که معتقدم آدم‌هایی که بخواهند چیزی را به خوبی تغییر بدهند باید یک روز دست بکشند از این چه شد و چه کردیم‌ها و فکر کنند آیا آینده‌ای هست؟ اگر هست که با خشم‌های این‌چنینی نمی‌شود امروز و آینده ساخت. اگر هم نیست که چه سودی دارد بدی‌های دیگری را یادآوری کردن و خود را مبرا دانستن؟  چرا یک تکه از مغز کسی درگیر بماند که کسی دیگر چقدر بد بوده‌است؟... هرچقدر! سودی دارد؟&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-4421476377677346074?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/4421476377677346074/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=4421476377677346074&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/4421476377677346074'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/4421476377677346074'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/11/blog-post_8371.html' title='واضحات'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-1558281750580647559</id><published>2011-11-07T16:02:00.001+01:00</published><updated>2011-11-07T16:05:35.555+01:00</updated><title type='text'>احساس ناتوانی</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;از سازمان حقوق بشر می‌خواهیم قانونی وضع کند که طی آن آدم‌ها مجبور باشند در انتهای صحبت‌ها و نامه‌هاشان بنویسند: &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;-واقعی&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;-نیمه‌واقعی&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;-الکی&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;و در صورتی که می‌خواهند اطلاعات متعاقب بدهند، بنویسند:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;-براساس خشم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;-براساس اندوه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;-براساس احساس گناه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;-براساس عذاب وجدان&lt;br /&gt;-براساس شادمانی&lt;br /&gt;-براساس مستی&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;-الخ&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;باتشکر&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;نیاز متولد لرستان&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-1558281750580647559?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/1558281750580647559/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=1558281750580647559&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/1558281750580647559'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/1558281750580647559'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/11/blog-post_07.html' title='احساس ناتوانی'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-8502484371116867395</id><published>2011-11-06T20:40:00.002+01:00</published><updated>2011-11-06T21:12:30.107+01:00</updated><title type='text'>فیلمفارسی درون</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;خواننده می‌خواند همیشه توی گوشش طنین این صداست که " برو اینجا نمون". شاید خیلی آبگوشتی به نظر برسد ولی من هرطور فکرش را می‌کنم طنین این صدا یک عمر است با من است.. به‌طور مکرر می‌آيد و می‌رود. حتی دیشب نوشته‌بودمش اما امروز فکر کردم چرا؟  یعنی من بخش بزرگی از عمرم را می‌خواسته‌ام بروم. این‌جایی که نمی‌خواستم توش بمانم پیچیده در شلوغی بود؛ گم شدن آدم در همهمه‌ای بی‌پایان بود؛ جوری که فضای عاشقانه‌ی خصوصی را محدود کند.  شاید این  به دلیل دغدغه‌های من است. شاید به دلیل تماس بی‌اندازه با جامعه‌ی انسانی‌ست. یک وقت‌هایی دلم می‌خواهد آدم‌ها را بگذارم پشت سرم. آنقدر دور بروم که دلم برایشان تنگ بشود. تمام طول شبانه‌روز دارم رفتارها و حرف‌ها را موشکافی می‌کنم؛ خودم را بیش از هرکسی؛ و اغلب به نتایج غم‌باری می‌رسم. این اصطکاک بی‌اندازه با جامعه‌ی انسانی مرا فراری و خسته و گریزان کرده‌است و بسیار غم‌انگیز است که من به دلیلی شغلی که برای خودم انتخاب کرده‌ام به جامعه‌ی انسان‌ها تا این حد نیاز دارم...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;object class="BLOGGER-youtube-video" classid="clsid:D27CDB6E-AE6D-11cf-96B8-444553540000" codebase="http://download.macromedia.com/pub/shockwave/cabs/flash/swflash.cab#version=6,0,40,0" data-thumbnail-src="http://1.gvt0.com/vi/pCsqfRexZzk/0.jpg" height="266" width="320"&gt;&lt;param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/pCsqfRexZzk&amp;fs=1&amp;source=uds" /&gt;&lt;param name="bgcolor" value="#FFFFFF" /&gt;&lt;embed width="320" height="266"  src="http://www.youtube.com/v/pCsqfRexZzk&amp;fs=1&amp;source=uds" type="application/x-shockwave-flash"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;/div&gt;چند سال قبل روی چوب رنگ‌شده‌ی تختم همین ترانه را نوشته‌بودم: "می‌رم اینجا نمی‌مونم" ولی این ماجرا تا چند سال اتفاق نیفتاد. امروز ظهر دوباره فکر کردم باید یک گوشه بنویسم:"می‌رم اینجا نمی‌مونم"؛ طبیعی‌ست که بدانید منظور من از "این‌جا" هلند یا ایران یا یوگسلاوی یا بورکینافاسو نیست. شاید چند سال بعد محقق بشود. خودم را در هفتاد و پنج‌سالگی تصور می‌کنم که به جامعه‌ی انسانی یک جنگل در فلان ناحیه‌ی جهان بسیار نزدیک شده‌ام و جنون گرفته‌ام و شوریدگی درونم باز بالا آمده و گوشه‌ای نوشته‌ام:"می‌رم اینجا نمی‌مونم".&lt;br /&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-8502484371116867395?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/8502484371116867395/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=8502484371116867395&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/8502484371116867395'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/8502484371116867395'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/11/blog-post_7085.html' title='فیلمفارسی درون'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-1335029978224029536</id><published>2011-11-06T17:45:00.004+01:00</published><updated>2011-11-06T18:06:43.664+01:00</updated><title type='text'>شنونده/گوینده باید عاقل باشه</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;u&gt;&lt;b&gt;شخصی‌نوشت&lt;/b&gt;&lt;/u&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دیشب فکر می‌کردم من هیچ‌وقت خودشیفتگی آدم‌ها را دوست نداشته‌ام. آدم‌هایی را که هر روز دارند از سلیقه‌های گل‌باقالی و خوشگلی‌ها و دلبری‌ها و استعداد‌ها و نازداری‌هایشان می‌نویسند گذاشتم توی یک گروه و گروه را از جلوی چشمم برداشتم. این‌کار برای اعصابم لازم بود که با سرعت پیش‌رونده‌ای اطرافیان و اکنافیان را توی لیگ جام‌حذفی ریخته و دانه‌دانه پر‌پر می‌کند.  درخلال این عملیات آدم‌هایی را پیدا کردم که از خودشیفتگی‌شان لذت برده‌ام. کسانی وجود داشته‌اند که از عزت‌نفسشان، آگاهی‌شان به میزان توانایی‌هاشان و انواع دیگری از خود دوست‌داری‌هاشان بسیار خوشم می‌آمده‌است. این مساله دامنه‌ی بزرگ‌تری دارد. نمونه‌ش این‌که چند وقت پیش به نظرم رسید متنفرم که اسم شاملو و فروغ توی ترانه‌ای بیاید و جداً مرا خسته ‌کرده‌است.  ولی همین دیشب &lt;u&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=rLlvRdWQKkk"&gt;ترانه‌ی&lt;/a&gt;&lt;/u&gt; مارتیک را هنوز دوست داشتم که قنبری شاعرش بود.  به خودم درس دادم که آدم باید شفاف باشد و با مثال با خودش حرف بزند! یعنی بهتر است هیچ‌چیزی را مثل یک اصل مطرح نکند. به جای گفتن این‌که 'من از خودشیفتگی بدم می‌آید' بگوید 'من از خودشیفتگی، اگر در ثریا ببینم، بدم می‌آید'.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;صبح گیس مرا صدا زد. پرسید که چرا وقتی فلانی از خریدها یا خوراکی‌هایش حرف می‌زند به نظرت مسخره‌ است ولی از بیساری که شبیه همین کار را انجام می‌دهد استقبال می‌کنی. این بحث را به ماجرای خودشیفتگی نسبت داد. بزرگش کرد و من احساس کردم مچم باید پیش خودم باز بشود. من تنها از خودشیفتگی آدم‌هایی بدم می‌آید که باورشان نمی‌کنم. یا بنا به سند یا دلیلی به نظرم می‌رسد مطلقاً چرند است. درواقع من از خودشیفتگی این‌ آدم‌ها نیست که بدم می‌آید! درجه‌ی جهالتشان -به نسبت استانداردهای شخصی‌ام- است که آزارم می‌دهد. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-1335029978224029536?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/1335029978224029536/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=1335029978224029536&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/1335029978224029536'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/1335029978224029536'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/11/blog-post_06.html' title='شنونده/گوینده باید عاقل باشه'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-3394577033398631209</id><published>2011-11-06T02:15:00.010+01:00</published><updated>2011-11-06T03:00:00.029+01:00</updated><title type='text'>چندگانه</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;&lt;u&gt;یکم.&lt;/u&gt;&lt;/b&gt; من از اسب افتاده‌ام. شما خواننده‌ی مانیفست زنی هستید که از اسب افتاده‌است. البته شاید از اصل هم افتاده‌ام. حتی محتمل است که اصلی نداشته‌ام. به‌هر صورت در حال حاضر-چه مسبوق به داشتن اصل چه نداشتنش-  سوار اسب نیستم. ممکن است شما جزئی از آن دسته‌ باشید که معتقدند بنده را ازداخل جوی جمع کرده‌اند یا معتقدند من هیچ چیزی براثر تلاش خودم به دست نیاورده‌ام و یک آدم غلط بوده‌ام و هرچه دارم مطلقاً خداداد است! شاید هم جزئی از آن دسته‌ باشید که معتقدند من خیلی دختر استثنائی و موفقی هستم که باید از من آموخت. من شخصاً داخل هیچ‌کدام ازاین دو دسته نیستم و واضحاً معتقدم همه‌ی اعضای هردو دسته اشتباهی‌هستند. من صرفاً معتقدم از اسب افتاده‌ام. چند ماه است. البته من به شمایی که زندگی را در منصب و شغل می‌بینی حتماً تاکید می‌کنم 'نه همین لباس زیباست نشان آدمیت'. آیا می‌خندی؟ متاسفانه این‌طور است که نباید بخندی. این شعار در ظاهر زندگی واقعیت ندارد و ظاهراً این‌طور به نظر می‌رسد که همین لباس زیباست نشان آدمیت ولی در باطن زندگی من به این شکل است که همین لباس زیبا نیست. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آیا من همیشه روی زمین در حال افتادگی و خاک‌خوردگی می‌مانم؟ نخیر نمی‌مانم اما خیلی خوب یادم می‌ماند که شما با غرور ویژه‌ای سوار بر اسب خودت از کنار من گذر کردی و فکر کردی بی‌که لگدی زده باشم بگویم که خیلی اسب‌سواری&amp;nbsp;تنهایی&amp;nbsp;حال می‌دهد و بهتر است تا جای ممکن هوار کشید که تنهایی اسب‌راندن خیلی خوب است و نشاط و جوانی آدم در همین 'بدون مناسبات زندگی کردن' است. نظر مرا بخواهید برخی چیزها باید به برخی افراد بیاید و کسانی که دیگران را چوب می‌زنند که چرا فلان‌موقع داخل در مناسبات رفتار نکرده‌اند نمی‌توانند انتظار داشته باشند آدم حرفشان را وقتی از لذت  زندگی بدون مناسبات حرف می‌زنند باور کند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;زندگی در حالت از اسب‌افتادگی سخت می‌گذرد. آدم به شدت دردش می‌آید. یادتان است نظریه‌ی مهوعی را که می‌گوید زن یک کاری باید کرده باشد که مردی به او نظر متجاوز داشته باشد؟ یک نظریه‌ی مشابه دیگری هم هست که می‌گوید آدمی که از اسب افتاده حتما خودش یک کاری کرده که افتاده است. واقعیت این است که همیشه این‌طور نیست و شمایی که هر روز دارید به این آدم توضیح می‌دهید که 'لابد تلاش نمی‌کنی' به نظرم نفس گرمتان را نگه دارید برای آینده‌ی خودتان. چرا که لباس زیبا (در ماجرای آدمیت) به شبی بند است. ماجرا این است که از نظر من زندگی هردو تصویر بالا و پایین اسب را به تناوب به آدم نشان می‌دهد. هیچ‌کدامشان مداوم نیست. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;من این پایین دارم رفتار آدم‌های روی اسب را با دقت زیادی بررسی می‌کنم و فکر می‌کنم بهترین راه تزکیه این است که آدم یک روز بنشیند جلوی خودش و حرف‌ها و رفتارهای خودش را بگذارد جلوی خودش و بررسی کند. مثلاً فرض کنید شما بروید به یک آدمی بگویید من باید به سر تو تلافی در بیاورم. شما وقتی خودتان را در این حالت ببینید چه برداشتی از خود گوینده‌تان دارید؟ به نظرم باید حالتان بد بشود و فوراً توبه کنید. آیا پرت و پلا می‌گویم. پاسخ: شاید بلی! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;من از این پایین دارم به برخوردها، غرور آدم‌ها، احساسشان به نمایش بی‌نیازی و البته به محبت‌هاشان یا حتی پیشنهاداتشان برای سوار کردنم فکر می‌کنم. من این پایین دارم با خودم حرف می‌زنم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;&lt;u&gt;دوم.&lt;/u&gt;&lt;/b&gt; به نظر من زندگی بعد از گودر کم‌تر خوش می‌گذرد چون من از خیلی‌ها زیاد خبر ندارم و از چهره‌ی پلاس بدم می‌آید چون به شدت به تصویر سنتی من از تلویزیون شباهت دارد. جایی که  آدم نمی‌داند چند درصد از برنامه‌ها را دیده و چند درصد را ندیده‌است. جایی که هیچ شمارش‌گر مشخصی ندارد -یا لااقل من پیدایش نکرده‌ام- که آدم بفهمد محمدباقر امروز چندبار افاضه کرده‌است. ضمناً طراحی‌اش اصلاً نزدیک به سلیقه‌ی من نیست. ضمن این‌که به‌نظرم گوگل مارا جملگی بیمار فرض کرده که گودر جدید و پلاس این‌همه سفید و بیمارستانی‌ست. چرا باید مدام توی بیمارستان بچرخم؟ روزی چندبار فکر می‌کنم پلاسم را منفجر کنم و بعد فکر می‌کنم ممکن است به شبکه‌ی آدم‌ها نیاز پیدا کنم. روزی چندبار فکر می‌کنم حتی جی‌میلم را منهدم کنم که در این صورت فیس‌بوکم هم از بین می‌رود.  به‌طرزی کودکانه از گوگل کینه کرده‌ام و تمام این موارد محتمل است.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بعد از گودر، چت و فیس‌بوک و پلاس را برای خودم تحریم کرده‌ام و رفته‌ام توی غار خودم. الان آمده‌ام بیرون ببینم هوا بیرون غار چطور است. این موضوع به رفتن گودر ربطی ندارد صرفاً از لحاظ زمانی با زمان انهدام گودر مصادف شده‌است. چند بار فکر کردم پلاس و فیس‌بوکم را از بین ببرم و بروم. اما نمی‌شود. مثلا‍ً امروز تولد پیک بود و من به همین بهانه کمی توی فیس‌بوکم بازی و شادی کردم. در عین همه‌ی این شادی‌ها  من به رفتن به یک جای دور گاهی فکر می‌کنم؛ جایی خیلی دور -غیر از آن معنایی که شما از' جای دور' که با گاف شروع می‌شود، برداشت می‌کنید. من اتفاقاً الان در این معنایی که شما تصور می‌کنید قرار دارم اما منظور این آرزو یک جایی دورتر ولی خوشایندتر است. بارها فکر کرده‌ام جمع کنم از شبکه‌ها بروم. چندبار هم جمع کرده‌ام ولی نرفته‌ام. دلیلش واضح است! هنوز هیچ‌جایی ندارم که بروم. این‌بار تصمیم گرفته‌ام اول آن جنگل دور را انتخاب کنم بعد بروم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;u&gt;&lt;b&gt;دوم پریم.&lt;/b&gt;&lt;/u&gt; دوست دارم بعضی‌ها داخل زندگی‌ام نباشند. دلیلی برای بودنشان نیست؛ حتی همین شمای حیله‌گری که نمی‌دانم چرا با این‌همه کینه‌ی نهادینه‌ای که داری هنوز نوشته‌ی مرا با جدیت دنبال می‌کنی. شما باید بروی نه این‌که بیشتر بیایی یعنی برای خودت بهتر است ولی من هنوز راه رفتنت را پیدا نکرده‌ام. من حتی خیلی‌هایی که دوستشان دارم دلم می‌خواهد بروند. یعنی زندگی مرا دنبال نکنند و من زندگی آن‌ها را دنبال نکنم. دوست دارم از آدم‌های کمی خبردار باشم. البته حافظه‌ی پابلیک خیلی بامزه است و اصلاً همینش بامزه‌است که من نوعی را در همین تصویر از روی اسب‌افتاده‌ی امروزم ثابت می‌کند تا تصویر بعدی را جایگزینش کنم. البته این تصویر خیلی‌اوقات توهم است. امشب یک فیلم پلیسی می‌دیدم. یک‌جا پلیس آمد به کسی که فریاد می‌کشید "من نمی‌خواهم بمیرم" کمک کند. پلیس بعد فهمید وسط صحنه‌ی فیلمبرداری وارد شده و کار را خراب کرده‌است. پلیس ضایع شد.&amp;nbsp;&lt;em style="background-color: white; font-family: arial, sans-serif; font-style: normal; line-height: 14px; text-align: -webkit-auto;"&gt;تو خود حدیث مفصل&lt;/em&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="background-color: white; color: #222222; font-family: arial, sans-serif; line-height: 14px;"&gt;&amp;nbsp;بخوان از این مجمل.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بعضی‌وقت‌ها هم آدم‌ها ناچارند برای محافظت از خودشان یک دروغ‌هایی را صدبار برای خودشان تکرار کنند. بار صد و یکم اصلاً یادشان نمی‌ماند که دروغ است.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;البته حافظه‌ی زنده‌ی غیر متوهم عموم هم گاهی از شدت همه‌گیری و بزرگی دامنه، حیرت‌انگیز است. مثلاً امروز یک‌نفر به من گفت که از طریق 'عین' از من خبر دارد. در حالی‌که من همیشه فکر می‌کردم این آدم از رابطه‌ی من و 'عین' بی‌خبر است چه رسد به این‌که از طریق عین از من خبر بگیرد. تنها واکنشم به این حافظه‌ی مهارنشدنی این بود که خودم را کر نشان بدهم و بحث را عوض کنم!&amp;nbsp;مسوولیت این بخش از حافظه‌ی عموم به خاطر سپردن چیزهایی‌ست که شما خودتان چندسال بعد ممکن است فراموش کنید. من ولی در حال حاضر به این‌چیزها فکر نمی‌کنم. من تنها به این فکر می‌کنم که بروم ولی قبلش زندگی‌ام به یک موجود مهربان همه‌جانبه‌ای که 'لزوما'ً حافظه‌ی منصفانه‌ای دارد و  دلمان می‌خواهد  با هم وقت‌بگذرانیم بسیار نیاز دارد. این برایم کافی‌ست.  یک جمله‌ای هست که می‌گوید "آل این! دابل اور ناتینگ". (این جمله برعکس فینگلیش است. یعنی یک انگلیسی را فارسی بخوان. متنفرم ازاین کار ولی پیش‌آمد است). خلاصه که به کسی نیاز دارم که برای رفتن &amp;nbsp;با من به جای دور &amp;nbsp;عملا‍ً "آل این" باشد و با من دوبل بشود نه اینکه ادایش را دربیاورد. یعنی به این جمله به قول جیم-الف التزام عملی داشته باشد والا شعار که باد هواست.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;&lt;u&gt;سوم. &lt;/u&gt;&lt;/b&gt;دیروز توی داشبورد وبلاگم دیوانه‌بازی شد. چندتا درفت من هوا شد. یکی‌شان عکس گیس بود؛ یکی هم ترانه‌ی جدید گوگوش بود  که هردو را چند قرن پیش برای نوشتن کد اچ‌تی‌ام‌ال‌شان درفت کرده‌بودم . یکی  یک خاطره بود یکی هم یک‌سری چیزهای شخصی. نتوانستم فید را کنترل کنم. خیلی بد بود. درحاشیه‌ی تنفرم از سرویس‌های گوگل فکر کردم وبلاگم را به جای دیگری منتقل کن که لااقل وقتی دست آدم اشتباهی روی یک دکمه می‌رود از آدم بررسی مضاعف (دابل‌چک) کند. به این نقل‌مکان 'بسیار' فکر می‌کنم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;u&gt;&lt;b&gt;چهارم.&lt;/b&gt;&lt;/u&gt; امشب تحمل دو گروه را ندارم. البته شاید باید بیشتر دقت کنم تا بتوانم تحمل چندین گروه را نداشته‌باشم. به نظر من کسانی که روی اشتباهات دیگران بسیار انگشت می‌گذارند موجودات ترسویی هستند که خیالشان از خودشان راحت نیست. یعنی ناچارند مدام به خودشان بگویند که مبرایند. من این گروه را در درجه‌ی پایینی به نسبت معیار شخصی اخلاقی‌ام قرار می‌دهم. آدم‌هایی را که تمایل به بخشیدن وقایع ندارند و بقایشان در یادآوری گذشته است تحمل ندارم. در این تعریف، یادآوری گذشته‌ی حل نشده با تمایل به رهانکردن گذشته فرق دارد. گروه منفور دسته‌ی دومند.&lt;br /&gt;گروه دوم؟ امشب تحمل آدم‌هایی را که در بروز خودشان ناتوانند 'ولی این موضوع را فضلیت می‌دانند'، ندارم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;u&gt;&lt;b&gt;پنجم. &lt;/b&gt;&lt;/u&gt;برای امشب بس است. البته نه به این دلیل که خیلی دراز و بی‌ربط و از هم گسیخته و شخصی نوشته‌ام. متاسفم ولی آنارشیسم درونم این روزها گسترده‌تر از آن است که نظر آدم‌ها و حتی حافظه‌شان بیشتر از احساس آزادی شخصی‌ام مهم باشد. تنها به این دلیل بس است چون هنوز کاری که قبول کرده‌ام تمام نشده و باید تمام بشود تا بدهمش برود و از دستش راحت بشوم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;b&gt;&lt;u&gt;پانوشت:&amp;nbsp;&lt;/u&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;Add your acquaintances to this list&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;You'll only see these friends' important News Feed updates, like new relationships&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;به این جمله نگاه کنید. من از فیس‌بوک کپی کرده‌ام. چون می‌خواستم درصدی از مردم را بریزم توی یک لیستی که نبینم چه می‌کنند. به نظر فیس‌بوک روابط جدید از اخبار مهمی است که شما از یک مرحله پرت‌تر از دوستانتان مایلید بدانید. هرگز نمی‌دانستم فیس‌بوک تا این حد به رابطه حساس است! راستی فلان آخوند بیچاره که اسمش یادم نیست یک‌چیزی را از سر معده راست گفته‌است. چند تا تحقیق خوانده‌ام که نشان داده فیس‌بوک برای تعداد معتنابهی رابطه‌ی عاطفی بسیار مضر واقع شده‌است. البته&lt;span class="Apple-style-span" style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;من می‌دانستم که فیس‌بوک برای آشکار شدن پنهان‌کاری آدم‌های غیرشفاف خیلی مضر است (من سیاست فیس‌بوک را تایید نمی‌کنم) ولی نمی‌دانستم موضوع علاوه بر این بخش در بخش‌های دیگر هم این‌قدر جدی‌است. ای آخوندی که این حرف را چند سال پیش زدی! آه چه باهوش بودی ای آخوند! ای یگانه‌ترین آخوند!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-3394577033398631209?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/3394577033398631209/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=3394577033398631209&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/3394577033398631209'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/3394577033398631209'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/11/blog-post.html' title='چندگانه'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-4488683608882242637</id><published>2011-10-31T00:23:00.002+01:00</published><updated>2011-10-31T00:24:29.489+01:00</updated><title type='text'>زنده‌باد جهان بی‌خبری</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;چند بار است این اتفاق دارد می‌افتد؛ یعنی چند ماه است.  یک چیزی یعنی یک دستاویزی یا حتی راه در رویی وجود دارد تحت عنوان این‌که آدم هیچ‌کسی را نباید کنترل کند؛ اما واقعیت این است که آدم کور نیست و چشمش می‌بیند. مثلاً  من توی یک پروفایلی یک نکته‌ای را دنبال کرده‌ام و خلافش مدتی‌ست اصلاً ثابت نمی‌شود. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;به لحاظ ثبت در تاریخ -تا قبل از اینکه گوگل احمق حتی بلاگ‌اسپات را هم با پلاس ادغام کند- بگویم که من از این اتفاق دلم شکسته است. باید خودم را به دوران قبل از شبکه‌های اجتماعی بازگردانم تا آدم‌ها را کم‌تر ببینم. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-4488683608882242637?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/4488683608882242637/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=4488683608882242637&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/4488683608882242637'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/4488683608882242637'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/10/blog-post_31.html' title='زنده‌باد جهان بی‌خبری'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-3220654465779960619</id><published>2011-10-29T03:17:00.003+02:00</published><updated>2011-10-29T03:23:28.560+02:00</updated><title type='text'>تموم این شهر متهم..</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;طرف باید قبل از درافتادنش جایی که احتمال مرگ بالاست، ننه مشهدی را می‌برد زیارت. قیصر را می‌گویم. بعد از این یک کار و یکی دو تای دیگر چیزی مهم نبود. (حاشیه بگویم که من تا یک جایی از زندگی‌ام فکر می‌کردم طرف کار درستی کرد که در افتاد. از یک جایی فهمیدم از بیخ غلط بود! از بیخ!)&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;من هم یک بدهی در سطح اهمیت ننه مشهدی دارم به زندگی خودم؛ خیلی آدم‌ها توی زندگی‌ام آمدند و نماندند چرا که من یا آن‌ها سوی ناخوش رابطه‌ی من یا آن‌ها با شخص سومی بودیم. خیلی آدم‌ها توی زندگی من نیامدند چرا که من یا آن‌ها تمام مناسباتمان را براساس پیش‌فرض‌های رابطه‌ای دیگر چیده بودیم؛ اما این بدهی من حتی تجدید تجربه‌ی رفاقتم با آن‌ها نیست.. قضیه این است که من خیلی شب‌ها را به دلیلی وابسته به هرکدام از وقایع پیرامون  با صدای بلند نخندیده‌ام.  باید آلبوم عکس‌هایم را یا خاطرات بدطعم زندگی‌ام را بگذارم جلویم و بروم در خانه‌ی خیلی‌ها را بزنم؛ بگویم زمان به قدری گذشته است که بنشینیم کنار هم صفا کنیم، فارغ از آدم‌های دیگر؛ یعنی بگویم بیا امشب هرچه هست بنا به مشکلات یا تفاهم یا دوست‌داشتن یا نداشتن خودمان باشد... خیلی‌ شب‌ها را دوباره بازی کنم. بروم بزنم سر شانه‌ی فلانی بگویم آدم حسابی! این آدمی که من و تو به‌خاطرش داریم برای هم‌دیگر شمشیر می‌کشیم چند صباح دیگر نه برای من مهم است نه برای تو؛ "غزل برقصیم تا طلوع فردا". بروم تمام شب‌های وحشت و ترس و خوش‌نگذراندن خودم را از اول بازی کنم. بروم به بیساری بگویم این‌که چهار صندلی آن‌طرف‌تر دارید برای من نقشه‌ای می‌کشید که من بازیگرش هستم ولی سناریو را برایم نخوانده‌اید و تا آخر شب هم خبرش را ندارم، مهم نیست؛ من نخوانده بازی! در عوض  بروم یک جایی که محل دوئل دو دوست صمیمی بود.. بازی نکنم. بنشینم بینشان بگویم شما بعدها با هم بسیارمهمانی و گردش و  سفر خواهید رفت و هم‌دیگر را بیش از پیش دوست خواهید داشت و من تا سال‌ها هیچکدامتان را نمی‌بینم. این دروغ‌ها را نبافید. من بازی نیستم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بروم یک مهمانی که تمام مدتش حالم بد بود و  نگاه نکنم چه کسی با چه کسی توی کدام اتاقند و شوکه نشوم. برقصم با چشمان تمام بسته. انگار که تنها باشم.. بخندم.. جیغ بکشم. بروم زنگ خانه‌ی یکی از آشناهای خیلی قدیمم را بزنم که هر بار موبایل من زنگ می‌خورد نگران می‌شد که مبادا فلانی پشت خط است -که بود- بگویم برویم دور میدان کاج بستنی بخوریم و من موبایلم را قبل از رفتنمان برای همیشه توی رودخانه‌ای پرتاب می‌کنم.. خیلی جاها را که تنها رفتم دوتایی کنم؛ خیلی جاها را تنها. خیلی جاها که دست و پایم را جمع کرده‌ام که از قضاوت شدنم در امان بمانم، بی محابا زندگی کنم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بروم توی سه چهار جشن تولد که بد گذشت یعنی همه‌‌ی جاهایی که حلقه‌ی واسط باعث شد خودمان را بازی نکنیم. آلبوم عکس‌هایم را باید بگذارم جلویم. بروم تک تک خانه‌هاشان. صحنه را بازسازی کنم. بروم تمام زندگی‌ام را یک دور بیمه‌ی شخص ثالث کنم.. به تک‌تک آدم‌ها بگویم ارزشش را نداشت. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;گیرم آخرش آلبوم را ببندم، اگر لازم شد بگویم: «من یُـخده پـول...نـــه!... یعنی خیلــی یـخده پول... آره!..بد نیست!... واسه منصور آب منگل آوردم!..»&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-3220654465779960619?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/3220654465779960619/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=3220654465779960619&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/3220654465779960619'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/3220654465779960619'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/10/blog-post_29.html' title='تموم این شهر متهم..'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-9018203225073413639</id><published>2011-10-25T18:10:00.003+02:00</published><updated>2011-10-25T18:17:33.559+02:00</updated><title type='text'>آیا عروسی‌ات مبارک؟</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;میم جان سلام&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;همزمان با تو که شاید این نامه را می‌خوانی یک‌ تعداد آدم دیگر می‌خوانندش و من می‌دانم که این مساله ضدحال است برای تویی که دوست داشتی تمام زندگی‌ات را که در کج و پیچ راز و نشانه، معما کنی. عذر می‌خواهم ولی اتفاق چند روز پیش باعث شد برای تو یک نامه‌ی عمومی بنویسم به این امید که به دستت برسد. شاید اگر آن اتفاق نمی‌افتاد حالا حتی یک نامه‌ی خصوصی نمی‌نوشتم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;زمان زیادی گذشته است و من حتی آخرین باری را که از تو خبردار شدم به خوبی به خاطر ندارم ولی تصویر گنگی به یادم است از این‌که گفته بودی چت کردن بلد نیستی. من برایت توضیح دادم ولی ما هیچ‌گاه نتوانستیم حرف بزنیم. ما در طول این سال‌های آشنایی مگر چقدر  از روزمره حرف زده‌ایم؟ اصلاً مگر چقدر حرف زده‌ایم؟ تو از روزمرگی گفتن را خوب نمی‌دانستی مگر آن روز که به تو گفتم حدس می‌زنم پول‌هایت به باد بروند و چند وقت بعد -یعنی همین آخرین بار که چند خطی نامه برای هم فرستادیم گفتی که ورشکست شده‌ای و به کلی بدبخت شده‌ای.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;یک ماهی بود که چراغت گاه و بیگاه روشن بود. من کاری به کارت نداشتم ولی مثل مادرانی که بچه‌شان به ثمر رسیده فکر کردم میم هم چت کردن را یاد گرفت. چند روز پیش طاقت نیاوردم و صدایت کردم. به فارسی گفتی بله. گفتم خوبی؟ به انگلیسی گفتی صبر کنم. به نظرم رسید چه عجیب! ولی راستش را بخواهی ما یک دوستی داشتیم که توی دبیرستانمان دانش‌آموز ریاضی بود و نمره‌هایش بسیار خوب بود و ما فکر می‌کردیم مهندس بشود. از قضای روزگار چند وقت پیش اسمش را جستم و دیدم رقاص میله شده و چند فیلمش توی اینترنت است و چند جایزه هم برده‌است؛ این است که از انگلیسی حرف زدن تو تعجب نکردم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بعد برگشتی و گفتی/گفت خودت نیستی بلکه نامزدت هستی و گفتی/گفت میم رفته کارهای عروسی‌مان را بکند. من فکر کردم شاید من سر عقد تماس گرفته‌ام که تو رفته‌ای کارهای عروسی را بکنی از بس صاف رفت سر این مطلب. یعنی من هیچ‌وقت در زندگی عمومی و رویی تو رقم خاصی نبودم که لازم باشد فوراً از این مساله خبردار بشوم. مورد جالب این‌که همه‌ی این حرف‌ها را انگلیسی زد. من فکر کردم تو مهاجرت کرده‌ای و با یک آدم فرنگی دوست‌شده‌ای و حالا قرار است همین بعدازظهر عروسی کنید. کلی به نظرم بانمک آمد و به نامزدت گفتم خیلی وقت بود از میم بی‌خبر بودم و حالا خوشحالم که خوشحال است و لطفاً سلام من را به او برسان. کل مکالمه از &lt;i&gt;بله&lt;/i&gt; تا &lt;i&gt;خداحافظ&lt;/i&gt; هشت خط بیشتر نبود. وقتی داشتم خداحافظی می‌کردم به نظرم رسید یک چیزی سرجایش نیست یعنی فکر کردم این ماجرا از رقص میله خیلی حیرت‌انگیزتر است. گفتم راستی اسم شما چیست؟ گفت فلان. این همان نامی بود که آخرین بار که با تو حرف زده‌بودم به عنوان اسم پارتنرت گفته‌بودی! اینکه حالا عروسی کنید طبیعی بود ولی این انگلیسی حرف زدن را درک نکردم. خداحافظی کردم. فکر کردم بهتر بود مثل تمام این روزها و سال‌ها از تو خبر نگیرم. فکر کردم هنوز مهمترین دلیلی که دوست ندارم زیاد با تو حرف بزنم این است که دست‌نخوردگی تصویر رمزآلود تورا دوست دارم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;به خواهرم گفتم عجیب نیست؟ گفت نه! ولی به نظر من به اندازه‌ی این‌که بوته‌ی خیار، توت‌فرنگی بدهد عجیب بود. نامه دادم به ت-ب. همان دوستت که سه چهار سال پیش -اولین و یکی مانده به آخرین باری که تورا دیدم- توی دانشکده علوم سیاسی با هم یک بحث فرسایشی کردیم. گفتم &lt;i&gt;از میم خبر داری&lt;/i&gt;؟&amp;nbsp;ولی جریان عروسی را نگفتم.&amp;nbsp;گفت &lt;i&gt;نه ولی مثل این‌که ایمیلش هک شده چون از طرفش برای من ایمیل‌های تبلیغاتی می‌آید!&lt;/i&gt; (راستی همین بین بگویم که با آن دشمنت که با هم مغالطه تکه پاره می‌کردید و جنگ و دعواهای بی‌مناسبت بی‌فایده می‌کردید بسیار صمیمی شده‌ایم. حتی آخرین بار که حرف زدیم می‌خواستم به تو بگویم که من اتفاقی طرف را پیدا کرده‌ام، ولی فکر کردم نگویم. خیلی آدم خوبی‌ست؛ هنوز اخلاق بحث‌کردنش را حفظ کرده ولی آن فضا را رها کرده و رفته آمریکا آرتیست بشود و چند وقت دیگر هم زنش می‌رود پیشش.)&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;ت-ب که گفت ایمیلت هک شده و من هم فکر کردم به ایمیلی که متصل به آن چت غریب است ایمیل نفرستم ولی بدان کسی که ایمیلت را هک کرده اسم فلانی را بلد است. خلاصه این‌که آشناست. البته به نظر من تو خودت ایمیل خودت را یا زندگی خودت را هک کرده‌ای. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;خلاصه این‌که ما از تو بی‌خبریم و خط و نمره و آدرس و نشانی هم از تو نداریم و اولین بار است که من دلم می‌خواهد تو وبلاگ مرا هنوز بخوانی.&amp;nbsp;یادم است آخرین باری که با تو حرف زدم گفتی از بس عوض شده‌ام که رغبت نمی‌کنی بخوانی. حالا من سه سال است که دائم دارم عوض می‌شوم آن‌هم به زاویه‌ای بزرگ از آن‌چه تو رغبت می‌کردی بخوانی! خلاصه اینکه نمی‌دانم این نامه به دست تو برسد. به هرحال ت-ب که گفت خبری از تو ندارد. من گفتم &lt;i&gt;خب تماس بگیر خبردار شو&lt;/i&gt;. گفت &lt;i&gt;ها! راست می‌گویی!&lt;/i&gt; غرض از این نامه این است که اگر ت-ب زنگ زد گوشی را بردار. زنگ زده زیر و ته تورا دربیاورد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;نون&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;آبان نود / رتردام&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-9018203225073413639?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/9018203225073413639/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=9018203225073413639&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/9018203225073413639'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/9018203225073413639'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/10/blog-post_25.html' title='آیا عروسی‌ات مبارک؟'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-6637100837778853579</id><published>2011-10-20T16:58:00.002+02:00</published><updated>2011-10-20T17:13:11.628+02:00</updated><title type='text'>بدغذای رو به بهبود یا چه بلایی بر سر ستینگ من آمده؟</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;u&gt;به جهت ثبت در تاریخ&lt;/u&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;من نمی‌توانم به‌طور دقیق تصمیم خودم را درباره‌ی میزان تاثیرگذاری سن یا روند وقایع یا به طور عمومی آن‌چه تجربه‌ی زندگی گفته می‌شود بگیرم. آن‌چه می‌دانم این است که نسبت به زمانی که ساکن ایران بودم، تغییری در روند غذا خوردنم تولید شده‌است. بد غذایی من ریشه‌ی تاریخی دارد. در چند ماهگی نسبت به خوردن آب انگور مقاومت کرده و بعد همه را بالا آورده‌ام. چند ماه بعد چنان برای سوپ خوردن آزار رسانده‌ام که پدربزرگم دلش به حال نه مادرم که برای من سوخته و به مادرم گفته این بچه &amp;nbsp;را رها کن؛ غذا را دوست ندارد. انگار دو سه هفته‌ی پیش یک لحظه‌ی تاریخی به عبارت "حالا چه اصراری به نخوردن داری" برایم اتفاق افتاده باشد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;وضعیت من تا دو سه هفته‌ی پیش این بود که به راحتی می‌توانستم بگویم:&lt;/div&gt;&lt;blockquote style="text-align: justify;"&gt;من آدم بدغذایی هستم. دایره‌ی غذاهایی که می‌خورم محدود است.دوست ندارم تحت هیچ شرایطی سیر پخته یا حتی پودر سیر بخورم. پیاز نباید توی غذا دیده شود. بامیه نمی‌خورم و به نظرم یک شیء تزئینی برای گوشه‌ی آشپزخانه‌ست. فلفل دلمه‌ای حتی اگر به صورت نپخته کنار غذایی باشد خوردن غذا را برایم غیرقابل تحمل می‌کند. تنوع شیوه‌ی پخت را برای محصولی که دوست دارم نمی‌پسندم. به‌طور مثال دیوانه‌وار کشک‌بادمجان دوست دارم در حالی‌که هیچ غذای بادمجانی دیگری را دلم نمی‌خواهد بخورم و گاهی فکر می‌کنم در واقع من به کشک علاقه‌مندم نه کشک بادمجان. چغندر و شلغم یا هویج را جداگانه می‌توانم بخورم ولی به نظرم سوپ انواع سبزیجات حیف کردن محصولات است. اساساً با ادغام انواع طعم‌ها مساله دارم. به نظرم اغلب کارهایی که برای زیباکردن و تزئین غذا انجام می‌دهند، باعث از دست رفتن مزه می‌شوند.  قارچ اضافی‌ست مگر این‌که پخته نشود. سوپ تره‌فرنگی یا هر محصولی به علاوه‌ی تره‌فرنگی پخته جز بوی بد هیچ‌چیزی ندارد. غذاهای رایج خاور دور فقط برای نگاه کردن و بعضاً زیبایی میز پخته می‌شوند. دوست دارم میگو سوخاری شود و به‌نظرم حیف از میگو اگر لای پلو بپزد. در امتحان کردن طعم جدید هم به غایت محافظه‌کار و ترسو هستم. به نظرم پلو و یک محصول دیگر به علاوه‌ی چاشنی که شیرین نباشد غذای خوبی‌ست.  نمونه‌ش لوبیاپلو یا باقالی‌پلو یا کباب که عالی‌‌اند و از آن‌جایی که سیرشدن کافیست، دلیلی ندارد در ادغام مواد بی‌ربط اسراف کنیم غذاهای دریایی جز میگو را دوست ندارم ولی ماهی حلوا سفید جنوب را اگر به‌حالت خاصی طبخ شود می‌خورم. این لیست پایانی ندارد. این حالت را در غذاهای نپخته مثل میوه‌ها و سبزیجات ندارم مگر این‌که برایم توضیح بدهند که این سبزی تند است یا بویی مشابه سیر دارد ممکن باعث بشود نخورمش ولی حالت هراس عجیبی که در امتحان کردن غذاهای پخته دارم هرگز در مورد سبزیجات و میوه‌جات خام تجربه‌نکرده‌ام. یعنی اگر فلفل دلمه‌ای نمی‌خورم چندبار امتحانش کرده‌ام. غذای پخته‌ی ناشناخته یک موجودیت خطرناک است که باید بدانم مسیر تولیدش چه بوده تا بتوانم لب بزنم&lt;/blockquote&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;شاید بشود از چند روز پیش چنین تصور کرد که آدم بدغذای رو به بهبودی هستم. دو هفته‌ی پیش عدس‌پلو پخته بودم. گوشت چرخ‌کرده درست کرده‌بودم و می‌دانستم که خودم نمی‌خورم. عمو گفت عدس‌پلوی بدون گوشت؟ فکر کردم سی و یک سال است عدس‌پلوی بدون گوشت می‌خورم. برای اولین بار در تاریخ خلقتم تصمیم گرفتم امتحانش کنم. خوشمزه‌ بود. این اتفاق چندبار دیگر افتاد. غزل پیازهای بزرگی توی مایه‌ی گوشت ریخته‌بود؛ خوردم. بهش فکر نکردم. تن ماهی خالی بدون نان یا برنج خوردم.  سوسیس را حتی سرخ‌کرده نمی‌خوردم. آب‌پز‌شده‌اش را با این‌که هنوز انتخاب من نیست خوردم و فکر کردم "ای بابا قرار نیست همیشه از غذا خوشمان بیاید". چند روز پیش توی مهمانی یک آلوی شیرین پخته امتحان کردم؛ ضمناً ماستی خوردم که سیر تازه داخلش رنده‌شده‌بود. البته هم‌چنان  تمایل نداشتم پیاز بخورم. یعنی هنوز هم میل به پیاز توی سالاد  ندارم. اما یک تغییر کلی کرده‌ام. ترسم ریخته‌است. از خودم تعجب می‌کنم. الان که این مطلب را می‌نویسم دارم برای اولین بار چای و عسل می‌خورم. چه اتفاقی برایم افتاده‌است؟ یعنی من چند وقت دیگر حتی بدغذا نخواهم بود؟&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-6637100837778853579?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/6637100837778853579/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=6637100837778853579&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/6637100837778853579'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/6637100837778853579'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/10/blog-post_20.html' title='بدغذای رو به بهبود یا چه بلایی بر سر ستینگ من آمده؟'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-1147244756178657282</id><published>2011-10-18T11:09:00.002+02:00</published><updated>2011-10-18T11:55:13.808+02:00</updated><title type='text'>گوگل و صادق هدایت</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;تصدقت گردم من فکر می‌کنم ما بدشانسی‌مان این است که همه شکل هم و به طور انبوه تولید شده‌ایم وگرنه حالا یک بنیادی به ناممان زده‌بودند و عینک نصفه‌نیمه‌مان (یا درمورد بنده لنز فاسد بلامصرف) را می‌گذاشتند برای نمایش عمومی یا درباره‌ی ما هم بعد از صد سال هنوز داشتند فکر می‌کردند که آیا فلانی (مثلاً یک شبه ون‌گوگ) خودش خودش را کشته یا اتفاقی کشته‌شده‌است. با خودم حرف می‌زنم.&lt;br /&gt;توی گوگل زدم  هدایت + دسته خر. می‌خواستم ببینم توی نامه‌هایش در این زمینه چه ‌چیزی نوشته بوده‌است.  توی همان نامه‌هایی که یک‌جاش نوشته این عکس طویله‌ایست که روزی دو بار از آن رد می‌شوم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;جواب آمد بخت ما اگه بخت بود، دسته خر واسه خودش درخت بود.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-1147244756178657282?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/1147244756178657282/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=1147244756178657282&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/1147244756178657282'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/1147244756178657282'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/10/blog-post_18.html' title='گوگل و صادق هدایت'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-4136597572671446089</id><published>2011-10-10T18:25:00.000+02:00</published><updated>2011-10-10T18:25:05.149+02:00</updated><title type='text'>جای صبر- مرگ یا معجزه</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;یک جایی  هست که تقریباً مطمئنم چیزی دارد می‌میرد. معمولاً امتحانش می‌کنم و اغلب جواب امتحان خیلی زود از راه می‌رسد. این وقت‌هاست که در یک وضعیت منتظر می‌مانم. مثل این‌که تو به یک بیمار سرطانی که توی کماست نگاه کنی و فکر کنی آیا رضایت بدهم که بمیرد؟ آیا صبر کنم؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;راه حل شخصی من در چنین مقطعی همیشه صبر است. به هرقیمتی. تا به حال بهای سنگینی برای این مقطع داده‌ام ولی این بها از آرامش خاطری که در بلند مدت برایم می‌آورد سنگین‌تر نبوده‌است. یعنی امیدوار به بازگشت وضعیت بیمار به وضعیت سالم نیستم اما رهایش می‌کنم تا عمرش را خودش تمام کند و دقیقاً به همین دلیل است که من هرگز نتوانسته‌ام به گذشته برگردم؛ چون ایستاده‌ام و مرگش را با چشم خودم دیده‌ام و جای سوال نگذاشته‌ام. اگر وضعیت به سلامت بازگردد به خودم می‌گویم اوه تو یک معجزه دیدی؛ شاد باش. معجزه مانع از این می‌شود که وضعیت بمیرد و به «گذشته» تبدیل شود. امکان بروز معجزه محدود و در نظر من ممکن است. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;برخی آن لایه‌ی ابهام را برمی‌تابند که تجربه کنند. من دوست ندارم و نمی‌توانم. برخی آن «چیزی مردنی‌ست کمکش کنیم زودتر بمیرد» برایشان ساده‌است و برای من نیست. من منتظر می‌شوم و نگاه می‌کنم و می‌گذرم. اصلاً همین نگاه کردن است که گذشتن را برای من ممکن می‌کند و شتاب‌زدگی برخی دیگر است که تنها دوست دارم شاهدش باشم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آدم‌هایی که زندگی برایشان در تعاریف عمومی خلاصه می‌شود این انتخاب را درک نمی‌کنند ولی بی‌گمان سودی بیشتر از شکل کلی هنجاری که پذیرفته‌تر است در این انتخاب دیده‌ام. قدرت من در همین نقطه شکل می‌گیرد. تنها مقطعی که از صبر و تماشا آرام می‌شوم همین‌جاست.  &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-4136597572671446089?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/4136597572671446089/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=4136597572671446089&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/4136597572671446089'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/4136597572671446089'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/10/blog-post_10.html' title='جای صبر- مرگ یا معجزه'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-1477824691469715178</id><published>2011-10-05T14:12:00.017+02:00</published><updated>2011-10-05T14:57:01.036+02:00</updated><title type='text'>Giss the sis and the importance of having your Chiz-e-ghadimi</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;غزل یک بالش زرد داشت با خرگوش‌های ریز سفید. باید برای خوابیدنش این بالش را می‌گرفت زیر بغلش و  همراه پستانکش می‌خوابید. حالا برعکس من که از کودکی ظرف دو روز به نبودن همه‌چیز عادت کردم، غزل تا سه-چهارسالگی با اصرار پستانک خورد. دندان‌پزشک گفت «بگیرید؛ فکش خراب می‌شود». عوام گفتند «دو روز گریه می‌کند درست می‌شود؛ ما هم بچه‌ بزرگ کرده‌ایم. بگیرید و انقدر&amp;nbsp;در بچه‌داری&amp;nbsp;ننر نباشید».  پستانک را گرفتیم حالت دیوانگی به گیسی دست داد. چند روز گریه کرد. مامان گفت «این‌طوری نمی‌شود.» یا شاید گفت «این نشد کار». مامان از اول هم آدم  روان‌شناس‌گرایی بود و معتقد بود انسان در تمام مراحل زندگی‌اش باید با روان‌شناس مشورت کند. رفت پیش روان‌شناس کودک. روان‌شناس گفت «خانم فک را خیلی راحت‌تر از روان آدم می‌شود درست کرد. شما دارید سقف را روی سر بچه خراب می‌کنید و فرض کنید بچه‌تان زیر یک لوستر آویزان شل است و این پستانک را برای محافظت از خودش دارد» (حالا مامان این جمله را که بخواند خواهد گفت که نه روان‌شناس این جمله را نگفت و آن جمله را گفت. علتش این است که مامان حافظه‌ی بی‌بدیلی در یادآوری جملات دارد و تمام کتاب‌هایی که خوانده از بر است). &amp;nbsp;پستانک را پس دادیم دست گیسی. کمی بزرگ شد و خودش دیگر با پستانک حال نکرد. یک روز با مامان دوتایی تصمیم گرفتند سر پستانک را بچینند و دیگر بگذارند خودش تنهایی زندگی خودش را ادامه بدهد. یک کمی با پستانک معاشقه کرد و بعد با قیچی سرش را برید. کمی هم به شیوه‌ی «آه چه مهربان بودی این یار ای یگانه‌ترین یار» نگاهش کرد. تمام شد پستانک خوری. &lt;br /&gt;همه‌ی این‌هایی که گفتم واقعاً اضافه بود. من فقط می‌خواستم درباره‌ی بالشش حرف بزنم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دوباره عرض کنم که: &lt;br /&gt;غزل یک بالش زرد داشت با خرگوش‌های ریز سفید. باید برای خوابیدنش این بالش را می‌گرفت زیر بغلش و همراه پستانکش می‌خوابید. حالا برعکس من که از کودکی ظرف دو روز به نبودن همه‌چیز عادت کردم، غزل تا سه -چهارسالگی با اصرار (از اینجا جمله عوض می‌شود) بالش را حفاظت کرد. مامان دید این بالش خیلی کهنه شده و حیثیت خانوادگی در معرض خطر قطعی‌ست. دهان مردم نیز برای توضیحات اصول بچه‌داری باز بود و معتقد بودند بها دادن به بچه درحالی‌که پای حیثیت و نظافت یک مادر در میان است کاری خلاف آرمان‌های انقلابی مادران است. یک مقداری از پارچه‌ی بالش باقی مانده‌بود. خوب یادم است که میزان پنبه‌ی بالش را وزن کرد و بالش جدید را دقیقاً با همان ابعاد برید و همان میزان پنبه توش ریخت. گیسی بالش را فقط به عنوان یک شیء تزئینی پذیرفت ولی برای خواب بالش قدیم را می‌خواست. همان روزها با بالش جدید آبرومندانه رفتیم خانه‌ی حاجی عیزوللا (عزیزالله) حلیم بخوریم و غزل تمام طول مهمانی نق زد که بالش قدیمی‌ام را می‌خواهم. بالش قدیمی را پس دادیم تا روزی که خودش از مرحله‌ی طفل کله‌خر به مرحله‌ی طفل کله‌انسان بدل شد و به کناری انداختش. تا آخرین روزی که با بالشش خوابید، همان بالش قدیم خودش را می‌خواست هرچند بالش جدید زیباتر و تمیزتر و مجلسی‌تر بود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اگرچه با مثال‌آوردن و مناقشه مخالفم اما گاهی فکر می‌کنم وقایع و نوع زندگی و تجربیات آدم‌ها بالش جدیدی از آدم می‌دوزند که ظاهراً نه تنها وزن و ابعاد یک‌سانی دارد که حتی زیباتر و ویترینی‌تر است. گاهی این خصوصیات جدید، مقطعی و حاصل هیجان‌های موقت است ولی کسی که آن بالش قدیم را دوست دارد همیشه نمی‌تواند با بالش جدید کنار بیاید؛ &amp;nbsp;هرچند بالش جدید زیباتر و تمیزتر و مجلسی‌تر باشد. &lt;br /&gt;آدم یک محصولی را -بگیرید یک آدمی را- دریافت می‌کند و به مرور زمان کهنه‌اش می‌کند و دوست‌ترش دارد.&amp;nbsp;هیچ‌کسی را نمی‌توان بازداشت که تغییر نکند.&amp;nbsp;یک وقتی تغییرات آن محصول -بگیرید آدم- به نفع آدم و به سوی رابطه‌ی دوسویه‌ی آدم با آن موجود است. یک وقتی تغییرات، آن موجود جدید را به چیزی ناشناخته بدل می‌کنند و آدم مدتی نق می‌زند و یک روز از خودش می‌پرسد من این‌جا چه‌کار می‌کنم؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;من این روزها با قلبی اریب و با خستگی تمام به دنبال بالش قدیمی‌ خودم هستم. چیزی که می‌شناختمش و می‌توانستم سرم را بگذارم رویش و خوابم ببرد. راز دلبستگی غزل به بالش کهنه‌اش را کشف کرده‌ام. &lt;br /&gt;--&lt;br /&gt;پ.ن: استاتوس: هم‌اکنون دلم برای جمیع وابستگان حاضر در آلمان تنگ شده‌است و حتی گیسی سیسی با دانشگاهش به گردش علمی در &amp;nbsp;آلمان رفته و کسی نیست برای ما پاستای گردو بپزد. مرا به آلمان برسانید. ضمناً در خلال راه بالش قدیمی‌ام را بدهید دستم که بسیار خسته‌ام.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-1477824691469715178?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/1477824691469715178/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=1477824691469715178&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/1477824691469715178'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/1477824691469715178'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/10/blog-post_05.html' title='Giss the sis and the importance of having your Chiz-e-ghadimi'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-366550263683054922</id><published>2011-10-04T13:32:00.001+02:00</published><updated>2011-10-04T14:25:23.429+02:00</updated><title type='text'>دلتنگ از این صیاد</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;مادربزرگ من عاشق قدیم بود. می‌گفت قدیم خیلی بهتربود؛ ما خیلی شاد بودیم و مهمانی زنانه می‌گرفتیم و "مورچه‌داره" می‌خواندیم. این قدیم که مادربزرگ من از آن حرف می‌زد زیستن کنار همان آدم‌هایی بود که فروغ فرخ‌زاد بعضی‌شان را یک مشت آدم حریص شکموی ظالم تنگ فکر بدبخت حسود فقیر خوانده‌بود. من نمی‌فهمم چرا  مادربزرگم دلش قدیم می‌خواست؟ او خودش یک "قدیم" به تمام عیار بود که "جدید" یعنی جنگ و انقلاب از لرستان به کرج کشانده‌بودش تا مجبورش کند گاهی فارسی‌های لری تولید‌ کند و چادر گل‌دارش را سیاه کرده‌بود. همین. اما تمام زندگی او در همین &lt;i&gt;همین&lt;/i&gt; خلاصه بود. مرگ پدربزرگم هم ربطی به قدیم نداشت.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دیشب &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=sQFal7er9xw"&gt;ویدیویی&lt;/a&gt; می‌دیدم از فریدون فرخزاد و مارتیک و ابی. یک جای ویدیو ابی به فرخ‌زاد می‌گوید «اتفاقاً چند‌شب‌پیشا که خانه‌ی مارتیک بودیم....» من بعد از این جمله دلم گرفت و فکر کردم قدیم یک‌جایی‌ست که خواننده‌ها توی کشور خودشان زندگی می‌کنند و گاهی می‌روند خانه‌ی همدیگر آواز می‌خوانند و مردم هروقت دلشان بخواهد می‌روند کنسرت‌هاشان و همان‌طور که حریص شکموی ظالم تنگ فکر بدبخت حسود فقیر باقی می‌مانند می‌توانند کسی را بغل کنند و برایش بخوانند «تنها آغوش تو مونده غیر از اون هیچ».&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;قدیم بازه‌ی زمانی ندارد. وگرنه مادربزرگ من برای این زمانه‌ی جدید خیلی مناسب بود. مذهبی بود و فکر می‌کرد دختر و پسر آتش و پنبه‌اند و لباس دکلته نشانه‌ی بی‌حیایی‌ست و دختر باید پسرعمه‌اش را به نام کوچک صدا نزند. اما همین مادربزرگم وقتی از قدیم حرف می‌زد دلش برای لباس‌های رنگین و مهمانی‌هایی که توش رنگ می‌گرفتند تنگ می‌شد. آدم، آدم است و نیاز دارد بعضی شب‌ها آواز بخواند و آواز بشنود و برقصد و خیال کند گور پدر فردا و آدم‌هایش!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;---&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پ.ن:&amp;nbsp;بعد در چنین فضایی به گمانم راحت‌تر می‌شود به راه‌حل‌هایی برای حرص و شکم‌بارگی و ظلم و تنگ‌فکری و بدبختی و حسادت و فقر و خشم و تعصب و غرور و انتقام‌جویی فکر کرد. آدم موجود ساده‌ایست و این سادگی گاهی نه در لباس ژنده و شیر و خرما که دراشتیاق خرید یک ژاکت و پوشیدنش در یک مهمانی خلاصه می‌شود. مساله‌ی من با مبلغین امروزین دین این است که این سادگی را گاهی عجیب فراموش می‌کنند.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-366550263683054922?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/366550263683054922/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=366550263683054922&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/366550263683054922'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/366550263683054922'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/10/blog-post_04.html' title='دلتنگ از این صیاد'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-591911107968297445</id><published>2011-10-03T23:39:00.002+02:00</published><updated>2011-10-03T23:55:01.201+02:00</updated><title type='text'>سرب</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;با &lt;a href="http://neici.blogspot.com/2011/08/blog-post_341.html"&gt;دایی‌&lt;/a&gt;م می‌نشستیم. من &amp;nbsp;&lt;a href="http://soundcloud.com/sepehrijan/track-16"&gt;می‌نواختمش&lt;/a&gt;. صدایش را تا جای ممکن بلند می‌کردیم که بپیچد توی تمام اتاق. بعد داییم وسط اتاق بلند داد می‌زد دااانیاااال. دااااانیاااااااال. بعد جفتمان خیال می‌کردیم داییم داخل دریاست. داییم نقش مونس را بازی می‌کرد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-591911107968297445?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/591911107968297445/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=591911107968297445&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/591911107968297445'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/591911107968297445'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/10/blog-post_03.html' title='سرب'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-3095133585963714578</id><published>2011-10-03T13:11:00.006+02:00</published><updated>2011-10-03T16:37:59.889+02:00</updated><title type='text'>برخی چیزها خارج از شاعرانه‌ها، واقعیت هم دارند!</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;داشتم عکس نگاه می‌کردم؛ فکر کردم من فارغ از بعد رمانتیک تکراری این ماجرا، حقیقتاً عاشق دست‌هایت بودم (همان‌طوری که طرف راسی راسی خاطرخوای اعظم بود). تو به چشم من، دست‌های به غایت معصومی داشتی و نجیب؛ مثلاً وقتی به سمت گچسر رانندگی می‌کردی. ممکن است برداشت سنتی شاعرانه‌ای از این مساله بشود. واقعیت این است که من ابداً واژه‌ی معصوم یا نجیب را در معنای سال چهل و دویی‌اش به کار نمی‌برم! منظورم دقیقاً چیزی در همین واژه است. یک‌جور زحمت‌کشیده‌ی بی‌ادعایی بودند. من ضعف تواضع دارم. من دلم می‌خواست تو به‌تمامی دست‌هایت بودی یا تمام وجود تو را از دست‌هایت منتزع می‌کردند و می‌آوردند برای من. من مراقبشان می‌بودم.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-3095133585963714578?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/3095133585963714578/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=3095133585963714578&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/3095133585963714578'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/3095133585963714578'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/10/blog-post.html' title='برخی چیزها خارج از شاعرانه‌ها، واقعیت هم دارند!'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-7962923345624975428</id><published>2011-09-28T16:50:00.000+02:00</published><updated>2011-09-28T16:50:14.309+02:00</updated><title type='text'>ال-دی؛ دو</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;شاید ده ماه پیش بود. سر کلاس نظریه‌های رسانه‌ی جدید نشسته بودیم. افاضه کردم که با روش‌های ارتباطی جدید نظیر اسکایپ و او-وو، مساله‌ی "حضور" تحت‌الشعاع قرار گرفته‌است. بعد یک بحث پدیدارشناسانه با دستیار استادمان پیش آمد که فلسفه‌ی رسانه خوانده است.  دو سه روز پیش سباستین را توی مهمانی دانشگاه دیدم. می‌خواستم بروم پیشش بگویم من پارسال چرت گفتم این حرف‌ها مال کتاب‌ها و کلاس‌های نظری است.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;این روز‌ها آدم‌های زیادی دور و بر مرا گرفته‌اند که در روابط راه دور واقعند. مجموع همه‌ی آن آدم‌ها به من می‌گوید که ال-دی یک چیز گشاد است. لباسی‌ست که تن هر رابطه‌ای می‌شود کرد. رابطه‌ی راه دور مجوزی برای ناهمزمانی‌ست و به گمان من همزمانی در رابطه بسیار لازم است. یکی جا ندارد که بنشیند و دیگری دارد با دوستانش توی باغی می‌رقصد و این به کرات تکرار می‌شود و آن دو آدم کم‌کم در تمام لحظاتشان ناهمزمان می‌شوند و حتی وقتی شرایط کنار هم بودن دارند دلیلی برایش نمی‌بینند؛ مثل پارتنر یکی از آشنایان ما که حالا شرایط کافی دارد که دوست دخترش را کنار خودش داشته باشد اما بهتر شدن شرایطش به طور روزانه جواب عکس می‌دهد!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;در ال-دی بوسیدن به شکل دو نقطه ستاره‌ است و درست مثل شکلک خندان (اموتیکون اسمایلی) امروز گودر، گاهی شدید‌ترین خشونت‌ها را می‌شود در شکلکی خندان خلاصه کرد.  تصویر او-وو و اسکایپ همان‌قدر که برای تشریح عروسی دختر همسایه در گفتگو با  دخترخاله‌ فوق‌العاده و کارساز است، در نظام رابطه ناکارآمد و دردناک است و همه‌چیز را باید از منظر تصنعی آن لحظه نگاه کرد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دوست ندارم مثال صد من یک غاز بزنم اما گاهی فکر می‌کنم دو آدم نظیر مسافرانی دل‌خوش به دو کشتی مجزا سوار می‌شوند و در معرض انواع باد قرار می‌گیرند و میزان قدرت لنگرهایی که انداخته‌اند آن‌ها را کنار هم نگاه می‌دارد: روابط خانواده‌هاشان، عقدنامه‌هاشان، عشق‌شان، انگیزه‌شان برای رسیدن به همدیگر، سفرهای گاه و بی‌گاهشان، نگاه عموم که آن‌ها را کنار هم می‌پندارد یا تعهدشان به ایجاد فضای همزمان و … نجات‌دهنده‌هایی هستند که می‌شود برای مدتی به آن‌ها دل داد. شرایط زندگی توی همین کشتی‌ها گاه چنان گیراست که آدم‌ها حتی از صرافت در کنار هم بودن &amp;nbsp;می‌افتند. انگار که پارتنرتان به سفری رفته باشد؛ آدم برای مدت محدودی امیدوار است یا زندگی‌اش برای آن آدم هنوز جا دارد.  گمان من این است که تا پیش از این‌که این امید یا حتی احساس تعهد به حفظ کردن و پرکردن آن جای خالی از دست برود باید به سمت کشتی مجاور شنا کرد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;رابطه‌ی راه دور آخرین انتخاب است و&amp;nbsp; من این آخرین را با انواع تشدیدها می‌نویسم.&amp;nbsp;به گمان من تنها کسانی در ال-دی دوام می‌آورند که یا به ایجاد فضای همزمان متعهد می‌شوند یا گلدان انگیزه‌شان برای رسیدن به هم‌دیگر را مدام آب می‌دهند. ال-دی یک فضای غیرعادی‌ست و نمی‌شود با واکنش‌های عادی جواب‌گوی چالش‌هایش بود. &amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آدم‌های دور و برم گاه با قدرت تمام در حال دور انداختن لنگرهاشانند یا به سمت ناهمزمانی شتاب می‌کنند و  به همان اسم‌هایی تبدیل می‌شوند که تا مدت نامعلومی با رودرواسی کنار هم می‌نشینند. در این مرحله لابد دعوا خیلی کمتر است. آدم‌ها مشکلی ندارند چون اساساً چیزی ندارند. این دریا زیاده از حد مواج است.  آدم لنگرها را که دور بریزد با باد می‌رود..&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-7962923345624975428?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/7962923345624975428/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=7962923345624975428&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/7962923345624975428'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/7962923345624975428'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/09/blog-post_6612.html' title='ال-دی؛ دو'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-2114006054792413738</id><published>2011-09-28T13:16:00.002+02:00</published><updated>2011-09-28T13:33:38.115+02:00</updated><title type='text'>از لحاظ خجالت‌های ندیده  نشنیده</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آمستردام بودیم. دوستی آمده بود. حمام و دستشویی ما یکی بود؛ یک سمت توالت و سمت دیگر دوش. رفت دستشویی. صدایم کرد و گفت می‌خواهم بدانم معمار شعور داشته؟ این حمام شما فضایی اختصاصی ندارد. یعنی لااقل با یک خطی، یک دیوارچه‌ی پنج‌سانتی، یک پرده‌ای، یک چیز ممیزی از این توالت مجزا نمی‌شود. بعد هم گفت: "What a shame!" این خجالت (هم‌سطحی توالت فرنگی و فضای زیر دوش) از سال هفتاد و هفت در خانه‌ی پدری من برقرار است و چنان‌چه تاکنون تغییری صورت نداده‌باشند تا مدتی دیگر باقی می‌ماند! ترسمان از این است که مالیات دیرکرد این‌همه سال بدهی خجالت را یک‌جا با ما حساب کنند.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-2114006054792413738?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/2114006054792413738/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=2114006054792413738&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/2114006054792413738'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/2114006054792413738'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/09/blog-post_28.html' title='از لحاظ خجالت‌های ندیده  نشنیده'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-9140873291083389251</id><published>2011-09-25T12:55:00.001+02:00</published><updated>2011-09-25T12:57:16.486+02:00</updated><title type='text'>ال-دی؛ یک</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;این نوشته دو بخشی‌ست و این بخش اول آن‌است. کارگران در حال کارند و بخش دوم در حال احداث است.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;--&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دوستی آمد نوشت: "هیچ خوب نیست که یه روز توی آینه نگاه کنی به خودت، خیره بشی به خودت؛ خودت به اونی که توی آینه است بگی "دوره‌ت گذشته مربی!" ... هیچ خوب نیست‬.  ‫دایناسور شدن خوب نیست..". دو سه هفته پیش بود. نشسته‌بودم روی سنگ سرد حمام. آن‌جا نور بیشتر بود و کسی از بیداری‌ام یا صدای شتاب‌زده‌ی تایپ‌کردنم برنمی‌آشفت. بعد از مدت‌ها داشتیم با لیلا-نون از در و دیوار و مهمانی دانشگاه و نمره و خستگی و بی‌پولی و خوشحالی‌های ریز‌ریز و همه‌چیز حرف می‌زدیم.. کارهایمان را هم می‌کردیم.. لیلا ترجمه می‌کرد؛ من چیزهایی تایپ می‌کردم. دوستم آمد از عشق نوشت که دوره‌ش گذشته‌است. من دستم را گرفتم جلوی صورتم و به سختی هق‌هق کردم. لیلا ترسید. حواسم نبود که آن‌جاست و مرا می‌بیند. گفت: "خاک برسرم؛ خاک برسرم". من گفتم: "نه نه نگران نباش من یک جمله‌ی سوزناکی خوانده‌ام و چون بسیار رقیق‌القلب شده‌ام در قبال جملات سوزناک رفتارم افراطی‌ست". لیلا باز گفت "خاک بر سرم. نکن. نکن. خاک بر سرم". من یاد مراسم ترحیم افتادم که یک نفر دارد خودش را می‌زند و دیگرانی که دوستش دارند می‌آیند دستش را می‌کشند، می‌گویند نکن و هیچ‌کدامشان دقیقاً نمی‌دانند که نمی‌شود؛ چیزی از دست رفته‌است. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بعد پرسید که به نظر تو رابطه‌ی ال-دی چطور است؟ گفتم اوه خیلی مفصل است؛ امشب می‌نویسم. دو سه هفته‌ایست که می‌خواهم بنویسم. مدام تعلل کردم. هربار به دلیلی ننوشتم. اولیش این‌که علاوه بر خودم، دور و بر ما را ال-دی گرفته‌است. شاید من اسم جمبوری‌اسلامی را بگذارم جمبوری ال‌-‌دی ساز. مثل یخچال یخ‌ساز. (نگران نباش من دیکته‌ی جمهوری را بلدم. خودش را بلد نیستم!). هربار خواستم جواب بدهم گفتم شاید فلانی به خودش بگیرد؛ شاید بهمانی فکر کند من بریده‌ام؛  شاید فلانی دچار سوءتفاهم بشود؛ شاید بیساری از زندگی خودش سیر بشود؛ شاید بهمانی نوشته‌ی مرا به ناخوشی من برداشت کند و برود از ناشادی‌ام شامپاین باز کند؛ شاید فلان دوست غمش بشود؛ شاید، شاید، شاید، شاید..... زندگی ما پس پشت همین‌ شایدها چنان ناشایست‌ شده‌است که خودم حتی تحملش را ندارم. دانی یک‌بار چیزی با این مضمون نوشته بود که نیاز هربار که می‌خواهد دهان باز کند دارد مراقبت می‌کند که کسی گوشه‌ی دلش چرک نشود و به همین دلیل دچار اطناب کلام شده‌است.. راست می‌گوید... این بار را باید یک روز زمین گذاشت. یعنی یک روز باید باور کرد که همیشه کسانی هستند که از حرف‌های آدم دچار سوء‌تفاهم بشوند و بهتر است هرچه‌زودتر بارشان را بردارند بروند یک جای دیگری پهن کنند چون من دیگر از این مراعات خسته‌شده‌ام. ضمن این‌که می‌گویند می‌خواهد امروز، فردا زلزله بشود و ایران کلهم خراب بشود و هلند از صفحه‌ی جهان محو بشود و چه‌کاریست آدم خفه بمیرد؟ یک دلیل دیگری که نمی‌نوشتم این بود که نمی‌دانستم باید از کجایش شروع کرد؛ امشب می‌نویسمش. اطلاعیه دادم که مجبور بشوم.. این دفترچه‌ی شخصی من است.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-9140873291083389251?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/9140873291083389251/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=9140873291083389251&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/9140873291083389251'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/9140873291083389251'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/09/blog-post_8409.html' title='ال-دی؛ یک'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-7717472368287654847</id><published>2011-09-25T03:19:00.004+02:00</published><updated>2011-09-25T03:54:21.138+02:00</updated><title type='text'>از چشمم غم دل تو نمی‌خوانی</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;این‌ها اعتراف‌ است. خیلی جرأت کرده‌ام که می‌نویسم.. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;تابوی من تنهایی بود. تنهایی یک زن.. همین‌قدر غلو شده و عجیب. توی یک مهمانی که زنی را تنها می‌دیدم تمام تنم از ترس یخ می‌کرد. خصوصاً زنی که دوست نداشت تنها باشد. فکر می‌کردم کاش زنهای تنهایی که شوهر و پارتنر و مرد بدی داشته‌اند یا کسی به زندگی‌شان وارد نشده لااقل بچه داشته‌باشند. همین‌قدر ابزاری. انگار به تنهایی هیچ‌چیز نباشند جز سایه‌ی اسامی آفتاب‌خورده.. جوان‌تر که بودم فکر می‌کردم باید با آدم‌ها ماند تا وقتی کسی بیاید و کاری کند که جای نبودنشان -نبودن نام‌شان- نسوزد؛ حتی وقتی بودنشان چیزی از نبودنشان بیش نداشت.  می‌خواستم اسمشان باشد. کثافت‌کاری.. بعد زندگی جوری شد که هزارجا باید تنها نمی‌بودم و بودم؛ اوقاتی آمدند که حس کردم از یک حضور هیچ‌چیز در زندگی من نیست جز یک نام نصفه‌نیمه‌، انگار که به تصویر مخدوش آینه‌ای &amp;nbsp;موج‌دار، اطمینان تام کنی. مگر چقدر ارزش داشت؟ تنهایی بسیار پیچیده‌تر است. بسیار...از دو سه روز پیش حالم جوری بود. از خودم می‌پرسیدم هنوز می‌ترسی؟ دیروز از حرفی برآشفتم بعد دیدم واکنشم ، یعنی واکنش درونی‌ام چیزی متفاوت است.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;مسخره‌ست اما از ترس رفتن همین ترس خانه‌زاد حلقم هم آمده. یعنی انگار عادت داشته باشم که ترسم باشد. صدایم عین خروس شده. نه هوا سرد است نه چیز آلرژی‌زایی هست نه ویروسی.. حلقم هم آمده. عوض شده‌ام. ظهری داشتم به خودم می‌گفتم ببین نیاز! خب بعضی آد‌م‌ها تنهایند. اصلاً شاید در مقاطعی تنها نباشند. شاید بهترین آدم‌های دنیا را دور خودشان جمع کنند و همه دانه‌دانه نه که بروند که بمیرند یا باشند و انگار که نیستند. آدم تا کی از اسامی آذوقه جمع کند؟ من هروقت می‌گویم "آذوقه" یاد گل‌های ریز صورتی خانه‌ی قدیممان می‌افتم که می‌ریختم برای مورچه‌ها به عنوان آذوقه و این‌ گل‌ها اساساً به درد مورچه‌ها نمی‌خوردند؛ فقط جلو در لانه‌شان را پر می‌کردم که نترسید غذا هست. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;امروز دیدم ترسم نیست. کماکان دوستش ندارم ولی به آب و آتش نمی‌زنم که در معرضش نباشم. ممکن است یک روز بیاید. یک روز خیلی نزدیک یا خیلی دور. یعنی فکر کردم آخرش چه؟ چه مهم است؟ دلم گرفت. خیلی. حکایت همان میله‌ی داغ بود (سلام نوید گولیه در تابستان سه-چهار سال پیش! اصلاً میله‌‌ی داغ را یادت است؟).  پرونده‌ی یک تابوی دیگر را بستم. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-7717472368287654847?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/7717472368287654847/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=7717472368287654847&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/7717472368287654847'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/7717472368287654847'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/09/blog-post_25.html' title='از چشمم غم دل تو نمی‌خوانی'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-5789353540671463115</id><published>2011-09-17T12:19:00.001+02:00</published><updated>2011-09-17T12:26:28.081+02:00</updated><title type='text'>براساس یادآوری آیدای احد</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;سال هفتاد و چهار یا پنج بود. دختری هجده-نوزده ساله‌ای را می‌شناختیم که با پسری دورادور دوست بود. در واقع یک نسبت فامیلی دوری بین دختر و پسر بود و شاید کمی از هم خوششان می‌آمد. یک روز رفته بود خانه‌ی پسر که عکس‌های مجلسی را نشان بدهد. مادر پسر  از پسرش راضی نبود و خیال می‌کرد باید 'زن بگیرد' تا درست شود و با فکر این‌که این دختر 'نجیب' است و شاید بتواند این‌ها را در عمل انجام‌شده بگذارد، از خانه بیرون رفته بود و یادم نیست که خودش یا همسایه‌ها با کمیته تماس گرفته بودند که یک دختر و پسر جوان نامحرم توی یک خانه‌اند. کمیته از پشت بام ریخته‌بود و شبیه خفت‌گیری قاتلین زنجیره‌ای هردو را دستگیر کرده بود و بعد هم بازداشت و دادگاه و اعلام این‌که دختر اگر باکره نباشد باید عقدشان کنند. دختر را بردند پزشک قانونی. دخترعمه‌ام که فارغ‌التحصیل دانشکده علوم‌پزشکی است شاگرد رییس آن بخش بوده و می‌گفت اولاً تشخیص این مساله بسیار مسخره‌ست ضمن این‌که این آقای دکتری که رییس است و خودش باید نظر نهایی را درباره‌ی مواردی بدهد که درمورد بکارت یا عدم بکارتشان تردید (!) وجود دارد، خودش آدم چندش‌آوری‌ست.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دوست ما باکره بود و عقد منتفی شد. وقتی از اتاق بیرون آمد بسیار تحقیر شده‌بود.. می‌گفت نصف شده‌است! بعد گفتند یک جریمه‌ی نقدی و یک مقداری شلاق (حد)&amp;nbsp;دارد به جرم این‌که با نامحرم زیر یک سقف بوده‌است. پول را دادند و شلاق را نشد که بخرند. بردند کمیته و یک خانمی را خریدند که اجازه داد دوستمان یک پتوی نازک -جوری که مشخص نشود- زیر مانتو تنش کند. حرف شلاق را نمی‌زد اما از همه‌ی آن کثافت‌کاری، یکی فحاشی‌های زنان کمیته &amp;nbsp;آزارش می‌داد یکی پزشک قانونی.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-5789353540671463115?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/5789353540671463115/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=5789353540671463115&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/5789353540671463115'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/5789353540671463115'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/09/blog-post_17.html' title='براساس یادآوری آیدای احد'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-5784134166237469717</id><published>2011-09-14T15:29:00.014+02:00</published><updated>2011-09-14T20:33:20.433+02:00</updated><title type='text'>موهاش فره، صاف می‌خواد! موهاش صافه، فر می‌خواد!</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;با همکار هلندی‌ام راه می‌رفتیم. یکی از نوازندگان دوره‌گرد گیتار می‌زد و می‌خواند. همکارم گفت که رنگ صدای این مرد به‌نظرش بسیار خوش‌ است. تایید کردم.. گفت می‌دانستی که در هلند نوازندگان خیابانی باید مجوز داشته‌باشند؟.. نمی‌دانستم. گفت باید بروند شهرداری و استعدادی از خودشان نشان بدهند و مجوز بگیرند تا نوازندگی خیابانی از شرایط هنرمندانه‌اش به شیوه‌ای برای تکدی‌گری تبدیل نشود؛ ضمناً گوش شهر را صدای بد ناهماهنگ نیازارد. گفت به ظاهر پر هرج و مرج این شهر  نگاه نکن! ‌همه‌چیز در این کشور از پیش تعریف‌شده و منظم است. گفتم خوب است. گفت "نیست! از هر سفری به هلند برمی‌گردم، وفت فرود هواپیما، ساختار منظم تمام قطعات زمین‌های کشاورزی به من یادآوری می‌کند به جایی بازگشته‌ای که از روح لذت‌بخش زندگی اتفاقی بی‌بهره‌است. کشور خسته‌کننده‌ای داریم! هرجایی برای سرزندگی به آنارشی نیاز دارد."  &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-5784134166237469717?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/5784134166237469717/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=5784134166237469717&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/5784134166237469717'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/5784134166237469717'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/09/blog-post_14.html' title='موهاش فره، صاف می‌خواد! موهاش صافه، فر می‌خواد!'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-1715782508216374520</id><published>2011-09-13T15:28:00.006+02:00</published><updated>2011-09-14T13:05:32.433+02:00</updated><title type='text'>واقعی- امروز- هم‌وطنم</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آقای فارغ التحصیل امپریال کالج لندن،&amp;nbsp;&amp;nbsp;به یکی از دانشگاههای معتبر فنی کشوری صنعتی در بلاد یوروپ &amp;nbsp;درخواست پذیرش در مقطع دکتری فرستاده است. در پاسخ این درخواست، نامه‌ی محترمانه‌ای از سوی دانشگاه با این مضمون&amp;nbsp;ارسال شده&amp;nbsp;که بسیار متاسفیم؛ باید اطلاع دهیم که شما صلاحیت کافی برای پذیرفته‌شدن در این رشته ندارید. آقای دکتر-بعد-از-این در پاسخ این نامه نوشته: "Khafe sho"! آقای پرفسور سوپروایزر گروه، این نامه را به یکی از دانشجویان ایرانی فوروارد کرده تا محتوا را رمزگشایی کند.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-1715782508216374520?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/1715782508216374520/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=1715782508216374520&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/1715782508216374520'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/1715782508216374520'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/09/blog-post_13.html' title='واقعی- امروز- هم‌وطنم'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-1685409412818119384</id><published>2011-09-11T16:26:00.005+02:00</published><updated>2011-09-11T20:41:19.513+02:00</updated><title type='text'>ده سالگی وبلاگستان- من- وبلاگ- لاله</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;فکر می‌کردم توانایی نوشتن آرام‌بخش و هنرمندانه‌ است. این موضوع به سال هفتاد یا هفتاد و یک برمی‌گردد. من تازه فرزانگانی شده‌بودم و هنوز نفهمیده‌بودم که ما هیچ پخ خاصی نیستیم و درگیر این مساله بودم که احتمال دارد باشیم. معلم ادبیاتم را دوست نداشتم. به نظرم آدم خسته‌کننده‌ای بود. ضمن این‌که به ما از گلستان سعدی دیکته می‌گفت تا ما با بچه‌های مدارس دیگر فرق داشته باشیم. من دیکته‌ی واژه‌ی "ضیمران" را از سر دیکته‌‌گفتن‌های او یاد گرفتم. صورتش خیلی سرخ بود؛ خوب یادم است. از بس به ما دیکته‌های سخت گفت که من ناخودآگاه از همه‌ی آدم‌های دنیا غلط دیکته‌ای می‌گیرم و بسیار سابقه دارد که وسط دعوای ایمیلی از کسی غلط دیکته‌ای گرفته باشم و بعد فکر کنم چه کار بیهوده‌ای کرده‌ام. من معمولاً یک واکنشی انجام‌ می‌دهم و بعد می‌فهمم می‌شد انجامش نداد. در اثر شدت وضوح بی‌مضایقه‌ی احمقانه، تکلیف آدم‌ها به غایت می‌تواند با من روشن باشد. عصبانیت و سپس فراموش‌کاری. فکرش را که می‌کنم می‌بینم ده بیست سال است که چنین موجودی هستم و شاید به لر بودن باز می‌گردد و مردم درباره‌ی لرها بیراه نمی‌گویند. من مثال کاملی هستم. بگذریم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;سال بعد معلم ادبیات خسته‌کننده‌تری برایمان آمد. شوهرش، کاظم، نقاش بود و ما در طول کلاس بارها درباره‌ی زن‌نوازی‌ها و مهربانی‌های کاظم می‌شنیدیم و من فکر می‌کردم بیچاره کاظم. دستور زبانم ضعیف شده‌بود و حرف‌هایش را خوب نمی‌فهمیدم. هنوز فرق 'نقش' و 'نوع' را نمی‌دانستم. سال بعد یک معلمی آمد برایمان که عاشقش شدم. توی خانه‌ی ما کتاب زیاد بود. کتاب شعر و رمان و خیلی چیزهای دیگر. معلمم، بعد از پدر و مادرم که خیال می‌کردند یکی از ویژگی‌های انسان والا کتاب‌خواندن است، ما را تشویق می‌کرد که بخوانیم. توی مدارس دیگر، معلم بچه‌های چهارم دبیرستان بود و ما بازهم برای بار چندم احساس کردیم پخ خاصی هستیم که در دوران راهنمایی او را در کنار خودمان داریم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اینترنت نداشتیم. معلم‌ها و استاد‌ها و کتاب‌های دست اول تا دست هشتم، منابع اصلی دانش‌مان بودند. طبیعی‌ست که مغزمان بیشتر از طریق آن‌ها شکل می‌گرفت. من عاشق عرفان و مذهب شده‌بودم چون معلم‌های دینی و ادبیاتم تنها پیونددهندگان شاخه‌های علوم انسانی در آن مدرسه بودند و آن‌ها شریعتی می‌خواندند و مثنوی مولوی تفسیر می‌کردند. من از همان زمان فکر کردم که معلم‌ها انبیاء الهی هستند و تا زمانی که خودم معلم نشدم هرگز نفهمیدم که معلم‌ها هم می‌توانند به غایت بز باشند و صرفاً ادای دانایی دربیاورند. من هیچ‌وقت اعتماد به نفس درست حسابی در دانستن نداشته‌ام. همیشه خیال کردم خیلی کم می‌دانم و آدم‌های بی‌شماری هستند که بسیار بیشتر از من می‌دانند و وقتی شاگردهایم به مثابه خداوندگار کلاس با من رفتار می‌کردند حس می‌کردم اوه! چه ساده‌دلانه و اصرار داشتم حالی‌شان کنم که خبری نیست. یکی از حسادت‌هایی که با بچه‌های دهه‌ی دوم شصت داشتم این‌بود که حس می‌کردم آن‌ها با مفهومی به نام رنجِ دانستن هیچ آشنایی ندارند و ما گامی را که آن‌ها با فشار دادن یک دکمه طی می‌کنند با دوندگی بسیار طی می‌کردیم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;سال هفتاد و چند- یادم نیست اما نیمه‌ی دوم دهه بود- کامپیوتر خریدیم. کسی که کامپیوتر مارا نصب کرد، یک ایمیل یاهو برای من ساخت که چند سال بعد هک شد و نمی‌دانم چه بلایی به سرش آمد. سال هفتاد و هفت رفتم روزنامه‌ی زن. گاهی می‌نشستیم پای تلکس و بعضی‌ها توی کامپیوتری که به اینترنت وصل بود، یاهو باز می‌کردند و من خیال می‌کردم شاید منظور همان یاهوی درویشی‌ست و همان سال تصمیم گرفتم خودم اینترنت را 'بازرسی' کنم! به نظرم چیز جذابی نیامد! اساساً با کامپیوتر رابطه‌ی بسیار محدودی داشتم. توی دانشگاه ناچار بودیم بنا به رشته‌مان پای کامپیوتر بنشینیم ولی به‌نظرم خسته‌کننده و آزارنده بود. الدوز با اینترنت سر و کار خوبی داشت. یک گروه هم برای بچه‌های دانشگاه هنر ساخته بودند؛ با سارای شهبازی. من اغلب نمی‌فهمیدم درباره‌ی چه چیزی حرف می‌زنند و کنجکاو نبودم که بدانم. به خلاف من، غزل کم‌کم بزرگ می‌شد و به تکنولوژی علاقه‌مند بود. من هرگز حتی آتاری بازی نکردم اگرچه تماشاگر خوبی بودم و دوست داشتم پسرعموهایم بتوانند آن ناو جنگی را جلو ببرند و چیزهای بیشتری را منهدم کنند؛ با این‌وجود غزل سگا داشت یا به بازی‌های کامپیوتری علاقه‌مند بود و ما هرآن‌چه می‌خواستیم انجام بدهیم به مهندس غزل کوچک مراجعه می‌کردیم. همین ما بودیم که غزل را بدبخت کردیم و تا همین چند ماه پیش که بفهمد به راستی به طراحی (دیزاین) علاقه‌مند است، در اثر روح جمعی 'غزل-مهندس-پنداری' درس ریاضی خواند و دانشگاه ریاضی رفت و با این هدف که کامپیوتر بخواند مهاجرت کرد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;رابطه‌م با اینترنت محدود ماند. به چیزهای سکسی ابداً علاقه نداشتم -که خیلی از دوستانم به این دلیل سراغ اینترنت می‌رفتند؛ ضمناً خواندن روی کاغذ برایم بسیار راحت‌تر بود. بسیار بسیار بسیار می‌نوشتم. فکر می‌کردم کاری بهتر از نوشتن -خصوصاً در قالب نامه- در جهان نمی‌تواند به وجود آمده باشد. گاهی توی چت‌روم‌ها چت می‌کردم. چندین دوست از اینترنت پیدا کرده‌بودم. رفتار تکنولوژیکم کم و نم‌نم اما مستمر شده‌‌بود. سال &amp;nbsp;هشتاد و سه اینترنت وسیله‌ی لازمی شد. ایمیل می‌دادم و می‌گرفتم. ایمیل نوشتن و چت کردن و گاهی تحقیقات ناقص سطح پایین داشتن، مهمترین کار من در اینترنت بودند. سال هشتاد و پنج به اروپا رفتم و فکر کردم ما زندگی را باخته‌ایم و خاک بر سرمان؛ وقتی برگشتم اینترنت را جدی‌تر گرفتم. اولین جرقه‌های مهاجرت -برای اولین بار- در این سال توی سرم زده شد. با لاله از سال هشتاد دوست بودیم. سال هشتاد و شش بود که یک‌بار آمده بود خانه‌ی ما؛ من از تونس برگشته بودم و کلی دفتر سیاه کرده‌بودم. دفترهای گلاسه‌ی که با روان‌نویس رویشان می‌نوشتم. لاله چند‌ماه بود که منصفانه را می‌نوشت. به من گفت وبلاگ بساز و خیلی خوب است. می‌توانی این خاطره‌ها را به وبلاگت منتقل کنی. به نظرم رسید منطقی نیست. فکر کردم وبلاگ از آن‌جا که وجهه‌ای عمومی دارد باید بسیار جدی نوشته شود و به‌طور مثال نباید چیزهای خصوصی را توی وبلاگ بنویسیم. یادم است بهزاد همکارم از یکی از پست‌های وبلاگ لاله خیلی ناراحت شده‌بود و من هم فکر کردم بیراه نیست که ناراحت شده‌باشد. چندان دوام نیاوردم و وبلاگ ساختم. لاله‌ی منصفانه وبلاگ‌ساختن را به من آموزاند. وبلاگ‌هایی که بعدتر خواندم طیف متنوعی داشت. اولین کسی که دوستش داشتم حسین لاغر بود. وبلاگ پرستو را یکی‌دوبار خوانده‌بودم.. وبلاگ وارش آسیه را یا آدم‌های دور و اطرافم که شناختمشان مثلاً هرمس. زمان کامنت بود. اولین قرار وبلاگی که در آن شرکت کردم همان اردیبهشت هشتاد و هفت بود. نازلی مرا با اهمیت (!!) جی‌میل آشنا کرد! خیلی‌ها که آن روزها از وبلاگ‌هاشان بسیار دوستشان نداشتم را بعدتر 'دوست' دانستم و برعکسش که بسیار صادق است. درواقع زندگی‌ام از سال هشتاد و شش رفت روی آنتن. آن حساسیت در مخفی‌کاری را قلب کردم به عریانی در سطح خودم. خوب که فکر می‌کنم تا پیش از سال هشتاد و شش زندگی‌ام بسیار خصوصی‌تر بود. در آن زمان به نظرم هر آدمی حق داشت هرچقدر که می‌خواهد بداند و شاید ندیدن آدم‌ها مانعم بود که بدانم آن‌ها همین آدم‌های واقعی هستند که با خیلی‌هاشان حتی دلت نمی‌خواهد یک چای بخوری . &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;تا همین چند ماه پیش که با افتضاحات ‪"‬زندگی مجازی پیوند خورده با زندگی حقیقی‪"‬ آشنایی نداشتم و پیه ناامنی در حریم خصوصی بربادرفته‌ام به تنم نخورده‌بود، هنوز به دوستی‌های مجازی و صداقت ظاهری در کلام آدم‌ها اعتماد می‌کردم. یکی از بدترین تجربه‌هایم خانم ت. بود. از یک کامنتی که توی وبلاگم گذاشت شروع شد و  بعد چت کردیم و من خیلی باورش کردم و به او اعتماد کردم و مدتی هم رفت و آمد کردیم. جزو موفق‌ترین آدم‌هایی بود که توانست مرا هیپنوتیزم کند تا احساس کنم در حق او بدی کرده‌ام.  بعدتر که آرام‌تر شدم، همین چند ماه پیش، فکر کردم چرا تو این حرف‌ها و حس‌های بیمارگونه‌ی آدمی را که با تمام توان نفرت در دلش می‌کاشت باور می‌کردی؟ جزو معدود آدم‌هاییست که وقتی به او فکر می‌کنم شانه‌هایم تیر می‌کشند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;خیلی‌آدم‌های عزیز را همین اینترنت به زندگی من آورد. سارای پاییز، فرناز، لیلاها، عرفان میم، زینب یرما، کاوه، امیر، فتانه، یلدا، لیمان، خیلی‌ها و خیلی‌ها و خیلی‌ها. کاش اسم نمی‌بردم لابد خیلی‌ها یادم رفته است. همین فربد کلی چیز به من یاد داد. نزدیک‌ترینشان هم که شیوا. دختری که حتی توی یک کوچه به دنیا آمده بودیم و نمی‌دانستیم. عامل دوستی ما مدت‌هاست که از زندگی شیوا رفته‌است. بچه‌هایی که دوستشان داشتم دانیال و پوری بودند. مطمئنم که اسم خیلی از آدم‌های نزدیکم را الان یادم رفته است.. وبلا‌گ‌هایی که می‌خوانم کمابیش همان‌ها هستند که از همان‌سال‌ها می‌خواندم. شاید لیلا و بهناز و خرس و کسرا و یک تعداد دیگری اضافه شده‌باشند. به نظرم آدم‌هایی مثل میرزاده خانم فارسی را خوب می‌دانند. آدم‌هایی مثل بهناز میم می‌توانند نویسندگان خیلی خوبی باشند. از بی‌اعتنایی آیدای کارپه به این‌همه حرف و حدیث خوشم می‌آید. چند پست از آیدای احد و خیلی از نوشته‌های کتی را خیلی دوست داشته‌ام؛ یا پست مربوط به سقط  هدیه یا کفش‌های بهناز که شاهکار است یا پست خردادیان خرس یا نوشته‌ی مهاجرت لوا یا پستی که کودکی موهای درست‌کرده‌ی مادرش را با آب شانه کرد یا خیلی و خیلی پست‌های دیگر از علیب، لاله، شادی، خیلی‌ها. حسین نوروزی را مثل خوره می‌خواندم. حیوانی که توی سیرک برمیگشت رو به حضار و ایست می‌کرد و می‌گفت دیگر نمی‌تواند و بریده‌است… بسیاری از قدیمی‌های مشهور وبلاگستان به نظرم خیلی خسته‌کننده‌اند. به زندگی‌ام که نگاه می‌کنم نود درصد آدم‌هایم را، دوستانم را، دوست‌داشتنی‌هایم را، مطلقاً از اینترنت شناخته‌ام. کار به جایی رسیده که پدرم برای گلمر گردن‌بند طلا می‌سازد یا منتظرم پرنیان زودتر برگردد یا چهارشنبه بروم خانه‌ی بهناز شین. نوید جزئی از فامیل ما شده یا یکی از جاهای خوب زندگی‌ام همین ایمیل گروهی‌ست که یک‌بار نگار مسخره کرد. حتی رابطه‌ام با علی از چت کردن‌های بعد از کلاس زبان جدی‌تر شد.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;نوشتن و دوست‌های اینترنتی‌ام بخشی از زندگی حقیقی من شدند. رشته‌ی دانشگاهی‌ام را به مطالعه‌ی رسانه‌ی جدید تغییر دادم. دیگر برای وبلاگ وقت نمی‌گذارم و همین نوشته یک چرک‌نویسی‌ست که مستقیم بالا خواهد رفت. هنوز از دوتا بودن بسیاری از آدم‌ها بسیار تعجب می‌کنم و عادت نکرده‌ام که آدم‌ها با آن‌چه در اینترنت می‌بینی ممکن است بسیار فرق داشته باشند؛ هنوز زودباورم… با این‌همه اگر بخواهم یک معلم الهی را که بالاخره با تلاش و کوشش بسیار به کودک ابلهی مثل من آموزاند که هیچ‌ چیز در دنیا ابداً اکید نیست، نام ببرم آن پدیده اینترنت و البته گودر است با حضور و نمایش هر روزه‌ی اینهمه آدم‌های متنوعی که کپسول آهنی باورهای آدم را می‌شکنند.. مهاجرت را در رده‌ی دوم تربیت قرار می‌دهم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اگر مجبور باشم تنها یک آدم قدیمی را به عنوان بهترین وبلاگ‌نویسی که خلاقیت در او یک لحظه خشک نشده  و ‪'‬هنوز می‌نویسد‪'‬ مثال بزنم، بعد از اینکه به شما اعتراض می‌کنم که بسیار سخت است آدم یک نفر را انتخاب کند، به نظرم آن آدم مرضیه رسولی‌ است. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بروم یک لیوان آب بخورم نفسم گرفت! حال ندارم لینک کنم. کیست که نشناسد؟&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-1685409412818119384?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/1685409412818119384/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=1685409412818119384&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/1685409412818119384'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/1685409412818119384'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/09/blog-post_11.html' title='ده سالگی وبلاگستان- من- وبلاگ- لاله'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-3541267441758392383</id><published>2011-09-08T23:28:00.003+02:00</published><updated>2011-09-08T23:34:47.483+02:00</updated><title type='text'>در خلال ابی‌شنوی- تقدیم به دختر زانو به بغل</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بیاد با یه حالت سرافکنده‌ای در حالی که نمیدونه من خودم چقدر منتظرش بودم بگه ‪"‬مال تو ارزونی تو خورجین قلب این عاشق‪"‬ منم نه بذارم نه وردارم بگم بفرمایید ‪"‬تنی تشنه‌ی نوازش‪"‬. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بعد یکی رد شه فورت فورت نفسشو با دماغ بکشه بالا، سرشو اینور اونور کنه بگه جریان چیه؟ این بوی غیر آدمیزاد از کجا میاد؟ ‪"‬این بوی غریب راه نیست بوی آشنای عشقه‪"‬. بفهمیم آشنا هستن دعوتشون کنیم بیان تو. دیگه خاله‌بازی شروع بشه و حرف و حدیث شروع بشه و کی بودی از کجا اومدی شروع بشه و ترسیدنا و نیومدنا و نکردنا و نگفتنا و در نهایت، اون بره سر کار من برم سرکار، شبا برگردیم خونه دعوا کنیم با هم؛ یه وقتایی هم البته آشتی باشیم. اون خیلی آدم مهمی باشه از نظر خودش من خیلی آدم غیر مهمی باشم باز از نظر خودش. من به نظرم بیاد اون خیلی عوض شده؛ اون خیال کنه من خیلی نق‌نقو هستم. بعدشم یه روزی سرمونو دو دستی بگیریم تو دستمون که بر سر عشق چه آمد؟ بعد دوباره یه روزی یکی بیاد بگه "خورجینی که قلب این&amp;nbsp;عاشق‌ترین مرد زمینه" من بگم ای بابا... بانوی شرقی هیچ‌کس نشدیم.. سی سال از عمرمون گذشت!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;ای اونایی که اون عقب نشستین یه سنی ازتون رفته. خانوم با شما هستم. آقا شما.. نه نه پشت سری ‌تون.. آها شما! این حساب کتابا تا چن سالگی طول می‌کشه؟ نمیاد صداتون.. این میکروفونو قربون دستتون رد کنین عقب...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;------&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پ.ن: خانومی که غنی‌تر از شقایقی! اینا که نوشتم همه‌ش دو دستی برا تو.. بعضیا زندگی‌شون این شکلیه. بعضیا هم زندگیشون این شکلی نیست! حالا مال تو هست از قضای معلوم! لااقل غصه نخور.. بازیش این جوریه مگه واسه اونایی که بازی بلد نیستن... شایستی هم درست شد. دلم روشنه به سبک ننه‌بزرگ درون!&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-3541267441758392383?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/3541267441758392383/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=3541267441758392383&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/3541267441758392383'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/3541267441758392383'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/09/blog-post_555.html' title='در خلال ابی‌شنوی- تقدیم به دختر زانو به بغل'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-2970055792465527779</id><published>2011-09-08T00:29:00.003+02:00</published><updated>2011-09-08T10:54:05.236+02:00</updated><title type='text'>.</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آن‌جایی از فیلم را دوباره دیدم که هامون می‌گفت باید تکه‌های زندگی‌اش را کنار هم بگذارد و بفهمد ایراد کار کجاست. من به دنبال ایراد کار نمی‌گردم. مدت‌هاست... می‌خواهم شبیه این کلیشه‌ی خنده‌دار نباشم که آدم تا وقتی جوان است افسوس کارهایی که کرده می‌خورد و وقتی پیر می‌شود افسوس آن‌ها که نکرده... من یک نوشابه نمی‌توانم به شام امشبم اضافه کنم یا پرکی نعنا از سالادم کم! &lt;br /&gt;حتی اگر آدم‌های نزدیک هیچ‌چیزی جز ایرادهای تو نداشته باشند که هر شب توی چشمت بپاشند در کل این تاریخچه فرقی ندارد. باید تکه‌های زندگی‌ام را بگذارم کنار هم و مثل کپسول فشرده‌ای بیندازمش یک گوشه و بروم. قطع رابطه کنم با خاطره‌ها و آدم‌ها و چیزها و خودم.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-2970055792465527779?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/2970055792465527779/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=2970055792465527779&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/2970055792465527779'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/2970055792465527779'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/09/blog-post_08.html' title='.'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-2131386744406772536</id><published>2011-09-03T20:02:00.002+02:00</published><updated>2011-09-03T20:03:48.863+02:00</updated><title type='text'>دری‌وری‌های ذهن پیکانی</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;فکر می‌کنم به لطف خبرگزاری‌هایی که در گودر و &amp;nbsp;فیس‌بوکم کرده‌ام حالا حتی خلیفه‌ توی بغداد می‌داند که من یک ریملی خریده‌ام که ریمل است؛ ولی برای یک مغز پیکانی هیچ‌چیزی در همان نقطه تمام نمی‌شود..&amp;nbsp;مغز پیکانی به قول مادربزرگ فقیدم یک نوع بدبختی با تاکید لری بر اوی نوع (شبیه نئوع) است.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;چندی پیش ویدا گفت فلان فروشگاه ریمل‌هایش را حراج کرده. پرسیدم چه مارکی. گفت ریمل. گفتم یعنی چه مارک ریملی؟ گفت ریمل! من فهمیدم منظورش یک ریملی (ماسکارا؟ توتیا؟ سرمه؟) با مارک ریمل است و یاد نپتون و ریکا و لیپتون و تاید و همه‌ی چیزهایی افتادم که یک عمر مارکشان را به جای خودشان خوانده‌ایم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;ما هیچوقت به حراج ‪"‬ریملی که ریمل است‪"‬ نرسیدیم اما من در ذهنم ماند که یک روز ریملی بخرم که ریمل باشد‪:‬ سطح دغدغه! این اتفاق چند روز پیش افتاد. همین که نوشتم ‪"‬ریملی دارم که ریمله‪‬" یاد "یه عمو دارم که آنتیکه، هنوز عاشق رمانتیکه، مثل جوونای قدیم، راه رفتنش با تاکتیکه" افتادم بعد هم یاد‬ پسرعمه‌ام افتادم که هروقت شوخیش می‌گرفت این ترانه‌ی مهجور را می‌خواند. آن روزها بعد از این آواز یاد عمویش می‌افتادیم که پسرخاله‌‌‌ی پدرم هم است و با آن عصا و عینک گرد و سبیل فرخ‌زادی، چهره‌ی خاصی دارد. بعد به یاد برادر همین پسرخاله افتادم و به این فکر کردم که خاله‌ی پدرم از هر شوهرش یک پسر زایید و چه جالب که یکی بسیار پولدار و یکی بسیار بی‌پول شد. بعد به این فکر کردم که پسرخاله‌ی پدرم علاوه بر این‌که به خیلی نقاط دنیا سفر کرد، قطعاً به مکه رفت و حاجی شد اما در تفکر و تصور فامیل سنتی-مذهبی ما که به امور زیارتی بسیار ارزش می‌گذاشتند، هیچوقت از سطح 'مش' به سطح 'حاج' تغییر لقب نداد. مغزم ادامه داد و تصمیم گرفتم ترانه را گوگل کنم و گوش بدهم ولی حتی یک نتیجه برای جستجویم نیامد و بعد از اینکه تمام جوانب امر را سنجیدم دیدم جمله‌ای که جستجو کرده‌ام این است: یه عمو دارم که ریمله!&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-2131386744406772536?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/2131386744406772536/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=2131386744406772536&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/2131386744406772536'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/2131386744406772536'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/09/blog-post_03.html' title='دری‌وری‌های ذهن پیکانی'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-6240973078194558375</id><published>2011-09-01T17:13:00.005+02:00</published><updated>2011-09-02T08:13:30.951+02:00</updated><title type='text'>نامه‌هایی از قطار-یک</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;صبح است. صبح‌ها بیشترین ارزش را برای معنای دقیقه قائلم. ممکن است یک دقیقه بیشتر بخوابم و احساس کنم برد کرده‌ام. دوست دارم این احساس در تمام روز گسترده شود. یک زن هلندی کنارم نشسته‌است. پیش‌تر سعی می‌کردم جای خالی پیدا کنم تا بتوانم  لم بدهم و انگری بردز بازی کنم اما مختصات قطار هشت صبح با قطارهای بعد، حتی هشت و نیم، بسیار متفاوت است. در قطار بین‌شهری هشت صبح، استراتژی ‪'‬دنبال بهترین جاگشتن‪'‬ جواب نمی‌دهد و بهترین جا همان اولین جا است و به این ترتیب است که به جای انگری بردز چیزهایی تایپ می‌کنم یا می‌خوانم. هنوز آن‌قدر استقلال رای ندارم که وقتی کسی کنارم یک ساعت تمام کتاب می‌خواند، من یک ساعت تمام بازی کنم و وقت الکی بگذرانم! شغل دیگرم نگاه کردن به لباس‌های مرتب آدم‌هاست. الان یک پسری جلویم ایستاده تا پیاده بشود و کت شلوار و کراوات زیبایی پوشیده‌است و به نظر من خیلی خنده‌دار است که کیف پول گنده‌ش را گذاشته توی جیب عقبش؛ چون ماتحتش بسیار نامتقارن شده. همین حالا یک دختر جوان هم سوار شد. یک شال بسته گردنش که&amp;nbsp; سبزش جنبش سبز است و طرفدار حسین است و بسیار متاسفم که علمدار نیامد. چند نفر از این زن‌ها هم شلوارهای کرپ قشنگی پوشیده‌اند. من عاشق شلوار کرپ و کت هستم اما آخرین شلوار کرپم به مرگ شوهرعمه‌ام برمی‌گردد ‪که‬ خریدمش چهارده‌هزار تومان و خیال کردم مفت خریده‌ام و فامیلم گفت یکی بهترش را خریده نه هزار تومان. باید یاد بگیرم به هلندی بپرسم این شلوار شما چطوری زانو نمی‌اندازد. شاید زانوی من خیلی بزرگ است.. زنی که کنارم نشسته، در حالی‌که کت دامن تنگ و کوتاه و کرم‌رنگ بسیار خواستنی و دلبرانه‌ای پوشیده، یک ساعت بند پلاستیکی سیاه با دانه‌های سبز فلورسنتی (فسفری؟) به دستش بسته‌است و من به یاد یک خانم پرفسور بسیار مهربانی افتادم که توی وایمار دیدم و پایان‌نامه‌ی دکترایش درباره‌ی تصویر فاحشگی در سینمای فرانسه بود و یک ساعت صفحه بزرگ رنگی می‌بست؛ از همان‌ها که نوجوانان در ایران می‌بندند. من کفش تابستانی به پا دارم ولی چند نفر چکمه پوشیده‌اند و کسی احساس نمی‌کند پلیس کفش است و باید توضیح بدهد فصل چکمه نرسیده است! دیدن چکمه‌ها باعث شد کسانی را به‌خاطر بیاورم که به عینک فتوکروماتیک دوران دبیرستان من می‌رسیدند و می‌پرسیدند آیا دلم می‌خواهد آفتاب بدهند خدمتم یا نه! اوه اوه! همین حالا دختری آمد داخل قطار که یک شلوار جین یشمی زیر زانو و یک کفش چرم پاشنه‌دار قرمز گلی پوشیده‌است. چه کفش زیبایی... چه ساق‌های قشنگی دارد. همان موقع که شلوار  کوتاه (برمودا می‌گفتند؟) مد شده بود، دخترخاله‌ی دوستمان پوشید و من فکر کردم کار درستی نیست با شلوار زیر زانو و صندل و لاک قرمز توی خیابان رفتن. به نظرم اینهمه جلب توجه برای پیاده راه رفتن در آن خیابان ایراد داشت. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;هیچ‌وقت به آن سادگی که در ایران می‌توانستم از روی  لباس آدم‌ها درباره‌شان فکرهای فانتزی کنم در این ممالک نتوانسته‌ام از بس متنوعند و دسته‌بندی‌های ذهن ما را کمتر دارند؛ یعنی شاید لباس‌شان جداً وارد حریم شخصی‌‌شان شد‌ه‌است در حالی‌که من در ایران جلوی آدم‌های کمی مذهبی و سن و سال دار، لباس‌های خیلی تنگ نمی‌پوشیدم چون حوصله نداشتم هزینه‌ی فکرهای بیمارشان را بدهم.  شاید همین است که ما بازی را تا این‌جای کار باخته‌ایم؛ راستی درست است که تهران یک روزی رتبه‌ی اول مراجعه به سایت‌های پورنو در جهان را داشته است؟ دیروز تلویزیون هلند گفت!...جلوی بسیاری از پسرهای جوان اطرافم، اگر لباسم کمی آزادانه‌تر بود برایشان معنای خاصی داشت یا مادرم که هم‌سن آن زن پرفسور آلمانی‌ست و&amp;nbsp; شلوار جین و پیراهن مردانه می‌پوشد، هرگز ساعت رولکسش را نگذاشته زمین تا یکی از آن رنگی‌ها بپوشد. البته همسر یکی از دوستانمان هلندی‌ست و بعد از چهل سال معاشرت با ایرانی‌ها نظرش این است که ما در مملکت این‌ها اگر لخت بشویم یک‌جوری‌ست که خیلی با تیپ معمول هلندی در سن بالای سی و پنج سال فرق دارد. مثلا می‌گوید زن دوست شوهرش با شلوارک‌هایی به سر کار می‌رود که او هرگز حاضر نیست در محل کار آن‌ها را بپوشد. اینجاست که من سوال برایم پیش می‌آید که آیا این کسانی که به آزادی پوشش معتقدند، به آزادی پوشش معتقدند؟ آيا پوشش یک مقوله‌ایست که دلیل چیز دیگری‌نیست؟ آن جمله‌ای که نوشته بود ‪"‬بله یعنی بله. نه یعنی نه. هرچه‌بپوشم‪"‬ واقعیت دارد؟ آیا می‌شود مقوله‌ی پوشش را به طور کامل از تعاریف عرفی خالی کرد؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;... یک جای دوتایی خالی‌شده است. طبیعی‌ست چون همه بین راه پیاده شده‌اند و من به مقصد نزدیکم و همین حالا دارم از استادیوم آژاکس رد می‌شوم. بروم کمی بازی کنم؛ روی صندلی تکی. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-6240973078194558375?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/6240973078194558375/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=6240973078194558375&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/6240973078194558375'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/6240973078194558375'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/09/blog-post.html' title='نامه‌هایی از قطار-یک'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-6330040060053333649</id><published>2011-08-30T11:27:00.003+02:00</published><updated>2011-08-30T14:25:46.533+02:00</updated><title type='text'>روزمرگی</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;توی مترو فشارم افتاد؛ نشستم زمین -&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;ضمناً &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;توی ایران عاشق روی زمین نشستن توی مترو بودم و فرصت مغتنمی بود که نباید از دست می‌رفت. همین‌طور که عق می‌زدم به کمک مردمان جانفشان  بیرون آمدم. رفتم توی سوپر یک شکلات برداشتم. هم‌زمان همکارم زنگ زد و شروع کردم به توضیح اینکه من غش کرده‌ام و دیر می‌رسم. داشتم راه می‌رفتم که دیدم یک شکلات توی دستم است که نمی‌دانم از کجا آورده‌ام. یادم افتاد از توی سوپر برداشته‌ام و هرگز حساب نکرده‌ام. وقتی داشتم به سمت سوپر برمی‌گشتم که خودم را تسلیم مقامات کنم فکر کردم دزدی خیلی راحت‌تر از آنی‌ست که آدم حدسش را می‌زند. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-6330040060053333649?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/6330040060053333649/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=6330040060053333649&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/6330040060053333649'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/6330040060053333649'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/08/blog-post_30.html' title='روزمرگی'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-7346490397237873675</id><published>2011-08-24T23:49:00.000+02:00</published><updated>2011-08-24T23:49:08.238+02:00</updated><title type='text'>در باب صراحت در بخشش طلبی</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دافنه آمد خانه و من تصمیم گرفتم خودم را توی اتاق حبس نکنم و با هم آشنا بشویم. روان‌شناس است. دعوتش کردیم بماند و با ما نهار بخورد. قاشقم از دستم افتاد، کوبید به بشقاب؛ گفتم ببخشید. پایم خورد به پایش؛ گفتم ببخشید. چهارصد مورد دیگر پیش آمد. گفت بین ایرانی‌هایی که تا به حال دیده‌ام از بس می‌گویند 'ببخشید' که آدم دو احساس را تجربه می‌کند. یکی اینکه از خودش می‌پرسد مردمانی که برای هرچیز کوچک طبیعی ابراز تاسف می‌کنند، چطور به خودشان و دیگران اجازه‌ی خطا می‌دهند؟ آیا می‌شود در حضورشان یک اشتباه واقعی داشت؟ دوم اینکه آیا با این‌همه عذرخواهی تصنعی، برایشان مجال عذرخواهی حقیقی در وقت لزوم باقی می‌ماند؟ آیا عذرخواهی واقعی را از غیرواقعی تشخیص می‌دهند یا اساساً می‌توانند جایی که حقیقتاً لازم است عملی و لفظی عذربخواهند؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;من به دافنه نگفتم که برو خدا را شکر کن توی گودر ایرانی این حرف را نزده‌ای‪!‬ به خودم فکر کردم و به نظرم رسید که پاسخ من با توجه به دایره‌ی آماری که طی سی و یک سال جمع کرده‌ام این است که ایرانی‌هایی که تا به حال با آن‌ها روبرو شده‌ام، اغلب صراحت عذرخواهی مستقیم نداشته‌اند. اغلب عمل بدشان را توجیه کرده‌اند یا انتخاب جایگزینی برای عذرخواهی ایجاد کرده‌اند. گاهی سکوت کرده‌اند.&amp;nbsp;گاهی گذاشته‌اند زمان به چیزی بخورد. گاهی خودشان را قانع کرده‌اند که عدم مدیریت صحیحشان در کنترل خودشان حاصل سلسله وقایعی بوده و حق داشته‌اند. گاهی با بوسیدن از سر موضوع رد شده‌اند اما حرفش را کامل نزده‌اند.&amp;nbsp;در بهترین حالت خواسته‌اند رفتارشان را به نحوی -بدون عذرخواهی- عملاً جبران کنند که این مرحله به نظر من مرحله‌ی بعد از عذرخواهی‌ست. یعنی ما در وهله‌ی اول، به جای شروع به ایجاد تغییر در احساس طرف مقابل باید از شرایط خودمان و اینکه به چه دلایلی نتوانستیم مساله را مدیریت کنیم و چقدر متاسفیم حرف بزنیم. عذرخواهی چیزی نیست که بشود با چیز دیگری جایگزینش کرد. عمل آزارنده فارغ از سن و مرتبه و مناسبات رابطه و غیره، عذرخواهی مستقیم می‌خواهد؛ حتی اگر واکنشی به عمل آزارنده‌ی دیگری باشد، به گمانم هر کدامشان باید مجزای از هم بررسی بشوند. هرکدام آن آدم‌ها. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;شخصاً برای آدم‌هایی که می‌توانند صراحتاً خودشان را ببینند و 'فارغ از عواقب' عذربخواهند احترام قائلم. اگرچه توان بخشیدن و اکید فکر نکردن نیز سوی دیگر همین مسیر است که در بخشیدن نیز لنگ می‌زنیم.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-7346490397237873675?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/7346490397237873675/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=7346490397237873675&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/7346490397237873675'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/7346490397237873675'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/08/blog-post_7113.html' title='در باب صراحت در بخشش طلبی'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-5801937623104653756</id><published>2011-08-24T02:53:00.006+02:00</published><updated>2011-08-24T11:02:04.167+02:00</updated><title type='text'>چپ</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;در بچگی‌ام می‌گفتند آدم چشمش را اگر چپ کند و وسطش عطسه کند یا یک نفر توی سر وگردنش بزند تا آخر عمر چشمش چپ می‌ماند. همیشه هم توی فامیل تمام گویندگان، یک شاهد مثالی وجود داشت که این بزرگ‌ترهای خالی‌بند به عینه دیده‌بودند این بلا به سرش آمده‌است. این موضوع جزو معدود مواردی بود که هرگز در کودکی‌ام باورش نکردم و  یادم است تا همین یکی دوسال پیش در سن ماده‌خر بهار، هروقت می‌خواستم نشان بدهم که از بحثی خسته شده‌ام یا گیج شده‌ام یا سرخوشیم بیشتر از منطقم است یا پرتم یا 'عجب' یا حتی اگر بنا به موقعیتی می‌خواستم ادایی در بیاورم که یعنی بس است دیگر، چشمهایم را چپ می‌کردم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;یک شب خانه‌ی دوستم بودیم در جمع تعدادی از دوستان مشترک که یکی از مهمان‌ها دختری اساساً بسیار خوش‌مشرب و معاشرتی بود و تمام مدت شوخی می‌کرد و حرف می‌زد و با شوهرش لاس به سبک جوک مهمانی می‌زدند و  ما می‌خندیدیم. داشتیم شام میخوردیم.  نفهمیدم چرا  از بین آن‌همه شادی و چرند و پرند انتخاب کرد با من یک بحث جدی بکند.  شروع کرد مباحثه و من جداً حوصله‌ی بحث نداشتم ضمناً خیلی نظرمان از هم پرت بود، من هم بیشتر دلم می‌خواست روی مبل پهن باشم و چیز بخورم و قاه‌قاه کنم و نه کسی قانعم کند و نه خودم بخواهم توضیحی بدهم. شروع به گفتن کرد. می‌خواستم بگویم وقت بهتری حرف می‌زنیم چون  شام است و مهمانی است و اصلاً چه کاری‌ست بحث کردن. دیدم آن‌قدر ولو هستم که با کف‌گیر هم زبانم جمع نمی‌شود که بچرخانمش. عادتم سرم بود چشم‌هام را بی‌اختیار چپ کردم که یعنی بی‌خیال شو. این خبط تاریخی را که انجام دادم هوش و حواسم آمد سر جاش که دختر چشم‌هاش انحراف دارد! دنیا دور سرم چرخید. حالا هیچ حرفی نداشتم بزنم. یعنی نه می‌توانستم بگویم من منظورم به چشم‌های تو نبود و نه هیچ حرف دیگری می‌شد زد. میزبان هم متحیر من شد که تو چی‌کار کردی سپیده. &amp;nbsp;جو شام سنگین شد. دختر خیلی آرام که یعنی 'به من برنخورده‌است' شروع کرد کناره گرفتن و تدریجاً نشست یک‌جا و بلند نشد.  من که تا آخر شب کز کردم گوشه‌ی مبل. دیگر به این شکل بود که همه می‌خواستند به طرز رقت‌انگیزی جو را برگردانند! به مهمانی تر زده شد. عادتم از سرم افتاد. امشب داشتم برای ویدا می‌گفتم من کوچکترین درس‌های زندگیم را به روش شدید‌اللحن می‌گیرم. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-5801937623104653756?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/5801937623104653756/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=5801937623104653756&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/5801937623104653756'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/5801937623104653756'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/08/blog-post_24.html' title='چپ'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-7798473808695239948</id><published>2011-08-19T12:21:00.001+02:00</published><updated>2011-11-04T15:59:01.569+01:00</updated><title type='text'>همین!</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;من فکر می‌کنم که آدم‌های زیادی وجودی دارند که در طول هفته، چندین بار با خودشان مصاحبه می‌کنند و به جواب‌های احتمالی فکر می‌کنند و حتی گاهی آن‌ها را بلند بلند جواب می‌دهند.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-7798473808695239948?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/7798473808695239948/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=7798473808695239948&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/7798473808695239948'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/7798473808695239948'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/08/blog-post_19.html' title='همین!'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-4496657801372907065</id><published>2011-08-18T10:41:00.004+02:00</published><updated>2011-08-18T15:32:58.162+02:00</updated><title type='text'>وقایع اتفاقیه</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;u&gt;خطر: &lt;/u&gt;باید هشدار دهیم که این نوشته به توالت و ماتحت مربوط است لذا چنان‌چه بر اثر شدت حساسیت بر روی این واژگان ممکن است نزاکت مارا مورد قضاوت قرار دهید بهتر است سر وسیله‌ی نقلیه‌ی انتخابی‌تان را کج نموده از همین راهی که آمده‌اید برگردید. در غیر این صورت کارمای قضاوت ادب ما بر گردن شماست و بار سنگین، عامل آرتروز است. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;u&gt;تذکر: &lt;/u&gt;ما امیدوارم هیچکدام از همکارانمان طبق قوانین مربوط به دیوار و موش و گوش این نوشته را نخوانند و از آن چیزی ندانند. لذا مدیونید اگر….&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;u&gt;لب مطلب:&lt;/u&gt; جانمان برای شما بگوید که ما تا پیش از سال دو هزار و شش هرگز خارج یعنی اروپا را ندیده بودیم و نهایت سفر خارجی‌مان همان مکه‌ی معظمه بود که در نوزده‌سالگی رفته‌بودیم. در آن سالی که چشم ما به فرنگ باز شد، مسیر را از راه زمینی و از ترکیه طی کردیم و هرچه از تبریز دورتر و به مملکت فرانس نزدیک‌تر می‌شدیم، لطائف مملکتمان بیشتر در چشممان فرو می‌رفت. در طول مسیر با توجه به ضرورت اجابت مزاج آن‌چه چشم مارا گرفت این بود که توالت‌ها تدریجاً تمیزتر و البته بی‌آب‌تر شدند. لذا با توجه به ناآشنایی ماتحتمان با مساله‌ی بی‌آبی که حتی به دستمال خیس رضایت نمی‌داد و نمی‌خواست در اثر ترک عادت مریض بشود، یک عدد بطری را انتخاب نموده هربار همراه خویش به داخل فضای معنوی توالت بردیم و مایه‌ی حیرت بسیاری از اذهان پرسش‌گر شدیم که این دختر ز چه روی در هنگام دفع تشنه می‌شود تا حدی که نمی‌تواند دقایقی صبر کند. پس از آن این مساله در سفرها ادامه پیدا کرد تا سال گذشته که ما در اروپا منزل کردیم و ناچار بودیم ساعات طولانی در اماکنی نظیر دانشگاه و غیره بمانیم و دلیلی برای ایجاد پرسش برای هم‌کلاسی‌ها و دوستان نمی‌دیدیم لذا با دوست دیگری با شرایط ماتحت آب‌دیده، ساکن وین صلاح مشورت کردیم ایشان گفتند مساله‌ی حادیست اما از آن‌جا که این تقدیر هسته‌ است و بیخ ریش ما بسته‌ است ایشان قرار را بر فرار ترجیح داده‌اند و مشغول تمرین دادن ماتحت خویش به مقوله‌ی خشکسالی هستند. ما نیز تصمیم بر ترک عادت گرفتیم اما هرگز موفق نشدیم و هربار امتناع کردیم لذا بدنمان طی تصمیمی خودجوش کلاً تولید فضولات در ساعات اداری را متوقف کرد! ما زدیم روی شانه‌ی خودمان و گفتیم دمت گرم!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دیروز که به محل کار جدیدمان آمدیم همکاری که تور اداره برای ما گذاشته بود محل توالت‌ها را نشانمان داد. جناب ما در دل گفتیم این بخش هرگز به کار ما نمی‌آید. شب ویدا از ما پرسید که چگونه توانسته‌ایم ساعات متمادی به اتاق فکر مراجعه نکنیم که برای ایشان از شئونات بدنمان گفتیم. در روایات آمده‌است که عروس تعریفی عمدتاً اصواتی از خودش خارج می‌کند (عروسی تعریفی گ..زو در میاد) و به نوعی بچه مسوول کنف کردن پدر مادر است. لذا امروز صبح، ساعاتی پس از مراجعه به اداره، در دومین روز کاری به نحوی تنگی بر ما چیره شد که دل را به دریا زده به سوی توالت روان شدیم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;با باز کردن درب توالت زنانه، جهان پیش چشممان رنگی دیگر گرفت. آفتابه‌ی سفیدی چونان گل‌های نرگس و یاس گوشه‌ی کاسه‌ی توالت می‌درخشید. بال و پری گرفتیم و چندقدم ‌باقیمانده را پرواز کردیم وبه طور همزمان در اثر شدت شادمانی عمیقی که به کلیه‌ی نقاط وجودمان سرایت کرده بود، عروسی مجللی در ماتحت ما برگزار شد. دیدیم ولو قطره آبی در این آفتابه که می‌خواستیم برسر چشممان حملش کنیم وجود ندارد. دست افشان و پاکوبان برداشتیم با سلام و تهیت گرفتیمش زیر آب. در حالی‌که اشک شوق می‌ریختیم، گویا دل و دستمان زیادی لرزیده بود که آفتابه‌ی مذکور از دست ما افتاد  تالاپ و آب‌ها بر کف مکان معزز روان شد شالاپ. گویی غریقی در دریا شدیم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دور و برمان هیج‌یک از انواع آب‌روب دیده نمی‌شد. بسیار نگریستیم. نتیجه اینکه پس از مدتی، در حالی‌که به مثل هم‌آیندی خنده و گریه فکر می‌کردیم خود را یافتیم که با مقدار زیادی دستمال مشغول نظافت کف توالتیم به نحوی که تا سال‌ها نیازی به مسوولین محترم این بخش ندارد.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-4496657801372907065?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/4496657801372907065/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=4496657801372907065&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/4496657801372907065'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/4496657801372907065'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/08/blog-post_18.html' title='وقایع اتفاقیه'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-1880866305311519550</id><published>2011-08-16T14:38:00.008+02:00</published><updated>2011-08-16T20:45:30.158+02:00</updated><title type='text'>نامه‌ی بی‌وقت خوانده‌ی من-مهاجرت-یک</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;از اینکه کمتر کسی حوصله دارد این نوشته را بخواند -برای اولین بار- احساس خوبی دارم. اصلاً درازترش کردم که هرچه کمتر خوانده شود.. چرا نوشتمش؟ نوشتن به مثابه درمان‌گر رنجی که می‌بریم! &lt;br /&gt;----&lt;br /&gt;تمام روزهای این ماه‌ها و خصوصاً این یکی دو هفته مشغول برچسب زدن به عصبیتم بودم تا رد واقعیت ملالم را گم کنم. امروز وا دادم و مثل کسی که دیگر دست و پای اضافی نمی‌زند خودم را رها کردم و بلند گفتم که ماجرا این است که اواخر مرداد سی‌سالگی‌ام، در فرودگاه امام تهران، درست مثل گلدان بلوری که از بالای کمدی پایین بیفتد، به هزار هزار تکه تبدیل شدم. گلدان بلوری که ترک‌های ریزی داشت و خرد شد و من تمام این سال مشغول جمع کردن خرده‌شیشه‌های خودم بودم و این روزها در سالگرد در هم گسیختگی‌ام بسیار حالم بد است و عمه‌ام را درک می‌کنم. عمه‌ام نیمه شعبان هر سال برای سلامت تنها پسرش نذر می‌داد. پسرش تصادف کرد و مرد. او همیشه حوالی نیمه‌ی شعبان، یا حوالی تاریخ مرگ پسرش، حالش بد است. به نظر من آدمیزاد فقط حوالی سالگرد چیزهایی حالش بسیار بد است که هنوز از هم‌گیسختگی‌اش در اثر آن واقعه را ترمیم نکرده‌است یا اصلاً ترمیم نمی‌تواند که بکند. یعنی شبیه نیست به گذراندن یک دوره‌ی سخت یا نوشتن پایان‌نامه یا یک تزریق دردناک یا شکستگی لگن که آدم تا سر حد جانش بد بگذراند و بعد نگاهش کند و بگوید اوه! دیدی تمام شد. آدم دوست دارد بعضی چیزها اتفاق نیفتند. آدم دوست دارد لپ‌پر نشود. آدم همیشه در رفتار با یک ظرف لپ‌پر باید حواسش را جمع کند که دست و لبش به گوشه‌ی تیزی که تنها طی زمان کمی سابیده و کثیف می‌شود، کشیده نشود. من در مرداد سی سالگی‌ام&amp;nbsp;لحظه‌ی خاصی از رابطه‌ی عاطفی‌ام را گم کردم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;من معتقدم که آدم در طول هر رابطه‌ای لحظات زیادی را تجریه می‌کند اما لازم دارد که تجربه‌اش را تمام کند. کاملشان کند. این رابطه که می‌گویم یعنی رابطه‌ای که آدم با خودش یا مادرش یا رییسش یا همسایه‌اش و شوهرش و هرکس و چیزی دارد. این تمام کردن مانع از این می‌شود که تو شک کنی. من یک لحظه‌ی ناقص شیرین در رابطه با پارتنرم دارم که نمی‌توانم از خیر مزه‌اش بگذرم. یک مزه‌ای که ممکن است شبیه دیدن پنج دقیقه از یک فیلم باشد که بگویی به‌به&amp;nbsp;و&amp;nbsp;وقتی تمامش را نگاه می‌کنی بگویی این بود چیزی که این‌همه دوست داشتم؟ ممکن هم هست که حقیقتاً خوب باشد. این موضوع را نمی‌شود حدس زد. لازم است آن دوباره دیدن اتفاق بیفتد تا آن لحظه کامل شود. اما من نام فیلمی که پنج دقیقه‌اش را دیده‌ام نمی‌دانم چیست و شاید یک اتفاق دوباره با خود بیاوردش.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;توی قطار نشسته‌ام. سرم را بالا گرفته‌ام تا اشکم نریزد. دوست داشتم جای آرام خلوتی پیدا می‌کردم اما این ساعت از روز، بسیاری از آدم‌های شاغل عالم آمستردام که تازه از پادگان‌ها‌شان خارج شده‌اند، باید با من توی این قطار بلولند. همین حالا یک دختر سراپا سفید‌پوش که شلوارش سوراخ‌های بزرگی پوشیده با گیپور دارد جلوی من نشسته‌است و بستنی قهوه می‌خورد و روی پستان‌هایش ماسک خنده و گریه‌ی نمایش، خالکوبی کرده‌است. من هم از اولین روز کارآموزی‌ام برمی‌گردم و یک بخشی از درسم را دانلود کرده‌ام تا طی یک ساعتی که توی قطار نشسته‌ام کار کنم اما نمی‌توانم. همین حالا دو نفر دیگر هم آمدند که حرف می‌زنند و آواز می‌خوانند و آرایش می‌کنند و چیز می‌خورند و آخرین موجوداتی هستند که ممکن است در شرایطی که دارم، دلم ‌بخواهد کنارم باشند. اصلاً دوست دارم پنج دقیقه یا حتی پنجاه دقیقه برای خودم باشم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;وبلاگ آدم آخرین مکان ایمن برای نوشتن یک متن صادقانه است اما من حالم بدتر از ضرب و جمع‌های منطقی ایمنی‌سنجی‌ست. من اغلب زندگی‌ام را در مسیر یافتن امنیت بسیار ناامن کرده‌ام. این جمله‌ ترجمه‌ای شخصی از همه‌ی عمر دیر رسیدن است؟ من می‌توانم این‌طور فرض کنم که آدم همیشه در وضعیتی باشد که انتخاب‌های ناچارش در تعارض با انتخاب‌های دیگری باشند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;خوب به خاطر دارم که سال گذشته این روزها، در جای ویژه‌ای از رابطه‌ام بودم. منظورم این است که رابطه‌ام داشت یک جای خاصی را به من، به عنوان یکی از عناصرش و فارغ از طرف مقابلم، نشان می‌داد. جایی، نقطه‌ای که پیش‌تر تجربه‌اش نکرده‌بودم. آن نقطه، لحظه‌ی منحصر به فردی بود که من دلم می‌خواست بدون دغدغه‌ها و سنت‌ها و نگرانی‌های پدرها و مادرها و باورها و خواهرها و ترس‌ها و نداشتن‌ها و نخواستن‌ها و جاه‌طلبی‌ها و رها از اندیشیدن به آینده‌ی شغلی و تحصیلی و مالی و عاطفی و خانوادگی و بسیاری چیزهای دیگر حتی فارغ از اینکه آدم مقابلم آن تجربه را چطور می‌بیند مزه‌اش کنم و ببینم چه شکلی‌ست. چیزی بود شبیه معدود لحظات&amp;nbsp; همزمانی که لازم داشتم، عشق داشتم که تجربه‌اش را برای خودم کامل کنم. تمام کنم بروم مرحله‌ی بعد. نه اینکه رمز را یاد بگیرم بروم مرحله‌ی بعد و هیچ‌وقت یاد نگیرم که چه شد.. اما نمی‌شود. یعنی نشد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آدم یک موجودی‌ست که سادگی‌اش را برای دست‌یابی به کاربرد‌های بیشتر از دست داده‌است و خواسته‌است از مرحله‌ی فرضی بادبزن پارچه‌ای به مرحله‌ی فرضی کولر گازی تبدیل بشود و حالا دیگر یک دسته و یک پارچه و تکان دادن دست کفایت نمی‌کند. پول و الکتریسته و طراحی صنعتی و مکانیک قطعات و حتی نصاب و حتی کسی که دکمه را بزند و روشنش کند و دوهزار رقم دست اندرکار لازم دارد. این که آدم یک موجود چند منظوره‌است باعث می‌شود مثل این دستگاه‌های برقی چند منظوره در هیچ‌کاری خیلی حرفه‌ای نشود مگر آن‌که خیلی حرفه‌ای بسازندش یا لااقل دستگاهش روی یکی از منظورها تکیه کند. آدم حتی در یک منظور چند منظوره است! بسیار کلیشه‌ی دردناکی‌ست که می‌گویند آدم همزمان ممکن است مادر و فرزند و همسر و زن باشد و مثلا در هرکدام از این منظورها چیزی چندتایی باشد. زنی که درس می‌خواند و زنی که کار می‌کند و زنی که عاشق است و زنی که سنتی‌ست و زنی که زخمی‌ست و درعین حال زنی که فرزند است و زنی که مادر است و زنی که کارمند است و زنی که دانشجو است و دانشجویی که جاه‌طلب است و کارمندی که فرزند و همسر و مادر و دانشجو و جاه‌طلب و سنتی و ترسو و …. تمام این ‌زن‌ها را بخوانید مردی یا دگرباشی یا هرچیزی که دلتان می‌خواهد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;جایی بودم که هیچ ارتباطی به جایگاه وقتی که داشتم مدارک دانشگاهم را به مملکت فرنگ می‌فرستادم نداشت. من مثل حسن بودم وقتی دارد با اصرار زیاد تلاش می‌کند تا چنگ طلا را از دست غول قصه نجات بدهد. من یک جایی باید یا چنگ را می‌گرفتم یا تنه‌ی لوبیای سحرآمیز را و در هر دو صورت از دست می‌رفتم و رفتم. از دست رفتم.. آدم اگر قرار باشد چنگ را رها کند چرا از درخت بالا رفته است؟ که بگوید رفتم؟ ماهیت برخی چیزها به همدیگر وابسته‌است. در عین‌حال تو وقتی روی تنه‌ایستاده‌ای قطعاً می‌ دانی که این نقطه ابدی نیست. چون غول دارد پشت سر تو مثل فشنگ می‌دود. ریسک کردم و چنگ را انداختم پایین تا یکی از آن‌ انگیزه‌هایی که مرا دنبال چنگ فرستاده‌است، آن لحظه را، آن اتفاق را، آن مقطع را از دست من بگیرد. اما تو وقتی به جایی می‌رسی که روی یک نقطه‌ی خاص، یک لحظه‌ی منحصر به فرد، یک زمان ویژه از مسیر رابطه ریسک می‌کنی، خصوصاً اگر آن ریسک جواب بدهد و جریانات و وقایع، چنگ را سالم تحویل بگیرند و شکست نخوری، تو به رابطه امکان جدیدی را اضافه کرده‌ای که امکان ریسک‌پذیری‌ست. موفقیت این امکان به زمانی برمی‌گردد که چنگ تو روی هواست.. من اساساً این امکان ریسک‌پذیری (ریسک از نوعی که دارم در موردش حرف می‌زنم) را دوست ندارم که به رابطه اضافه کنم و اگر در بیست و پنج سالگی مدام به دنبال جایی بودم که در هنگام ریسک خوب جواب بدهد در سی سالگی به جای رسیده بودم که مایل بودم اصلاً نشود به رابطه امکان ریسک داد. و آن لحظه‌ی منحصر به فردی که یک جایی وسط لوبیای سحرآمیز گمش کردم، جایی با منتهای ریسک‌ناپذیری بود. اما آدم نمی‌تواند و امکانات زندگی‌اش و حتی چند منظورگی انسان بودنش و پیچیدگی کولری‌اش به او این امکان را نمی‌دهد که درباره‌ی چیزها مستقل تصمیم بگیرد و این درد را من همین روزهاست که درک کرده‌ام.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;در ماه‌های اول مهاجرتم هیچ‌چیزی از باقی آن تنه‌ی درخت نفهمیدم. حالا ممکن است عرفان دوباره بگوید تو پاسپورت هلندی نداری پس مهاجر نیستی یا مهدی بنویسد تو برمی‌گردی پس مهاجر نیستی. اما فرقش این است که من در هلند دوهزار و هشت داشتم سبزی‌ها و باران‌ها را نگاه می‌کردم و در هلند دو هزار و ده خودم را. آدم وقتی برای مدتی از یک روز تا یک عمر اسباب زندگی‌اش را، به این قصد توی یک ساک می‌چپاند تا جای دیگری برای مدتی که برایش برنامه‌ریزی نکرده پهنش کند مهاجر است. آدم وقتی بلیط یک‌سره می‌گیرد مهاجر است. بعضی آدم‌ها دوست دارند اثاثشان را برگردانند سر خانه‌ی آبا اجدادی‌شان مثل بربرهای مراکش که بعضی‌هاشان پنجاه سال است آواره‌ی دنیا هستند و هنوز فکر می‌کنند برمی‌گردند. بعضی آدم‌ها دوست دارند خانه‌ی آبا اجدادی‌شان بشود محل مسافرتشان، بعضی‌ها دوست دارند بگویند آن خانه را هیچوقت نداشته‌اند؛ بعضی‌ها فراری‌اند؛ برخی تبعیدی‌اند؛ هیچ‌کدام از این این حالات و حالت‌های مشابه دیگر، چیزی از اصل یا همین &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=xt65xa6Jo4k&amp;amp;feature=related"&gt;اصلیت حکم &lt;/a&gt;مهاجرت کم نمی‌کند. مهاجرت مرا از نیاز به یاء و ز و الف و نون تبدیل کرد، با همین ترتیب؛ و من در تمام یک سال گذشته داشتم می‌چسباندمش و تا همین امروز که ماه‌هاست چنگ من سالم روی زمین محکمی نشسته‌است نتوانسته‌ام آن پراکندگی شدید ذره‌هایم را متمرکز کنم. من وقتی از چنگم حرف می‌زنم دارم از آن لحظه حرف می‌زنم. از لحظه‌ای در یک رابطه که تو در آن حضور داری و همیشه دغدغه‌هایی یا لااقل تداخل نقش‌هایی برای تو موجود است که مانع می‌شود تو تمامیت لحظه را درک کنی چرا که درک تمامیت یک لحظه مساوی کاستن از تجربه‌ی لحظه‌ی دیگری از زندگی چند منظوره‌ی توست. من به شعر قنبری که گوگوش &lt;a href="http://www.ahangbezan.com/index.php?Itemid=201&amp;amp;id=1358&amp;amp;option=com_seyret&amp;amp;task=videodirectlink"&gt;خواند &lt;/a&gt;تبدیل شدم و یک جایی از شب در فرودگاه امام تهران در مردادی داغ، یک ‪"‬لحظه‪"‬ را گم کردم و تنها شدم و در تمام روزهای دیگر شام من گریه‌کباب شد و مدام اول و آخر حرف‌هایم باران بارید. گریه‌کبابی که لزوماً از گسیختگی من می‌آمد. این از هم گیسختگی با نظم گرفتن ظاهری زندگی ما درست نشد. چرا که از هم گسیختگی من ربطی به نوع و شکل رابطه نداشت. تنها به سلسله‌ای از بسیار تنها بودن‌ها مربوط بود که هیچ‌کدام و دقیقاً هیچکدام از آدم‌هایی که در طول چند هفته‌ی آخر دیدم و با من گریه کردند چیزی از آن کم نمی‌توانستند بکنند.. بزرگترین این بسیار تنهایی‌ها را -در خصوص امر مهاجرت- همان جا روی تنه‌‌ی لوبیای سحرآمیز تجربه کردم که یک عده‌ آن پایین ایستاده‌بودند و داد می‌کشبدند که بنداز می‌گیریمش. یک عده هم ایستاده‌بودند و داد می‌کشیدند مبادا پرتش کنی. اصلاً اینجاست که آدم باورش می‌شود ‌که اینکه نهایتاً چه تصمیمی می‌گیرد یک اتفاق تصادفی‌ست. آدم در آن شرایط احساساتی‌تر از انتخاب آگاهانه‌است &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;یادم است چند ماه بعد از مهاجرتم به ایران رفتم تا هم به چهارتا کار از آن همه چندمنظورگی‌ام برسم و هم آن لحظه را پیدا کنم. نشد و چیزی که بازی را وحشتناک‌تر کرد این بود که تمام چسب‌های ریزی که به ذرات وجودم زده بودم با ضربات ریز و درشت آدم‌ها به تمامی از بین رفت و هیچ موجودی در جهان نمی‌توانست حدس بزند که من تنها برای پیدا کردن یک لحظه‌ام کمی وقت&amp;nbsp; و کمی همدلی نیاز دارم تا برای چسباندن خودم باشم و لازم است به من کمک بشود و چقدر تنها هستم و هیچ موجودی و دقیقاً ‪"‬هیچ‪"‬ موجودی در جهان نتوانست کمی به من فکر کند و همه‌ی آدم‌های بازی من به طرزی باورنکردنی تنها به خودشان می‌اندیشیدند. آدم وقتی دارد به جایگاهش در یک رابطه فکر می‌کند، دارد به خودش فکر می‌کند؛ آدم وقتی دارد براساس رنجش‌هایش عمل می‌کند دارد به خودش فکر می‌کند. آدم وقتی دارد به لجبازی‌هایش فکر می‌کند دارد به خودش فکر می‌کند. آدم حتی وقتی برای کسی نگران است و براساس نگرانی‌اش عملکردی دارد آن عملکرد پاسخ نگرانی خودش است. همین است که می‌گویم هیچ آدمی حق ندارد و لزومی ندارد که برای کسی نگران باشد و این را تازه فهمیده‌ام.&amp;nbsp; کسی به فکر من نبود. هیچ‌کس و من درحالی‌که لحظه را پیدا نکرده‌بودم تا با خودم حملش کنم&amp;nbsp; صدبرابر بیشتر از دستش داده بودم، بسیار خردتر برگشتم و در این خلال وقایع عجیب‌تری آمدند. مثل اینکه تو داری تکه‌های گلدان را جمع می‌کنی یک نفر بیاید از آن سر جارو برقی بکشد حتی اگر زود بفهمد و خاموش کند باز یک تکه‌هایی از دست رفته‌اند. ممکن است یک نفر بیاید روی گلدان تو راه برود و خردترش کند. ممکن است دستت را وسط جمع‌ کردنش ببری و به تعویق بیفتی. ممکن است مهمان سر برسد و تو بگویی ببخشید آن تکه راه نروید چیزی شکسته‌است و&amp;nbsp; درمرمت شدنش تاخیر ایجاد شود. این‌ها بختی‌ست که با آدم یار نیست. ممکن است یک نفر از راه برسد و بگوید من تخصص گلدان شکسته درست کنی دارم. ممکن است آدم‌ها بیایند کمکت که جمع بشوی و همه‌ی این‌ها بختی‌ست که با تو یار است.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;حالا که این‌ها را می‌نویسم کم‌کم جایگاهم را پیدا کرده‌ام.و چون می‌دانم هیچ شکسته‌ای شکل اولش نمی‌شود تصمیم گرفته‌ام بااین تکه‌ها یک آباژور بسازم به جای گلدان. طرف مقابلم توی کشور همسایه در جای خوبی نشسته‌است و&amp;nbsp; روی زمین نرمی افتاده و آن‌قدر جایش را دوست دارد که حالا می‌گوید چه خوب. همدیگر را گاهی می‌بینیم و مدیریت این دوری را تا زمانی که شرایط مهیا باشد یاد گرفته‌ایم یا لااقل به سختی داریم یاد می‌گیریم. به رابطه امکانات دیگری را اضافه کرده‌ایم یا از برخی امکاناتش کاسته‌ایم. در این خلال لحظات دیگری از رابطه تجربه شده‌اند که برخی بهتر و بعضی بدتر بودند اما چیزی که من گم کردم شبیه هیچ‌یک از این لحظات شیرین یا تلخ بعدی نبوده‌است. من آن لحظه را کامل نکرده‌ام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-1880866305311519550?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/1880866305311519550/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=1880866305311519550&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/1880866305311519550'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/1880866305311519550'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/08/blog-post_16.html' title='نامه‌ی بی‌وقت خوانده‌ی من-مهاجرت-یک'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-5097207403065503106</id><published>2011-08-15T06:42:00.001+02:00</published><updated>2011-08-15T07:01:46.725+02:00</updated><title type='text'>کاف. میم. سایه</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آی تو روحش عشق را!  که آدم اگر آن‌را پیشه کند نه پول گیرش می‌آید نه نمره می‌فرستند توی کارنامه‌اش نه پول می‌ریزند به حسابش نه هیچ‌کدام از بدبختی‌های دیگرش درست می‌شود. آی تو روحش عشق را که من در سی و یک سالگی و تو در همان‌سالگی که خودت می‌دانی و امروز یکی به عددش اضافه شده‌است، هنوز فکر می‌کنیم باید کسی را جوری به جوشش بیندازیم که دکمه‌ی پیراهنش را عوضی ببندد و جوری به جنبش بیفتیم که یک لبخند ریزی بیفتد روی لبمان وقتی داریم از گند زدن‌های معشوق احتمالی‌مان حرف می‌زنیم. خوب است. این تنها وجه از هجده‌سالگی‌ست که دوست ندارم از زندگی‌ام بیرون برود. شاید ما عاشق‌پیشگان، غمزدگان خوشبخت جهانیم که "&lt;span class="Apple-style-span" style="background-color: white; font-family: Tahoma; line-height: 18px;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: Tahoma;"&gt;همه&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="background-color: white; font-family: Tahoma; line-height: 18px;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: Tahoma;"&gt;لرزش دست و&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" lang="AR-SA" style="font-family: Tahoma;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: Tahoma;"&gt;دلمان 'هنوز'&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="background-color: white; font-family: Tahoma; line-height: 18px;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: Tahoma;"&gt;از آن است که&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="background-color: white; font-family: Tahoma; line-height: 18px;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: Tahoma;"&gt;عشق&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="background-color: white; font-family: Tahoma; line-height: 18px;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: Tahoma;"&gt;پناهی گردد،&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="background-color: white; font-family: Tahoma; line-height: 18px;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: Tahoma;"&gt;پروازی نه&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: Tahoma;"&gt;گریز گاهی&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" lang="AR-SA" style="font-family: Tahoma;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: Tahoma;"&gt;گردد&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style="font-family: Tahoma;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;حالا که دارم این چیزهای را می‌نویسم شش صبح است و من یاد لبخند کجت افتاده‌ام وقتی عصبانی هستی و چیزی را تعریف می‌کنی یا صبوری‌ات هنگام شنیدنم وقتی عصبانی هستم و چیزی تعریف می‌کنم و دارم آماده می‌شوم بروم بیرون و  قبلش باید به خیلی‌ها می‌گفتم که امروز تولدت توست. تو از هدیه‌های خوب زندگی من بودی و لابد از هدایای خوب زندگی خیلی‌ها. تولدت مبارک &lt;a href="http://sayehnevesht.com/"&gt;کتی&lt;/a&gt;! &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-5097207403065503106?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/5097207403065503106/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=5097207403065503106&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/5097207403065503106'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/5097207403065503106'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/08/blog-post_15.html' title='کاف. میم. سایه'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-1844599383169225195</id><published>2011-08-14T02:36:00.000+02:00</published><updated>2011-08-14T02:36:48.716+02:00</updated><title type='text'>دغدغه</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;من در خصوص ارزشگذاری رفتارها یا تفکر آدم‌ها، هنوز به سطحی ازپذیرش و  تزکیه نرسیده‌ام که این دکمه را خاموش نگاه دارم. دارم روی این بخش کار می‌کنم؛ اما صادقانه‌اش این است که گاهی برخی آدم‌ها را می‌‌بینم یا نقل قول‌هایی از بعضی می‌شنوم و توی دلم می‌گویم چطور ممکن است شخصی تا این حد نفهم باشد. امشب به طرزی رقت‌انگیز به آدم‌هایی فکر می‌کنم که وقتی یاد من می‌افتند همین جمله درباره‌ام به ذهنشان خطور می‌کند که نیاز چطور می‌تواند تا این حد نفهم و بی‌شعور باشد!&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;جایی که امشب ایستاده‌ام جای ترسناکی‌ست و به سیاق مورچه‌ی باریک در شب تاریک بر سنگی سیاه.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-1844599383169225195?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/1844599383169225195/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=1844599383169225195&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/1844599383169225195'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/1844599383169225195'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/08/blog-post_14.html' title='دغدغه'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-3119125782979891044</id><published>2011-08-13T13:30:00.010+02:00</published><updated>2011-12-30T12:55:30.813+01:00</updated><title type='text'>تقدیم به دلدادگان راه فینگلیش</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دقایقی پیش از ظهر امروز، بنده و تنی چند از دوستان در اقصی نقاط جهان، متوجه شدیم که دچار معلولیت بصری شده‌ایم و متن فینگلیش بالای سه چهار کلمه را نمی‌خوانیم و &amp;nbsp;سرسری رد می‌شویم. گاهی چشممان را عدم هماهنگی زبان و الفبا آزار می‌دهد و حس می‌کنیم با کمپوزیسیونی روبرو هستیم که عناصرش فاقد کوچکترین علائم وحدت هستند. ضمناً بسیار برایمان جای تعجب دارد که چطور پنج-شش سال پیش نامه‌هایی به بلندی طومار را فینگلیش می‌نوشتیم. بنابراین تصمیم گرفتیم به چشم‌پزشک مراجعه کنیم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بنده به صورت محوی به‌خاطر آوردم که باید از&amp;nbsp;بچه‌های لینوکس شریف و &lt;a href="http://www.farsiweb.ir/wiki/Main_Page"&gt;گروه فارسی‌وب&lt;/a&gt;&amp;nbsp;تشکر کرد که&amp;nbsp;با کمک به کنسرسیوم یونی‌کد زحمت کشیدند اولین سری فونت فارسی را روانه‌ی عرصه‌ی تقاضا کردند&amp;nbsp;(۲۰۰۴).&amp;nbsp;دستاورد بخش علمی ماجرا برای شخص من کاربر بسیار دلچسب بود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اساساً &lt;u&gt;یکی &lt;/u&gt;از وجوهی که عرصه‌ی وب را از بی مکانی خارج و به دموکراتیزه‌ شدنش کمک کرد، امکان نگارش به زبان‌های مختلف بود. بی‌گمان به خاطر داریم که زبان یکی از دریچه‌های شناخت فرهنگ یک ملت است. گوگل های محلی یعنی همان &lt;u&gt;&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Glocalisation"&gt;جهان-محلی شدن&lt;/a&gt;&lt;/u&gt; گوگل از دیگر دستاوردهای همین نوع بینشند و نگاه فرهنگی به اینترنت هم از نتایج دیگرش. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;در کتاب &lt;u&gt;&lt;a href="http://www.rheingold.com/vc/book/"&gt;جامعه‌ی مجازی&lt;/a&gt;&lt;/u&gt;، هوارد راینگولد (۲۰۰۰) اینترنت را اکوسیستم خرده فرهنگ‌ها می‌داند. سال دوهزار به طور عمومی زمان نمادین مرگ اینترنت به مثابه فضایی بی‌مکان است (&lt;u&gt;&lt;a href="http://www.law.suffolk.edu/highlights/stuorgs/jhtl/book_reviews/2006_2007/Betsy%20VanderVoort_Book%20Review.pdf"&gt;گلداسمیت و وو: ۲۰۰۶&lt;/a&gt;&lt;/u&gt;). ضمن اینکه با امکانات &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Geoip"&gt;ژئولوکیشن&lt;/a&gt;&amp;nbsp; (مکان جغرافیایی‌ یابی؟!!؟؟) و البته تنوع زبان که در عین حال سانسور محلی را ممکن میکند اینترنت به سمت دموکراتیزه شدن 'مدیوم' یعنی خود رسانه‌ی اینترنت پیش رفت (&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Geert_Lovink"&gt;لاوینک&lt;/a&gt;: ۲۰۰۹). زبان و امکان الفبایی نگارش مساله‌ی بسیار مهمی در دموکراتیزه کردن اینترنت بود (&lt;a href="http://cyber.law.harvard.edu/people/ezuckerman"&gt;زوکرمن&lt;/a&gt;: ۲۰۰۹). حالا برای شخص بنده جالب است که برخی از ما ایرانی‌ها با وجود فونت و &lt;u&gt;&lt;a href="http://www.behnevis.com/"&gt;نرم‌افزار&lt;/a&gt;&lt;/u&gt;های تبدیل متن فینگلیش برای کسانی که به هردلیل فونت فارسی ندارند همچنان داریم از فضای قبل از دموکراتیزه شدن اینترنت استفاده می‌بریم و فینگلیش می‌نویسیم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;---&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پ.ن یک: در هنگام نوشتن این متن به کسانی که فارسی حرف می‌زنند و به هردلیل نگارش الفبای فارسی نمی‌دانند فکر نمی‌کنم. ضمن اینکه برای هرکسی پیش می‌آید بنابه دلیلی، در یک مقطع زمانی امکانش را نداشته باشد که فارسی را با الفبای فارسی بنویسد. حتی قصد ندارم منظری زبان‌پرستانه ارائه بدهم. این نوشته صرفاً بیان یک دیدگاه و البته طرح ابتدایی یک پرسش 'زبان-رسانه‌-جامعه‌'شناختی است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-3119125782979891044?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/3119125782979891044/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=3119125782979891044&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/3119125782979891044'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/3119125782979891044'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/08/blog-post_4215.html' title='تقدیم به دلدادگان راه فینگلیش'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-1128980474102482826</id><published>2011-08-13T01:24:00.005+02:00</published><updated>2011-08-13T02:25:38.348+02:00</updated><title type='text'>عصبانی-دو</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دو سال پیش در مجلسی خصوصی، آقای دانشجوی دکترای یک رشته‌ی مهندسی در یکی از دانشگاه‌های دولتی تهران با چندین و چند مقاله‌ی بین‌المللی‌، که فردی از نسل پدربزرگ بنده و شما نبود و تنها سی‌سال داشت، در حضور بنده و خواهر و دوست‌دخترش فرمایش تپاند که با نگاهی به تاریخ می‌شود فهمید که زنان عقلشان کمتر از مردان می‌رسد و هوششان کمتر از مردان است. بعد هم دوست دختر و خواهرش را بغل کرد و گفت "این‌ها عزیزان زندگی منند و اگر نبودند زندگی من زندگی نبود اما این علاقه به حقیقتی‌ که نباید از آن غافل شد، ربطی ندارد". فردایش مقداری تحقیقات اینترنتی انجام داد تا مدعایش را به بنده ثابت کند. ما فهمیدیم حرف‌های شب قبل را نباید به حساب شوخی‌های سکسیستی و مستی و این‌جور توجیهات بگذاریم. &lt;br /&gt;برخی از شاهدان عینی، ثبات قدم آق دکتر در مباحثه را ستودند. من بحث را با این آدم ادامه ندادم. چون به گمانم پله و مرحله‌ی آغازین فکر کردن به این‌که آیا عقل زنان کمتر از مردان می‌رسد نیازمند نوع خاصی از نگاه است و من دنیا را آن‌قدر کوتاه می‌بینم که نمی‌توانم وقتم را در معاشرت با آدم‌هایی با این نوع نگاه&amp;nbsp;صرف&amp;nbsp;کنم درحالی‌که تخصصشان یا سایر تحقیقات و مطالعاتشان ربطی به این سوال ندارد و به نظر می‌رسد این سوال زاییده‌ی مغز جنسیت‌زده‌شان است. جالب اینکه چند وقت بعد مرد عزیز دیگری در واکنش به جام‌جهانی فوتبال زنان، در حالی‌که فکر می‌کرد دارد حرفی زن‌نواز و روشنفکرانه می‌زند گفت: زن‌ها توی این چیزها یا در حوزه‌های علمی باید با مردها رقابت کنند نه اینکه بروند کنفرانس ریشه‌یابی اجتماعی بگذارند بلکه باید در عمل مبارزه کنند. &amp;nbsp;من آن روز هم متاسفانه حالش را نداشتم در ذم همین تفکر مبارزه‌جویانه بگویم همچنین از ضرورت پژوهش علوم اجتماعی حرف نزدم که از نقاط قوت کشورهای بزرگ دنیاست که مثل ما افتخارشان را تنها تولید دانش مهندسی و پزشکی نمی‌دانند. &amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;امروز یاد این خاطره افتادم چون داشتم &lt;a href="http://pepsi.blogfa.com/post-2.aspx"&gt;نوشته‌&lt;/a&gt;ی آقای دکتر-بعد-از-این را می‌خواندم. یکی از هزاران مثل خودش. در توجیه تشبیه زشتش نوشته که زبان من طنز بود!! آقای فارغ‌التحصیل بهترین دانشگاه فنی ایران، یکی از بسیار آدم‌هاییست با کمترین سطح هوش اجتماعی که از طریق‌بزرگنمایی ابزار مغز تجربی و کاری‌شان، احساس مهارت فرهنگی می‌کنند و می‌خواهند زندگی عاطفی و عمومی را جلو می‌برند. یکی از میلیون‌ها معلول اجتماعی در مملکت عزیزی که معلولیت اجتماعی به چشم نمی‌آيد. دلم می‌خواست معلولیت اجتماعی مثل معلولیت فیزیکی نمود همه‌فهم خارجی داشت. یک چیزی فراتر از بحث‌های داخلی زندگی آن آدم‌ها و دعوا بر سر انواع مناسبات قدرت؛ قدرت تحصیلی، قدرت جنسیتی، قدرت مالی، هر نوع دیگری. یک چیزی مثل محدودیت‌های فیزیکی در معلولیت‌های جسمی که آن آدم را ناچار می‌کرد به‌خاطرش برود درمان بشود. همین‌قدر وحشیانه به موضوع فکر می‌کنم. شاید به این ترتیب ما تنها به این دلیل که نقاشی‌مان خوب است یا ریاضی‌مان خوب است یا فیزیولوژی را خوب می‌شناسیم خیال نکنیم هوش و درک حیات اجتماعی داریم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;یک واحدی به فهرست دروس همه‌ی دانشگاه‌های جهان در تمام مقاطع باید اضافه شود به نام مهارت‌های زندگی. یک چیزی که عرض زندگی را از دو طرف بکشد و ایست بدهد به مغزهایی که فقط توی اتوبان مدارج می‌رانند. با طرح درسی دقیق‌تر از 'تنظیم' خانواده و تعریف آلات جنسی که چطور توی همدیگر ثابت می‌شوند و نسل بدبخت بی‌سواد پرمدعای احمق خائن حسود تنبل ما را ادامه می‌دهند تا مبادا نسل ضدبشری‌مان دم‌بریده بشود. من عصبانی هستم. من دارم تعمیم می‌دهم. دور خودمان یک دایره‌ی لغزنده‌ی شنی کشیده‌ایم. در همین فضاهای محدود اینترنتی با دانش بی‌کیفیت فله‌ای که یک آدم دهان‌گشادی مثل خود من هم توش هوار می‌کشد. بیرون دایره‌ای‌ها هیچ‌کاری به داخل دایره‌ای‌ها ندارند. این‌جا سر همدیگر داد می‌زنیم و  یادمان نیست که آدم‌ها بناست تا سال‌های سال از مارکتینگ زن و مزایای عفت و ارجحیت برخی رشته‌ها بر رشته‌های دیگر و اعتیاد به مثابه جرم و زن عباس‌آقا که خیلی خراب است چون یقه‌اش باز است و بی‌تربیتی مهسا خانم چون صریح است حرف بزنند و همین‌قدر که ما به درشت‌نمایی مشغولیم، گروهی وجود دارند که کثافت خودشان را انکار می‌کنند یا زیر فرش ظواهرشان پنهانش می‌کنند.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;درد من این است که ما اگر لباس‌های تجربیات سطحی‌مان را دربیاوریم به شدت شبیه همدیگریم حتی وقتی از قتل و غارت تعجب می‌کنیم جوری که انگار هرگز ندیده‌ایم و به نحوی از گشت ارشاد شکایت داریم انگار هرگز هیچ موجودی را به‌خاطر لباس و ظاهرش به شدت بررسی و ارزشگذاری نکرده‌ایم و الخ.&lt;br /&gt;فعلاً تا همین‌جاش را داشته باشید تا من آب یخ بخورم و برگردم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-1128980474102482826?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/1128980474102482826/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=1128980474102482826&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/1128980474102482826'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/1128980474102482826'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/08/blog-post_13.html' title='عصبانی-دو'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-5851491281425006905</id><published>2011-08-12T16:16:00.007+02:00</published><updated>2011-08-12T18:33:29.494+02:00</updated><title type='text'>عصبانی-یک</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دوازهم رمضان است. این‌روزها تلویزیون ایران را دنبال نمی‌کنم تا درباره‌ی مزایای گرسنگی در تابستان بگوید و برای مضامین احمقانه‌ی برنامه‌های رسانه‌ی ملی حوصله ندارم که غصه بخورم. شبکه‌های ماهواره‌ای هم که اغلب یک مشت مزخرفند. ما عملاً همه‌گیرترین رسانه‌ی تاثیر‌گذار جهان را از دست داده‌ایم و خودمان با شتابی فزاینده دلمان می‌خواهد که از دستش بدهیم و با دو دو تای پنج‌تای رسانه‌ی دیجیتال دلمان خوش است..امروز صبح که بیدار شدم خوب یادم بود که ایران کشور بسیار بزرگی‌ست و همین جمله برایم کافی‌ست که لااقل تا شب که می‌خوابم و تا فردا که این موضوع وخیم عظمت وطن را فراموش می‌کنم، آرمانگرایی را کنار بگذارم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;چند هفته پیش شنیدم که در ایران، کسی از آشنایان خارج از ازدواج، باردار شده است. خانم متخصص زنان فرموده بود که یک میلیون پول بدهید تا درستش کنیم. بعد هم دختر بی‌نوای ترسیده‌ توانست برود پیش یک ماما و مشکل بدون عمل یک میلیونی متخصص بلکه به سادگی قرص ماما حل شد. طبعاً خانم متخصص هم نسبت به میزان رشد جنین آگاهی داشته است. در تعریف این خاطره نه به سقط جنین کاری دارم نه به هیچ‌یک از جزئیات این ماجرا. من فقط به متخصص زنان فکر می‌کنم که لابد میان آشنایانش برو بیایی دارد چون دکتر است و راهی برای شکایت از دست &amp;nbsp;بی‌شرافتی شغلی او وجود ندارد. این خاطره را برای نصف آدم‌ها که تعریف کنی اصلاً کاری به پزشک قصه ندارند و دارند لبشان را برای سکس خارج از ازدواج می‌گزند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;به شدت احساس می‌کنم که ما یک گروه خوش‌خیال و به شدت تنهاییم که خیال می‌کنیم دامنی که از بالا تا پایینش پوسیده و جرواجر است می‌شود نشست و ریز ریز دوخت. می‌دوزیم اما سرکاریم چون خودمان داریم بخش‌های دیگری را به طور روزمره پاره می‌کنیم. سرکاری عاشقانه. دلم می‌خواهد همه چیز را کنار بگذارم. آرمان را. خود وطن‌پرست بدبختم را همان وقت‌هایی که مثل احمق‌ها یادم می‌رود که مدیریت مغزهای مردم خودش به خودی خود دیکتاتوری‌ست. دیکتاتوری اصلاح‌گرا. دلم می‌خواهد سوار ماشین بشوم، بروم یک جای دور و توی ماشینم صدای پت‌پت یک نوار قدیمی بیاید و شعرهایی را که دوست دارم بخواند و گاهی بزنم کنار جاده، چای بخورم، بغل کنم، ببوسم، بخندم، هرجور دلم می‌خواهد لباس بپوشم و فکر کنم که هرکس با هرکس دعوا دارد برود دعوایش را بکند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;چرا ما باید برای این حداقل، با بدبختی پول دربیاوریم و چرا پول اغلب از راه مشاغل موافق آرمان‌گرایی ما به دست نمی‌آید؟ پول درآوردن برای توی جنگل‌ها از گرسنگی نمردن لازم است، اما آدم کمتر می‌تواند از کشش شدیدی که همین مسیر پول در آوردن دارد، گریز بزند. ما آخرش ناچار می‌شویم به توریسم زندگی روی بیاوریم و زندگی‌مان در تیک زدن مراحل شغل، تحصیل، ازدواج، دیدار اماکن تاریخی، گذران وقت در موزه‌های مهم جهان، ملاقات انسان‌های مشهور، تخطئه‌ی باورهای عامه درحالی‌که که خودمان به آن‌ها دچاریم، احساس برخورداری از والایی اندیشه، استعمال حداکثر گزینه‌های آن نحله‌ی فکری که به آن متعلقیم، احساس خاص خدایی و پیامبری بعد از یک پول خرد کف دست یک سائل گذاشتن یا لباس کهنه‌ای را تن فقیری پوشاندن و موارد توریستی دیگر می‌گذرد. کمتر پیش می‌آید که یک توریست، زندگی کردن در یک مکان گذری را خوب یاد بگیرد.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-5851491281425006905?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/5851491281425006905/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=5851491281425006905&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/5851491281425006905'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/5851491281425006905'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/08/blog-post_12.html' title='عصبانی-یک'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-8529739580133679563</id><published>2011-08-09T15:04:00.010+02:00</published><updated>2011-08-09T23:25:01.375+02:00</updated><title type='text'>سراب و عشق و حسرت</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;قصه‌ی یکم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دایی بزرگم دوست نداشت برود بازار. درس خواند؛ دانشگاه ملی قبول شد. چند ماه بعد نامه فرستادند که شما به دلایل سیاسی معلق هستید و اجازه‌ی ادامه‌ی تحصیل ندارید. اوایل انقلاب بود؛ جنگ بود. دایی‌م پیش ما زندگی می‌کرد. برگشت خانه و رفت اسمش را نوشت که برود جبهه. بعد هم به کردستان اعزام شد و حتی یک‌بار به مدت یکی دو ماه همراه گروهانشان گم شد و وقتی با چند لاک خالی لاک‌پشت برگشت، سوء تغذیه شده‌بود. چند ماه بعد از دانشگاه نامه فرستادند که اشتباه شده و شما می‌توانید برگردید سر کلاس. دایی‌ برنگشت. ماند جبهه و بعد هم رفت بازار. دایی هیچ‌وقت 'هست' نشد. حتی اوقاتی که با ما خندید یا وقتی عاشق رنگ آبی زنگاری بود و پارچه‌های بزرگ آبی را می‌کشید گوشه‌ی کنار و می‌گفت دکور زیبایی‌ست یا وقتی مثل خوره، کتاب می‌خواند یا نگران تحصیل دختر بزرگش بود یا می‌دانست باید روی کدام موزاییک مترو بایستد تا در دقیقاً روبرویش باز بشود یا وقتی برای اهالی صبح‌ متروی مردان قصه‌های تخیلی می‌ساخت یا وقتی از من بنا به دلیلی دلخور شد و دلش نخواست دلخوری‌اش را پاک کند یا وقتی یک مساله ریاضی داشتم که باید ثابت می‌کردم که ایکس مساوی ایگرگ است و دایی برایم ثابت کرد که ایکس در هیچ شرایطی مساوی ایگرگ نیست. شاید دلش نخواست یا انگیزه‌اش را نداشت یا جهان را نتوانست آن‌قدر زیبا ببیند که برای همه‌ی عمرش به مرد غمگینی بدل شد. وقتی می‌خواستم از ایران بروم برایش پیام نوشتم که من دارم می‌روم. گفت کی برمی‌گردی؟ گفتم معلوم نیست. گفت حتماً همدیگر را ببینیم. ندیدیم. چند درصد از آدم‌ها وقتی به او فکر می‌کنند تاریخچه‌ی شخصی آن آدم را فارغ از ارزش‌گذاری‌های صد من یک غاز زندگی ایرانی به یاد می‌آورند؟ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;قصه‌ی دوم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دایی جبهه بود و من اواخر کلاس اول دبستان بودم. یک شب که بمباران کرده‌بودند و برق رفته بود، با مامان و عمه‌ی کوچکم زیر نور چراغ‌نفتی نشستیم تا برایش نامه بنویسیم. حتی غزل هنوز به دنیا نیامده‌بود و من تنها نوه‌ی خانواده‌ی مادری‌ام بودم. مامان گفت دایی‌ام از نامه‌ی من بسیار خوشحال می‌شود و یک مرد خوشحال از سنگر بهتر حمایت می‌کند و خیلی‌ خوب است که من هم دلم می‌خواهد برایش بنویسم. نامه را به این شکل شروع کردم که دایی ما امشب تخممرق خوردیم. به نظرم رسید که تخم‌مرغ که نمی‌دانستم سر هم نیست و با غین نوشته می‌شود کلمه‌ی دراز بسیار بانمکی‌ست و می‌شود باز هم از آن استفاده کرد. تخممرق را آن‌قدر بزرگ نوشته‌ بودم که نصف یک خط را می‌گرفت. ادامه دادم که ما ظهر هم تخممرق خوردیم و صبحانه هم تخممرق خوردیم و دیشب هم تخممرق خوردیم. این سند تاریخی هنوز لابلای کاغذ‌های دایی‌م وجود دارد و چند سال پیش نامه را نشانم داد و من خیلی اوقات فکر کردم که آیا آدم‌ها می‌توانند حدس بزنند که ما این‌همه تخم‌مرغ نخورده‌ایم؟ (از پلیس اخلاق خوراکی در میان نوشته‌های ملت درخواست می‌کنم بداند مساله‌ی تخم‌مرغ در این‌جا ارزشگذاری نشده‌است.)&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;گاهی آدم‌ها وسط تخممرق زندگی آدم سر می‌رسند. حوالی یک شوخی، لابلای یک خشم مقطعی، کنار یک بیماری یا عصبیت یا غم یا سرخوشی. چند درصد از آدم‌ها می‌توانند دکمه‌ی ارزشگذاری مغزشان را، چنان‌چه دلیل پژوهشی خاصی مد نظر نباشد، خاموش کنند و بمانند یا بروند پی کارشان و مثل سایه آدم‌ها را با متر خودشان بررسی نکنند؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;راستی وقتی کسی را دوست نداریم چرا آن حوالی می‌چرخیم؟ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-8529739580133679563?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/8529739580133679563/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=8529739580133679563&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/8529739580133679563'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/8529739580133679563'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/08/blog-post_341.html' title='سراب و عشق و حسرت'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-8989619277066839213</id><published>2011-08-09T01:55:00.002+02:00</published><updated>2011-08-09T12:34:46.907+02:00</updated><title type='text'>کش‌دار</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;کم‌کم باید با این واقعیت خو بگیریم که آدم‌هایی در نزدیکی ما وجود دارند که به طرزی حیرت‌آور آدم را دنبال می‌کنند و به طرزی باورنکردنی آدم را دوست ندارند.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-8989619277066839213?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/8989619277066839213/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=8989619277066839213&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/8989619277066839213'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/8989619277066839213'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/08/blog-post_09.html' title='کش‌دار'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-4566566301946857654</id><published>2011-08-07T17:47:00.000+02:00</published><updated>2011-08-07T17:47:04.903+02:00</updated><title type='text'>این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی است، که همچنان که تو را می بوسند در ذهن خود طناب دار تو را می بافند.</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;به جهت ثبت در تاریخ&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;------&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;غزل و &lt;a href="http://mirzadeh-khanom.blogspot.com/"&gt;لیلا&lt;/a&gt; رفته‌اند &lt;a href="http://www.rotterdamzoo.nl/?lang=EN"&gt;باغ‌وحش&lt;/a&gt;. &lt;a href="http://measer-pear.blogspot.com/"&gt;شادی&lt;/a&gt; و آقایان کوچک و بزرگ ب  رفته‌اند آلمان و هفته‌ی دیگر برمی‌گردند. من مانده‌ام خانه تا درس بخوانم. مغزم پر از حرف است و&amp;nbsp;تمام حرف‌هایی که توی سرم دارم از آن‌هایی‌ست که آدم باید پشت سرش بگوید خب که چی.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;چند روز پیش خواهرم بی‌که بداند من چقدر می‌توانم بدحال باشم برایم یک قسمت از &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=NFXEbbcS_Zc"&gt;یک ترانه‌ی قدیمی&lt;/a&gt; را خواند و گفت یک وقتی آدم فکر می‌کرد اینکه ایرج جنتی گفته 'وقتی زخم خنجر دوست بهترین لباس من بود' چقدر دور از ذهن و بدبینانه است اما مثل اینکه واقعیت دارد. می‌توانستم با یک دلیل بسیار جدید برایش بگویم که زندگی ما دارد شبیه ترانه‌های غمگین پیش می‌رود و چقدر با او هم‌نظرم. حتی می‌توانستم کمی گریه کنم. نگفتم. جان خودش و یک نفر دیگر را قسم خورده بودم که به هیچ کسی که ممکن است یکی از آدم‌های مسیر را بشناسد نگویم. واقعیت این است که کسی نیست که آدم‌های مسیر را نشناسد. خودم هم راوی را قسم دادم که حالا که چرخه به خود من رسیده‌است،  دم روایت را همین‌جا قیچی کند. یک هفته‌ی گند داشتم. ماجرا از این قرار بود که یک آدمی که حس دوگانه‌ای نسبت بهش داشتم اما قطعا فکر می‌کردم که هرگز پشت سر من حرف ناجوری نمی‌زند، چون اساساً این شکلی‌ست که حرف نمی‌زند، چندین فصل قصه درباره‌ام بدگویی کرده بود. از طریق شهناز به حسن، حسن به حسین، حسین به صادق، صادق به رضا، رضا به بیتا، بیتا به تقی، تقی به نقی، نقی به نیاز به گوشم رسید. به طرز غریبی تعجب کردم که چطور این روایت از مسیری گذشته است که من حتی آدم‌هایش را نمی‌شناسم. نمی‌توانستم درک کنم که چرا این آدم‌ها نشسته‌اند و درباره‌ی این موضوع حرف زده‌اند. برای بار هزارم باورم شد که آدم نباید مطمئن باشد که حرفش جایی نمی‌رود. از دست بدگو عصبانی بودم، چند روز قبلش هم به طور اتفاقی کار دیگری کرده بود و مرا رنجانده بود. حالا از رنجش کامل بودم. پر بودم.  از سویی دلم برایش سوخته بود که هرگز فکر نمی‌کرده ممکن است حرف‌هایش از این مسیر صعب عجیب به من برسد. از طرفی حالم خراب بود. فکر می‌کردم آدم‌ها مجبور نیستند آدم را دوست بدارند اما در عین حال مجبور نیستند در حالی‌که آدم را دوست ندارند، این‌طور رفتار کنند که خیلی باعث افتخارشان است که با آدم دارند معاشرت می‌کنند. راوی همین چند وقت قبلش خیلی به من ابراز علاقه کرده‌بود. وقتی قصه را با هزار فیلتر و قسم و آیه شنیدم، تنها بودم. سرم را گذاشتم روی پتو و بلند بلند گریه کردم. هشتاد بار بلند پرسیدم چرا؟ دلم می‌خواست می‌توانستم درباره‌ی موضوع حرف بزنم اما قولی بود که داده‌بودم و از آن دست قول‌هایی بود که آدم اگر بشکند احساس بدی با خودش خواهد داشت. بعد مثل ننه‌بزرگ‌ها فکر کردم که آن آدم روزی می‌فهمد که کار خوبی نکرده‌است. در مرحله‌ی بعد سعی کردم انکار کنم. یعنی فکر کردم آن آدم شاید چیز دیگری گفته و حالا در طول مسیر دچار دگردیسی شده‌است. نمی‌خواستم باور کنم. نمی‌توانستم. اما این قصه بخش‌هایی داشت که نمی‌توانست از دهان کسی جز بدگو خارج شده باشد مگر این‌که دنیا خیلی خیلی پیچیده‌تر از این باشد که حالا برای من هست. فکر می‌کردم اگر روزی با آن آدم روبرو بشوم چطور خالص باشم؟ چطور نگویم که از همه‌چیز خبر دارم؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;چند شب گذشت و من هنوز بد بودم. آدمی که دوازده سال منتظرش بودم &amp;nbsp;و حالا سه چهار هفته‌ست با هم حرف می‌زنیم آمد روی خط. از خاطرات مشترک تعریف کردیم. آخر سر گفتم حالم خوش نیست و ماجرا این است و نمی‌شود درموردش واضحاً حرف زد و من قول داده‌ام. توضیح دادم که حالم بیشتر به این دلیل بد است که این ماجرا برایم غیرمنتظره و غیرقابل پیش‌بینی بوده‌است. گفت که زندگی برای آدم‌های حساس، خصوصاً مواقعی که چیزهای دیگری حساسیت آدم را بالاتر می‌برند بسیار تلخ می‌شود. گفت که شرایط مرا درک می‌کند که شرایط خوبی برای قضاوت یا تصمیم‌گیری نیست. بعد یک حرفی زد. گفت که حواسم را جمع کنم که زندگی گاهی در کشاکش همین حرف‌ها و وقایع که ظاهراً هیچ‌جایی از آرمان‌های آدم را رنگ نمی‌زنند چنان مسدود می‌شود و آدم چنان غافلگیرانه در تله‌ی مباحثاتی می‌افتد که با تمامی اصول زندگی‌اش مغایرت دارند که یک روز سرش را بالا می‌آورد و می‌بیند با جایی که برای مبارزه با آن بسیار وقت گذاشته است، هم‌سطح شده‌است و استعداد‌هایش تلف شده‌اند و سال‌ها گذشته است و او هنوز دارد می‌جنگد. طبق معمول همیشه که ناگهان تکان می‌خورم، اشکم خشک شد. فکر کردم اصلاً بهتر است به کسی که سطح قضاوتش از من، آن‌همه کوتاه بوده‌است فکر نکنم چه برسد به اینکه بخواهم به او بفهمانم که حرف اشتباهی زده‌است. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;چند روز است آرامم و به موضوع فکر نکرده‌ام یا لااقل دیگر عصبانی‌م نکرده‌است.  احساس می‌کنم از آن بدگو صداقت طلب دارم و از این بابت دارم احساس خوبی را تجربه می‌کنم. بعد فکر کردم که چه خوب شد تو آمدی گیسو بلند آرام افسانه‌ای‌ام.. چه خوب شد که تو آمدی که اگر توضیح مختصر آرام تو نبود شاید من هنوز داشتم جایی در ته قلبم به شدیدترین لحنی غصه می‌خوردم. چه خوب شد که تو آمدی.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-4566566301946857654?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/4566566301946857654/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=4566566301946857654&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/4566566301946857654'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/4566566301946857654'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/08/blog-post_07.html' title='این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی است، که همچنان که تو را می بوسند در ذهن خود طناب دار تو را می بافند.'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-1739301907953876629</id><published>2011-08-03T00:33:00.006+02:00</published><updated>2011-08-03T15:08:33.949+02:00</updated><title type='text'>ووریردیا ووریردید ووریرد</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;الان که می‌خواستم این‌ها را بنویسم به خواهر شرح ماوقع دادم. گیسی گفت که تو این خاندان را تباه کردی از بس بردی انداختی وسط ویبلاخ! ولی ما راهی نداشتیم. دیدیم عرفان از &lt;a href="http://english82.persianblog.ir/post/585/"&gt;لهجه‌ها حرف زده‌است&lt;/a&gt; و گفته‌است با او گپ بزنیم. ما هم آدم وراجی هستیم؛ گفتیم برایش ی قصه‌ی دررااااز بگوییم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;--&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پدربزرگ من از جانب پدری، یک خرم‌آبادی &lt;a href="http://armanbeyranvand.blogfa.com/"&gt;بیرانوند&lt;/a&gt; است که تعدادی زیادی از اعضای‌ قبیله‌ش را در همان جنگ‌های معروف عشایری بیراوندها با حکومت مرکزی رضاخان از دست می‌دهد و برای او کسی جز یک خاله‌قزی- که خیلی دوست دارم بدانم این واژه‌ی ترکی چرا داخل لرستان رایج بوده- باقی نمی‌ماند. در حال حاضر سالهاست که خاله‌قزی به فتح لام زنده نیست. دختر خاله‌قزی زنی مهربان است و از آن‌جایی که پدربزرگ من مردی به غایت دوست‌داشتنی بود که وقتی در هفتاد و یک سالگی از دنیا رفت به نظر ما صد در صد حیف و جوان‌مرگ شده‌بود، دختر خاله‌قزی جایگاه ویژه‌ای در قلب‌های ما دارد و او را هم‌چون مرواریدی از فامیل مفقود بزرگ خاندانمان احترام می‌کنیم. دختر خاله‌قزی که حالا خودش نوه دارد پای ثابت خدمت در انواع مجالس عزا و عروسی‌ست. ناگفته نماند که بعدها فردی به نام پاپی خودش را پسرعموی پدربزرگ ما معرفی کرد و گروهی از بک‌مرادها و پاپی‌ها با ما فامیل شدند که در حال حاضر از صحت و سلامتشان خبری در دست نیست ولی ما معتقدیم ژن تالاسمی از بک‌مراد به ما رسیده‌است.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پدربزرگ من که بی‌خانواده مانده بود در کمتر از ده سالگی به بروجرد رفت تا کار کند و نهایتاً زرگر و ورشو ساز شد و نام خانوادگی ما از همین ماجرا آب می‌خورد. پدربزرگم با زنی از بروجرد ازدواج کرد و تمام فرزندانشان، یعنی عمه‌ها و عموها و پدرم و البته نسل اول نوه‌ها، یعنی دخترعمه‌ها و پسرعمه‌هایم با لهجه‌ی بروجردی حرف می‌زنند اما لری بلدند. ضمناً عمه‌هایم با مردان بروجردی ازدواج کردند جز یکی، که همان یکی هم از ما رفت وکسی‌ست که تنها جدایی خانواده‌ی ما تا امروز را رقم زده است. بنده برای بی‌طلاق یا کم‌طلاق بودن یک خانواده تفسیر خاصی ندارم، صرفاً شرح آمار می‌دهم. البته در همین صحنه‌ای که داشتم این ادعا را مطرح می‌کردم خاطرم آمد که هم پدربزرگ و هم مادربزرگم، ازدواج دوم همدیگر بوده‌اند. ازدواج اول مادربزرگم چند ساعت طول کشیده است. به این ترتیب که پدربزرگم در هجده‌سالگی با زنی چهل ساله که شوهرش مفقودالاثر بوده، ازدواج می‌کند چونان محمد مر خدیجه را که بتواند توی مخارج کمک آن زن بکند. . البته اسم پدربزرگ من هم محمد بود. مادربزرگم هم یک شب می‌رود منزل شوهر و بعد نمی‌تواند تاب بیاورد همان‌شب فرار می‌کند برمی‌گردد خانه‌ی پدرش! پدربزرگم، مادربزرگم را حین حمل ظرف آش رویت می‌کند. این دو دلداده در حین سقوط ظرف آش روی زمین، عاشق می‌شوند و نهایتاً ازدواج می‌کنند. مارا بابت آمار غلط اولیه ببخشید.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پدربزرگ و مادربزرگم هرگز فارسی کامل را نیاموختند. اصلاً نیازی نداشتند. در حاشیه عرض کنم که یک بار دایی‌ بزرگم زنگ زده بود دنبال عموی کوچکم و به فارسی گفته بود فلانی هست؟ مادربزرگم به فارسی تلاش کرده بود و گفته بود نخیر. عموم شاکی شده بود که چرا اینقدر خشک حرف زدی. مادربزرگم ایستاده بود وسط خانه و شروع کرده‌بود قر دادن و دو دستی بشکن زدن که باشد این بار که زنگ بزند برایش می‌خوانم 'اصغر اقا جو قربونت بام! اصغر آقا جو حیرونت بام!' ضمناً در پست دیگری عرض کرده بودم که یک بار هم زنگ زد به اداره‌ی گاز و گفت این آقای گاز درست کو (یعنی کن) آمده (فتحه) اینجا لوله‌نه (لوله را) درست کرده (فتحه) اما هنی (یعنی هنوز) درست نشده (فتحه). &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پدرم لری خرم‌آبادی را به گواه کسانی که در خرم‌آباد زندگی‌ می‌کنند، بسیار زیبا صحبت می‌کند اما لهجه‌ی رایج فامیل پدری‌ من بروجردیست و قوم غالب خاندان ما لر است و الان که یک حساب سرانگشتی کردم، دیدم اولین اقلیت حاصل از وصلت هم کرد (ایلام و کرمانشاه) هستند. پدر من وقت فارسی حرف زدن، ته‌لهجه‌ی لری دارد.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;با لهجه‌ی محلی حرف زدن در نسل دوم نوه‌ها رواج پیدا نکرد. چند دلیل در این مساله تاثیر داشت. اول اینکه اغلب خانواده‌های خاندان ما، از بیست و شش-هفت سال پیش به کرج مهاجرت کردند. جنگ بود. دوم اینکه پسرهای خانواده با زنانی ازدواج کردند که بروجردی یا لری حرف نمی‌زدند. زن عموی بزرگ من کرمانشاهی‌ست و پسرعموی دومم جایی در فیس‌بوکم خودش را یک پنجاه درصد لر معرفی ‌کرده است. زن عموی کوچکم یک نیمه‌خوزستانی‌ست که البته فرزندی ندارد اما براثر استعداد زیادی که در یاد گرفتن زبان‌ها دارد، لهجه‌ی عمویم را به خوبی یاد گرفته‌است به نحوی که گاهی بسیار خوشمان می‌شود.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;مادر من حاصل ازدواج پدربزرگ بروجردی و مادربزرگ وانشانی‌ام است. این خانواده تا شانزده‌سالگی مادرم تهران زندگی کرده‌اند و درحالی‌ که از سال پنجاه و شش شمسی ساکن بروجردند، همچنان توی خانه به لهجه‌ی فارسی حرف می‌زنند. مادر من هرگز به طور جدی با پدرم بروجردی یا لری حرف نزد اگرچه به ظرائف لهجه و گویش آگاه است و خودش و دایی‌هایم خودشان را لر می‌دانند ضمن اینکه یک نام خانوادگی به غایت لری دارند. بنده نیز در خرم‌آباد به دنیا آمدم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;طبیعتاً اغلب افراد فامیل من، دهانشان را که باز کنند شما می‌فهمید که از لرستان می‌آیند. وضعیت حرف زدن ما نوه‌های نسل دوم و سوم به این شکل است که فارسی حرف می‌زنیم اما گاهی ته‌لهجه‌هامان پیدا می‌شود. اغلبمان لری را به بروجردی ترجیح می‌دهیم. گاهی وقتی دور هم جمع می‌شویم، من باب خنده ترجمه‌های بروجردی به بروجردی می‌‌کنیم. به نظرمان هرچقدر لری قشنگ است، بروجردی لهجه‌ی لوسی‌ست اما حفظش کرده‌ایم. فارسی که حرف می‌زنیم گاهی اصطلاحات لری یا بروجردی به کار می‌بریم. عاشق موسیقی لری هستیم و ته دلمان غنج می‌رود وقتی گوش می‌دهیم. ما هم مثل لیلاهه، &lt;a href="http://mirzadeh-khanom.blogspot.com/2011/08/blog-post.html"&gt;دلتنگی‌مان لهجه دارد&lt;/a&gt;. توی مجالس عزامان تاکید می‌کنیم یک کمی لری بخوانند تا کمی سبک بشویم چون &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=my5lUEqqNZQ&amp;amp;feature=related"&gt;دقیقه‌ای &lt;/a&gt;از مراثی لری برای آتش بر جان انسان زدن کفایت می‌کند. توی مهمانی‌ها اگر &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=N25Y2Iry3qU&amp;amp;feature=related"&gt;موسیقی لری&lt;/a&gt; یا حتی کردی پخش کنند &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=RLaC2rB-9LU&amp;amp;feature=related"&gt;دستمال دستمان می‌گیریم&lt;/a&gt;. پارسال کنسرتی رفتیم و در حالی‌که کلاً با خواهر نشسته بودیم گویی با چسب مارا به صندلی چسبانده‌اند، یک لحظه موسیقی لری-گردی زدند از جایمان بلند شدیم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;نوه‌های نسل دوم، خلاف نوه‌های نسل اول با زنان غیر لر ازدواج کرده‌اند اما مادرشوهرها یعنی عمه‌هایم عمدتاً بروجردی حرف می‌زنند و انتظار دارند که عروس‌ها با مساله کنار بیایند. ما هرگز لر بودنمان را پنهان نکرده‌ایم و اگر در خلال صحبت کسی پی ببریم که لر است گل از گلمان می‌شکفد. حتی سازندگان جوک‌های قومیتی وقتی به سمت لرستان هجوم فرهنگی آوردند مانع از اعلام لر بودن ما نشدند. توی فیس‌بوکمان شوخی‌های لری و بروجردی می‌کنیم. خودمان، خودمان را می‌خندانیم و خوشمان است که یک لهجه‌ای غیر از فارسی داریم و به نظرمان خیلی خسته‌کننده بود اگر مدام داشتیم به فارسی فکر می‌کردیم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;شخصاً وقتی دانشگاه رفته بودم، اولین منبع حسادتم بچه‌های کرد بودند و به نظرم ما خیلی لوس بودیم که توی خانه‌هامان لری حرف نمی‌زدیم. حس می‌کردم باید شرم کنیم و تا جایی که می‌شود لری یاد بگیریم. وقتی دلم برای ایران می‌تپید فکر می‌کردم اولین جایی که دلم می‌خواهد بروم و کار کنم &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=VWP-wJT9D3o&amp;amp;feature=related"&gt;لرستان&lt;/a&gt; است. چون نیکی‌ها و سادگی‌ها و ضعف‌ها و بدبختی‌ها و دگم‌بازی‌ها و سنت‌های نادرستش زیر دستم هستند. می‌شناسمشان. می‌فهممشان و می‌توانم بخزم لابلایشان و بگویم کاش این نباشد و آن باشد و حتی توی این هلند هموار که راه می‌روم ممکن است یاد کو‌ه‌های لرستان بیفتم و بگویم: کُویا لُرسّو شیِش مَغارَه. این‌طور نیست که من فقط از ته‌لهجه‌ی لری خوشم بیاید یعنی ممکن است احمقانه به نظر برسد که هرگاه ته حرف‌زدن کسی هرجور لهجه‌ای پیدا شده‌است گل از گلم شکفته است و دوست داشته‌ام حدس بزنم که کجایی‌ست. گاهی فکر می‌کنم آیا فرزند احتمالی من، خرده‌فرهنگ مادرش را دوست خواهد داشت که حفظ کند و آرزو کرده‌ام که کاش دوست بدارد.&amp;nbsp;من هرگز حس بد عرفان را تجربه نکردم و به جایش عشق به لرستان را بسیار چشیدم. گمان می‌برم که این حس بد از زخم‌هایی می‌آیند که لزوماً به مشقت تغییر دادن لهجه ربطی ندارد یا لااقل برای من این اتفاق نیفتاده است.&amp;nbsp;خلاصه که دل بیمار مِه هِه میرَه بُونَه، مُواَه دَرمُونِ دردِم لرسونه، سیقه اُ خاک پاکِت اِ لرسو، کِه داموِگیرَه خاکِت اِ لرسو.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;--&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="background-color: transparent;"&gt;&lt;div dir="rtl" id="internal-source-marker_0.7769028607290238" style="margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: right;"&gt;&lt;span style="background-color: transparent; color: black; font-family: Arial; font-size: 11pt; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline; white-space: pre-wrap;"&gt;پ.ن: تیتر را دیروز &lt;a href="http://www.facebook.com/alimoradi78"&gt;دوستم&lt;/a&gt; در فیس بوک من نوشته بود. یعنی بروجردی‌ها برگردید بروجرد. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;object class="BLOGGER-youtube-video" classid="clsid:D27CDB6E-AE6D-11cf-96B8-444553540000" codebase="http://download.macromedia.com/pub/shockwave/cabs/flash/swflash.cab#version=6,0,40,0" data-thumbnail-src="http://3.gvt0.com/vi/K9SJt-7pix8/0.jpg" height="266" width="320"&gt;&lt;param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/K9SJt-7pix8&amp;fs=1&amp;source=uds" /&gt;&lt;param name="bgcolor" value="#FFFFFF" /&gt;&lt;embed width="320" height="266"  src="http://www.youtube.com/v/K9SJt-7pix8&amp;fs=1&amp;source=uds" type="application/x-shockwave-flash"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="background-color: transparent; color: black; font-family: Arial; font-size: 11pt; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-decoration: none; vertical-align: baseline; white-space: pre-wrap;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-1739301907953876629?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/1739301907953876629/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=1739301907953876629&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/1739301907953876629'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/1739301907953876629'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/08/blog-post_03.html' title='ووریردیا ووریردید ووریرد'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-551816873885449619</id><published>2011-08-02T03:04:00.008+02:00</published><updated>2011-08-02T03:16:42.232+02:00</updated><title type='text'>در خدمت و خیانت فرزانگان- قسمت دوم</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;همان ثلث اولِ اول راهنمایی که به فرزانگان رفتم، درسم افت کرد. یادم است که این اتفاق برای خیلی‌هامان افتاد. البته من اساساً در درس‌خواندن تنها بودم. معدلم شد هفده و چهارده صدم. خیلی دقیق یادم است. ثلث دوم یک نمره و یک صدم آمد بالاتر. یعنی شد هجده و پانزده صدم. توی آن مدرسه همیشه یک مشت آدم ماشین حساب به دست داشتند دور کلاس راه می‌رفتند. طبیعی‌ست! در مدرسه‌ای که آدم را بلند می‌کنند که بگوید از کدام مدرسه آمده و معدلش چند است از این اتفاقات زیاد می‌افتد. البته من جداً هیچ‌وقت یاد نگرفتم چطور باید با معلم‌ها چانه زد تا مثلاً هفتاد و پنج‌صدم‌ها گرد بشوند و عددهای گنده‌تری روی ماشین حساب بچپند. یعنی وقتی بالاخره یاد گرفتم خیلی دیر بود. سوم دبیرستان بودم و یادم است یک‌بار چانه زدم که نمره‌ی مثلثاتم را بیست بدهند.&lt;br /&gt;کلاً من دیر هستم و با &lt;a href="http://agrandissement.blogspot.com/"&gt;یرما&lt;/a&gt; تصمیم گرفتیم که میان چند انتخاب نظیر دیرک و دیردور مرا 'دیرو' صدا کند. 'دیرو' یک فرد دیر است که اتفاقاً خیلی به دیروز نگاه می‌کند و می‌گوید اوه چه دیر فهمیدم. دیرو چنان‌چه مثل من لر باشد ممکن است یک تنوین و دو تشدید هم بگیرد. &lt;br /&gt;ثلث دوم بود. یکی گفت بیا حساب کنیم ببینیم معدل تو چند می‌شود. من معذب بودم. هردومان از یک مدرسه قبول شده‌ و به فرزانگان آمده‌بودیم و کسی بود که همان موقع توی دبستان، توی دفتر تاریخش خط آدم بزرگ بود؛ مامانش تمام سوال‌ها را می‌نوشت او جواب می‌داد. یادم باشد یک بار خاطره‌ا‌ی را که از همین دختر با درس جغرافیا دارم، تعریف کنم. من‌من کردم ولی تسلیم شدم. حساب کردیم معدلم شد هجده و پانزده صدم. ته دلم خوشحال بودم. پیشرفت کرده‌بودم. تنهایی. خودش را یادم است که یک‌بار سر چند صدم داشت گوشه‌ی راه‌پله گریه می‌کرد. من از کلاس سوم دبستان برای نمره گریه نکرده بودم. درواقع سوم دبستان بودم که تمام نمره‌های ریاضی‌ام بیست شده‌بود جز یکی. نوزده و هفتاد و پنج شده‌بودم و فکر می‌کردم یک فاجعه‌ی بسیار جنایی رخ داده‌است. تمام روز گریه کردم. معلم دینی‌مان آمد گفت گریه ندارد خیلی لوسی. فکر کردم نمی‌فهمد و مامانم حتماً می‌فهمد. آمدم خانه. مامانم داشت ظرف می‌شست. سلام و علیک و چه خبر گفتیم. گفتم که خیلی غمگینم چون یک چنین بلایی سرم آمده است. مامانم همین‌جوری ظرف شستنش را ادامه داد و گفت چه شلوغش کرده‌ام؛ بلایی در کار نیست. نمره به این خوبی. فکر کردم اوه! پنج ساعت برای چیزی که چیزی نیست گریه کرده‌بودم. ناگفته نماند که فکر کردم مامانم هم نمی‌فهمد ولی کس دیگری برای فهمیدن وجود نداشت. گریه کردن برای نمره در همین مقطع تاریخی برای من تمام شد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;الف معدلم را حساب کرد و گفت وااای نیاز! زیر نوزدهی! حالا می‌خواهی چه‌کار کنی؟ گفتم راست می‌گویی خیلی وحشتناک است. دلش برایم سوخت. خودم هم وانمود کردم که خیلی متاسفم در حالی‌که خیلی خوشحال بودم. راهی وجود نداشت که بگویم من معدلم یک نمره و یک صدم آمده بالا و خوش به حال تو که معدلت دو نمره آمده بالا ولی من هم اندازه‌ی خودم خوشحالم و توی دفترهایم خط آدم بزرگ وجود ندارد. نگفتم. ادای غم‌داشتن در‌آوردم. سال هفتاد بود.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;سال نود است. نصفه‌شب است. همین‌طور که  نشسته بودم توی رختخوابم و داشتم یک صفحه‌ی ورد جدید باز می‌کردم که توش یک بخشی را شروع کنم، گفتم اول موس تمشک بخورم. در یخچال را باز کردم و یکی‌شان را برداشتم. افتاد زمین و پخش آشپزخانه‌ی ویدا شد. داشتم جمع می‌کردم. در پلاستیکی‌اش را گرفته‌بودم دستم؛ موهام از زیر کلیپس افتاد روی در موس تمشکی! مالید و گندش درآمد. پاک کردم. فکر کردم مرگم این است که دارم می‌زایم. برای این بیست هزار کلمه‌ای که باید تا ده روز دیگر تحویل بدهم دارم می‌زایم. این جمله یک اعتراف است و من بسیار از عبارت &lt;u&gt;&lt;a href="http://books.google.com/books?id=iIsvcmN1NPEC&amp;amp;printsec=frontcover&amp;amp;source=gbs_atb#v=onepage&amp;amp;q&amp;amp;f=false"&gt;جامعه‌ی اعترافی&lt;/a&gt;&lt;/u&gt; سیگموند بومن خوشم می‌آید. فارغ از این‌که همین اعترافات کوچک و بزرگ برای جمعیت غیرقابل کنترلی از آدم‌ها تبدیل به تکه‌ای از پازل چند هزارپاره‌ی من می‌شود و بعدها در خلال حرف‌هاشان می‌شنوم که نیاز همانی‌ست که برای بیست‌‌هزار کلمه می‌زایید. خب بگویند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;یادم افتاد که پارسال همین موقع آدمی بودم که برای یک دهم همین حجم، ونگ می‌زدم. &lt;a href="http://english82.persianblog.ir/"&gt;عرفان&lt;/a&gt; خیلی کمک کرد. یادم نمی‌رود. کاوه. یک‌روزهایی علی. المیرا. یک بار &lt;a href="http://www.poets.ir/index.php?q=taxonomy/term/6"&gt;آزاده&lt;/a&gt;. یادم است حتی یکی دوبار&amp;nbsp;هادی&amp;nbsp;شوهر آذر کمکم کرد. همسایگان یاری کردند تا من ابتدای زندگی زناشویی با دانشگاه اروپایی را یاد بگیرم.&amp;nbsp;این‌جا یک مملکت انگلیسی زبان نیست و هرچقدر هم که مردم انگلیسی حرف زدنشان خوب باشد، این ربطی به فخر نگارش ندارد. بیشتر مردم  ایران فارسی حرف‌زدن بلدند؛ چند درصدشان ادبیات شفاهی دلنشین دارند؟ چند درصدشان می‌توانند بنویسند؟ اصلاً چند درصدشان می‌توانند به زبان مادری‌شان در یک رشته‌ علوم انسانی چیز بنویسند؟ حالا فرض کنید که ما متکلمین زبانی که حتی الفبای مشابه با زبان بین‌المللی ندارد،  داریم از کودکی‌مان یک انگلیسی دست هشتم بازاری یاد می‌گیریم. نه! توجیه نمی‌کنم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;در این کشور غیرانگلیسی‌زبان ، تعداد قابل توجهی بومی آمریکا و انگلستان هم‌کلاس من بودند ضمن اینکه استاد دومی که کار مرا خواهد خواند استرالیایی‌ست. با موهای چسبناک نشستم روی زمین. فکر کردم کاری را که سال هفتاد کردم، تکرار نکنم! بهتر است خودم را به بانگ بلند تشویق کنم. نامه دادم به استادم. گفتم "ببین! من مغزم فارسی‌ست. سی سال فارسی نوشته‌ام. گزینه‌ی مهاجرت تا چند سال پیش حتی به صورت یک قصه‌ی دور، در ذهن من نبوده‌است و الان دلایل شخصی متنوعی باعث شده‌اند تنگ دل شما باشم.. من را اگر با آن بیست و پنج‌تا آمریکایی مقایسه کنی باید تمام نوشته‌ام را ریز‌ریز کنی بریزی سطل! اما فقط لازم است بدانی من آدم پارسال نیستم. اصلاً نیستم. خیلی چیز یاد گرفته‌ام". نامه داد که آن‌قدرها حواس‌پرت نیستم. بنویس. نوشت که به من اعتماد دارد. توی دلم گفتم الف! من چرا سال هفتاد به تو نگفتم که خیلی از معدلم خوشحالم؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;---&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://neici.blogspot.com/2011/05/blog-post_8497.html"&gt;قسمت اول&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-551816873885449619?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/551816873885449619/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=551816873885449619&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/551816873885449619'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/551816873885449619'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/08/blog-post.html' title='در خدمت و خیانت فرزانگان- قسمت دوم'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-8011103946872070276</id><published>2011-07-31T20:09:00.000+02:00</published><updated>2011-07-31T20:09:37.497+02:00</updated><title type='text'>با من بودن سخت است- قسمت دوم</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;صرفا‍‍ً به جهت ثبت در تاریخ&lt;br /&gt;-----&lt;br /&gt;"من از آن آدمها نيستم كه از ديدن كسي كه سرش به سنگ مي خورد، عبرت بگيرم. من بايد خودم زندگي را تجربه كنم و آنقدر سرم به سنگ بخورد تا درست هر چيز را درك كنم." این جمله‌ی فروغ فرخزاد را وقتی خواندم که دانش‌آموز راهنمایی بودم و همان زمان به نظرم رسید که او کمی نادانی کرده‌است که از تجربیات دیگران نمی‌آموزد. دوازده ساله بودم و نمی‌دانستم زندگی چه دالی برایم چاق کرده است! بزرگ شدم، خوشحال شدم، غمگین شدم، ضربه خوردم، اشک ریختم، به کرات مبهوت شدم و نهایتاً  به این نتیجه رسیدم که برای آدم‌هایی از این دست که منم و باید از سوی خودم قانع بشوم، اقتداء در امور کلی ممکن نیست. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دیشب شب غریب غمگینی بود. داشتم فکر می‌کردم 'آغوش بی‌دغدغه' خیلی بعید به دست می‌آید در نتیجه درحالی‌که ساعت دوی نیمه‌شب بود، سرم را گذاشته بودم روی تشکی که الان دو هفته‌است به خانه‌ی من بدل شده و دماغم را از یک حجم پوستی‌رنگ به یک حجم سرخ‌رنگ بلد می‌کردم. دیروزش فهمیدم که ماجرایم دارد از کجا آب می‌خورد که من این‌همه رنج می‌کشم و این‌همه فریاد دارم و این‌همه خشمگینم. امروز که بیدار شدم، آرامش غمگین بی‌مانندی آوار شده بود روی سرم. خس‌خس سینه‌ام شروع شده بود اما انگار که یک غم شدید مثل واکسن عمل کرده باشد و من بعد از یک تب چند ساعته، مصون بشوم. الان که این‌ گوشه‌ی اتاق نشسته‌ام بی‌حالم.. غمم ته‌نشین شده، آرامم.. ماتم. دلشوره‌ی خفیفی دارم که کاری به کارش ندارم تا بیاید خودش را بمالد و برود. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بعضی آدم‌ها دائم در غلیانند. مثل شیر که روی گاز بگذاری و هی جوش بیاید و فوت کنی و فروکش کند تا سترون بشود. من برای حل کردن هر موضوعی همین‌قدر خروش داشته‌ام و بدحال و خوشحال و افراطی بوده‌ام و البته بروزش داده‌ام. این سخت‌ترین هزینه‌ی ماجراست. آدم‌ نمی‌تواند جلوی برداشت‌های کسانی را که به سیر غلیان تو عادت ندارند بگیرد و اغلب خیلی سخت‌تر می‌گذرد وقتی &amp;nbsp;برای کج‌فهمی‌های دیگران جواب پس می‌دهی. &lt;br /&gt;به علی می‌گفتم من دائم در غلیانم. می‌گفت تو قلیونی؟ می‌خندیدیم. قلیان هم خوب است. تا داری آن دود را بیرون می‌دهی این آب کمی آرامش را تجربه می‌کند. بیشتر اما نه. با من بودن سخت است. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-8011103946872070276?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/8011103946872070276/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=8011103946872070276&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/8011103946872070276'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/8011103946872070276'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/07/blog-post_1514.html' title='با من بودن سخت است- قسمت دوم'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-7652662163819583808</id><published>2011-07-30T02:23:00.005+02:00</published><updated>2011-07-31T02:20:54.260+02:00</updated><title type='text'>چاوه‌روانی برای کاک شوان</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;کاکه شوان گیان، براکه‌م، سلام،&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;من را ببخش که خه‌وم لرم و کرماشانی نیه‌زانم پس و زوان فارسی برایت بگویم که شما الان با او کامنتت درباره‌ی کسی که &lt;a href="http://neici.blogspot.com/2011/07/blog-post_26.html"&gt;خوشه دار زده&lt;/a&gt; و به نظر شما کرماشاهی نبوده چون کرماشاهی خوشه دار نمی‌زنه، دو روژ من و &lt;a href="http://mirzadeh-khanom.blogspot.com/"&gt;لیلاهه&lt;/a&gt; -دوستم- و چندین و چند دوست دیگرم را ساخته‌ای. ته به‌و موسلمانی بکه و بیشتر برای ما بنویس. ضمناً به یاد من و لیلاهه یک‌بار '&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial, sans-serif; line-height: 18px;"&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=ArtAW7S8M_w&amp;amp;feature=related"&gt;چشه‌گه‌م&lt;/a&gt;' را گوش کن.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;بژیت به راستی. دست خووش&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;[ما در این قسمت به چند دو نقطه دی نیازمندیم]&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-7652662163819583808?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/7652662163819583808/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=7652662163819583808&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/7652662163819583808'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/7652662163819583808'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/07/blog-post_30.html' title='چاوه‌روانی برای کاک شوان'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-926406291415135655</id><published>2011-07-29T17:55:00.002+02:00</published><updated>2011-07-29T18:21:35.805+02:00</updated><title type='text'>نطق</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آن‌چه اینجا می‌نویسم نظر شخصی‌ام در تاریخ هفتم مرداد سال نود شمسی‌ست و ممکن است تغییر کند:&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;گمان من این است که تفکیک سه مقوله‌ی &lt;u&gt;&lt;b&gt;قضاوت&lt;/b&gt;&lt;/u&gt;، &lt;b&gt;&lt;u&gt;ارزشگذاری&lt;/u&gt;&lt;/b&gt; و &lt;u&gt;&lt;b&gt;پذیرش&lt;/b&gt;&lt;/u&gt; یا &lt;b&gt;&lt;u&gt;عدم پذیرش&lt;/u&gt;&lt;/b&gt; ضرورت دارد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;- &lt;/b&gt;من نمی‌دانم ذهنی که می‌تواند قضاوت نکند چگونه ذهنی‌ست. علوم بسیاری برپایه‌ی قضاوت یک پدیده شکل می‌گیرند. ما براساس قضاوتی که از چیزها داریم آن‌ها را تحلیل می‌کنیم. روی مثبت قضاوت تحلیل است و جامعه‌ای که در آن قضاوت اتفاق نمی‌افتد، بدون بحث پیش خواهد رفت و حدس من- با آن‌چه امروز می‌بینم- این است که چنین جامعه‌ای به مرداب بدل خواهد شد چون اعضایش مایلند آب از آب تکان نخورد. با &lt;a href="http://dedicatedtobooks.blogspot.com/"&gt;سارا&lt;/a&gt; هم‌نظرم که می‌گوید کسانی که می‌توانند خودشان را افراد بی‌قضاوت بدانند چه خوب است اگر خودشان را به متخصصین علوم اخلاق معرفی‌ کنند یا در این حوزه پژوهشی انجام دهند و از توانمندی فرا انسانی خودشان بنویسند و پژوهشگران و علاقه‌مندان را از چند صد سال تلاش بی‌وقفه نجات بدهند.  احساس خطر می‌کنم وقتی &lt;a href="http://www.page-13.com/"&gt;مریم&lt;/a&gt; هرجا می‌خواسته حرف بزند صدای عطا توی گوشش می‌پیچیده که جاج نکن. ما آن شخص را در لفاف 'قضاوت نکن' خفه می‌کنیم. این هم ترویج سانسور است. راهی که من به جای این 'مراعات' پیشنهاد می‌دهم، تمرین 'برتافتن' و دوری از 'ارزشگذاری عمومی' است. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;-&lt;/b&gt; ارزشگذاری به گمانم چند وجهی‌ست. یعنی یک روی مذموم و یک سمت پذیرفتنی دارد.  یک وقت فرد دارد برای خودش موضوعی را ارزشگذاری می‌کند. مثلاً می‌بیند که جایی یک رفتار اتفاق افتاده است. فرد رفتار را برای خودش ارزشگذاری می‌کند و براساس ارزشگذاری شخصیش انتخاب می‌کند که آن رفتار را دوست بدارد، دنبال کند، انجام بدهد، ترویج و تمجید کند یا برعکس. روی مذموم ارزشگذاری حکم عمومی صادر کردن است وگرنه زندگی هرکدام از ما بر پایه‌ی احکامی استوار است که برای خودمان صادر کرده‌ایم. اگرچه روی عمومی ارزشگذاری، می‌تواند قانون‌گذاری باشد. به گمان من قانون‌گذاری براساس بررسی ارزش‌های کلی یک اجتماع اتفاق می‌افتد و به طور مثال جامعه‌ای نظیر اجتماع ما وقتی دچار تناقض میان ارزش‌های جاری و قوانین جاری در سطح گسترده است، هرج و مرج را تجربه می‌کند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;-&lt;/b&gt; مساله‌ی سوم پذیرش است. آرزوی من این است که به جای ترویج مانداب بی‌قضاوت، نسبت به تنوع آراء و نظرات، پذیرش داشته باشیم. این پذیرش به گمان من یکی از حسنه‌ترین صفاتی‌ست که یک فرد می‌تواند به سمتش در حرکت باشد. به نوعی، پذیرش یک چیز نه به معنای عدم قضاوت است و نه به معنای عدم ارزشگذاری شخصی. باز به برتافتن برمی‌گردم. پذیرش آدم‌ها و وقایع و پدیده‌ها، برتافتن آن‌ها و قائل شدن حق حیات برای چیزی‌ست که با ارزشگذاری ما متفاوت است. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;تلاش می‌کنم در حوزه‌ی تخصصی و زندگی شخصی‌ام قضاوت کنم ضمن این‌که از من برنمی‌آید  وقتی با پدیده‌ای روبرو می‌شوم مغزم را خاموش کنم.  تلاش می‌کنم در قضاوت‌هایم ارزشگذاری عمومی را کاهش بدهم. تلاش می‌کنم که جهان را بربتابم، بپذیرم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;-------&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پ.ن:&amp;nbsp;به حدی در چند روز گذشته حرف مفت این‌جا صادر کرده‌‌ام که حقیقتاً دارد حالم از خودم بد می‌شود و به تمام کسانی که این وبلاگ را می‌خوانند و به نظرشان من این چند روز خیلی حرف زده‌ام، قول می‌دهم که تا جایی که بتوانم دهانم را ببندم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-926406291415135655?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/926406291415135655/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=926406291415135655&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/926406291415135655'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/926406291415135655'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/07/blog-post_668.html' title='نطق'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-7327681698001352039</id><published>2011-07-29T14:43:00.009+02:00</published><updated>2011-07-29T23:11:52.373+02:00</updated><title type='text'>با من بودن سخت است- قسمت اول</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;دومین بار بود که می‌رفتم خانه‌ی پدر و مادر علی‌. برایم فضای گرمی ساخته‌بودند. پدرش کباب خوشمزه‌ای درست کرده‌بود و یک لر کباب‌خوار راحت از کوبیده نمی‌گذرد. خواهرش برایم اولویه و دسری که شکلش خاطرم نیست، درست کرده‌بود. مادرش کلی زحمت کشیده بود و ضمناً یک غذای سوئدی با گوشت‌چرخ‌کرده‌ پخته بود که قیافه و تزئین قشنگی داشت. می‌خواهم بگویم که پذیرایی بیشتر از حد یک مهمان ساده‌ای مثل من بود. این جمله‌ی اخیر را که می‌نوشتم یادم افتاد اغلب آدم‌ها معتقدند که من قدر خودم را نمی‌دانم که چنین جمله‌ای می‌تواند در ذهنم جای بگیرد. راستش اگر قدر آدم این است که خودش را خیلی بزرگ بپندارد، اجازه بدهید بنده قدر خودم را ندانم و این صداقت را داشته باشم که بگویم  پذیرایی بیشتر از حد یک مهمان ساده‌ای مثل من بود. مامان علی به من تعارف کرد که از غذای سوئدی بخورم. نخوردم. من بدغذا هستم &amp;nbsp;و البته از این موضوع خوشحال نیستم و دوست دارم روی این بخش کار کنم. گفتم که خیلی دوست دارم این‌کار را بکنم اما بدغذا هستم و امتحان کردن گوشت چرخ‌کرده با طبخ تازه برایم سخت است.. هیچ‌کس اعتراض نکرد و شاید همه دلیل مرا درک کردند. شاید علی قبلاً خبر داده بود که نیاز عادت ناپسند بدغذایی دارد. من نمی‌دانم. اما نتیجه این بود که در مصالحه و خنده شام را خوردیم و به من خوش گذشت. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;وقتی به خانه برگشتم فکر کردم که کار قشنگی نکرده‌ام و شاید صاحب‌خانه را که دومین بار است مرا دعوت می‌کند رنجانده‌ام. شاید دختر بی‌ادبی بوده‌ام. من به همه‌ی موضوعات به شدت فکر می‌کنم و تیغم زودتر از هرکسی گلوی خودم را می‌برد. می‌توانستم بگویم من سیرم. می‌توانستم یک کمی بچشم و سر همه را گرم کنم. می‌توانستم بگویم می‌ترسم جلوی اشتهایم برای کباب گرفته بشود. بعد از فکر کردن‌های زیاد، دیدم در تمام گزینه‌هایی که نوشته‌ام یک جور ریا یا اگر مثبت تلقی‌اش کنیم یک جور مراعات وجود دارد. به گمان من، براساس طرز تفکر من، طبق تجربه‌ی من، اینگونه مراعات مربوط به زمانی‌ست که شما درباره‌ی یک رابطه کوتاه‌مدت یا غیرصمیمانه می‌اندیشید. یعنی فکر کردم که اگر قرار باشد من این خانواده را پنجاه بار دیگر ببینم طبعاً نمی‌توانم دائماً درباره‌ی گوشت‌چرخ‌کرده یک راه در رو پیدا کنم پس چقدر خوب شد که نظرم را صادقانه گفتم. به همین نسبت ممکن است برای یک رابطه‌ی بلند مدت، نوع دیگری از مراعات لازم بشود. من نامش را سازگاری می‌گذارم. حد فاصل مراعات و سازگاری برای من این است که اگر مرکزیت موضوع من باشم، یا موضوع به‌نحوی به من مربوط بشود، صادقانه عمل می‌کنم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;مثال بالا ساده‌ترین نوع مثال از جهان‌بینی من بود که دو سه ماه است برای خودم نهایی‌اش کرده‌ام. در زندگی من چندین 'مراعات' اتفاق افتاده‌است که همگی نتایجی فاجعه‌بار داشته‌اند یکیش همین چند ماه پیش بود. اصلاً زندگی من به مراعات عادت ندارد مهمترین دلیلش این است که من خودم را نمی‌توانم توجیه کنم وقتی کاری را انجام می‌دهم که برایش قانع نشده‌ام. یک اوقاتی احساسات واقعی‌ام را بیان نکرده‌ام و نمی‌دانم چرا یک اتفاق دهشتناک غیرمنتظره‌ی به مراتب بدتری افتاده است. یعنی انگار روزگار من این‌شکلی می‌گذرد که اگر جز این باشم از یک جای دیگری خیلی بدترش بیرون می‌زند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;برخی آدم‌ها لازم دارند که نظرشان را زندگی کنند و به گمان من این‌گونه آدم‌ها اغلب زبان‌تلخ می‌شوند و نزدیکی به آن‌ها سخت می‌شود. به من نزدیک بودن هم سخت است. خیلی سخت و شاید خودم انتخاب کنم که با آدمی مثل خودم معاشر نباشم. &lt;br /&gt;تا اینجایش را داشته‌باشید تا بروم کمی درس بخوانم و باقی‌اش را بنویسم که پدر و مادر و خواهر و پارتنر من بودن می‌تواند چقدر خسته‌کننده باشد.&lt;br /&gt;-----&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پ.ن: می‌خواستم بنویسم: برای لاله که از من رنجیده‌است. بعد فکر کردم دارم به یک نامه‌نگار تبدیل می‌شوم. حقیقتاً وقتی نوشت که من زبان تلخی دارم، فکر کردم که راست می‌گوید و متاسفانه از صراحت، برداشتی نظیر زبان‌تلخی می‌شود و مشاهده‌ی من می‌گوید که فرهنگی که آن‌را زیسته‌ایم به صراحت عادت ندارد.ضمناً در مقوله‌ای که لاله مطرح کرده‌بود به این دلیل که جدی‌شدن مبحث را حدس نمی‌زدم از زبان شوخی استفاده کرده‌بودم. این نقد به من وارد است که در یک بحث جدی جای ندارد. واقعیت این است که حدس ما از ادامه‌ی بحث، دیگر بود.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-7327681698001352039?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/7327681698001352039/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=7327681698001352039&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/7327681698001352039'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/7327681698001352039'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/07/blog-post_29.html' title='با من بودن سخت است- قسمت اول'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-8659899250999910080</id><published>2011-07-28T15:41:00.008+02:00</published><updated>2011-07-29T18:43:13.664+02:00</updated><title type='text'>نشر یک پیش‌نویس قدیمی به بهانه‌ی نوشته‌ی آذر</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;برای &lt;a href="http://abortion-in-public.blogspot.com/2011/07/blog-post_27.html"&gt;آذر&lt;/a&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;کلاس دوم بودم. مریم سفید و تپل و آرام بود. به مادرش می‌گفتند خانم دکتر. پدرش داروساز بود. همیشه کاندید انجمن اولیا مربیان بود. مامان من حوصله‌اش را نداشت. می‌گفت وقت می‌خواهد برای مدرسه دوندگی کنی، من باردارم. راست می‌گفت. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پدر من زرگر بود. عمه‌ام که توی مدرسه‌ی دیگری درس می‌داد گفته بود هیچ‌وقت شغل پدرت را نگو چون خیال می‌کنند خیلی پولداری و دیگر هر روز باید به مدرسه پول بدهی. ما را بلند می‌کردند که بگوییم پدرمان چه‌کاره است مثل همه‌ی دهه‌ی پنجاهی‌های بی‌نوای دیگر. حتی شاید شصتی‌ها را هم بلند می‌کردند؛ نمی‌دانم.. من می‌گفتم شغل آزاد. بدم می‌آید که می‌گویم شغل آزاد. چون فکر می‌کردم شغل آزاد هیچ شخصیت مشخصی ندارد و انگار توی مغزم فرو شده‌بود که شغل آدم‌ها، عامل ارزشگذاری هویت اجتماعی‌شان است. یک‌بار مادرم جلوی شغل پدر نوشت: کاسب! خیلی بدترم آمد. فکر کردم کاسب خیلی حرف زشتی‌ست و بیانگر هیچ هویتی نیست. دوست داشتم بنویسم زرگر.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;مریم مرا عصبی می‌کرد. حرف نمی‌زد. معاشرت نمی‌کرد. من وراج بودم. توی مدرسه می‌آمدند صدایش می‌کردند که به خانم دکتر بگو فردا بیایند مدرسه، به مشورتش نیاز داریم. یک روز به مریم گفتم که قرار است عمویم (یعنی همین عموی نازنین هلند)، برای من یک مدادرنگی شصت و هشت رنگ بخرد که رنگ‌های محیرالعقولی دارند.  قرار بود نوروز همان‌سال دایی‌ام برای من یک مدادرنگی چهل و هشت رنگ لیرا بخرد. به نظر من چهل و هشت رنگ خیلی طبیعی بود و می‌خواستم یک تعداد رنگی را مطرح کنم که توی دکان هیچ عطاری پیدا نشود. مریم مرید من شد. قرار شد وقتی مدادرنگی‌ها به دستم رسیدند بدهم مریم هم با آن‌ها رنگ کند. به نظرم رسیده بود که شصت و هشت رنگ چیزی نیست که خانم دکتر از پس خریدنش بربیاید. بعد هم گفتم البته شرطش این است که من با مداد نوک‌تیز بزنم کف دست تو! قبول کرد. دست‌هایش عین صورتش، تپل و سفید بود. مدادم را زدم کف دستش. چطور توانستم؟ الان بیست و سه سال است دارم فکر می‌کنم که چطور توانستم؟ دست مریم سوراخ ریزی شد. رفت پیش خانم. خانم صدایم کرد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;*&lt;br /&gt;*&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پدر و مادرم صدها معاشر داشتند. اصلاً رفیق‌بازی سال‌های اول جوانی من یک بخش بزرگش تربیتی‌ست. در میان این معاشرین، پزشک و مطرب و مهندس و آبدارچی و هنرمند و بقال و شاعر و غیره وجود داشت. یادم است یکی از آشنایانمان راننده‌ی اتوبوس بروجرد-کرج بود. من با در نظر گرفتن مبلغ ناچیز کرایه‌ی مینی‌بوس دم خانه‌مان به نظرم ‌رسید که او لابد خیلی فقیر است و من از کودکی آموخته بودم که دلم برای فقرا درد بگیرد. یک بار با زنش آمدند خانه‌ی ما. زنش یک آرایشگر مرتب و خوش‌پوش بود و من خیال می‌کردم که فقر با این سر و وضع همخوانی ندارد. یک بار هم زنش جلوی موهایش را فر کرد! مامان برایم توضیح داد که اتوبوس یک ماشین بسیار قیمتی‌ست ضمن این‌که اینطور نیست که هرکس پول بیشتری دارد اجازه داشته باشد فر کند یا خودش را به نظر خودش زیباتر کند! من حدس می‌زنم همان‌روز یاد گرفتم که تجربه کردن، محدود به قشر خاصی نیست و به همین دلیل است که معتقدم والدین باید حرف بزنند و یاد بگیرند و یاد بدهند تا گندی که آب گرفته‌ایم بزرگ‌تر نشود. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;...اما نمی‌دانم از چه زمانی ارزشگذاری مشاغل را یاد می‌گیریم.  نمی‌دانم چه زمانی یاد می‌گیریم که مدارک تحصیلی از تخصص شغلی اهمیت بالاتری دارد و نمی‌شود یک خراط را به قدر یک مهندس برق ارزشگذاری کرد. من به دلیل خشم و زخم‌های کودکی‌ام، تا همین چند وقت پیش، بی‌رحمانه کسانی را شناسایی می‌کردم که مدارج بالای علمی داشتند و آدم‌های ناسالم و بیماری بودند؛  زندگی خانوادگی‌شان پیچیده بود؛ در بیان احساساتشان ناموفق بودند؛ در برقراری روابط سالم لنگ می‌زدند؛ مهربان نبودند؛ مغرور و خودبزرگ‌بین بودند و بسیاری از خصائص لجن‌مال دیگری را داشتند که پشت تحصیلاتشان پنهان می‌شد و آن‌ها هم‌چنان خانم مهندس‌ها و آقای دکترهای محترم باقی می‌ماندند. همسایه‌ای داشتیم که روان‌شناس بود و زنش را کتک می‌زد. شنیده‌ام یکی از بهترین‌ استادان روان‌شناسی دانشگاه تهران نیز چنین رفتاری با همسر و دخترش دارد. پدر دوستم که دکترای فلان داشت به دوست‌دختر پسرش رحم نکرد. شوهر فامیلمان که فوق تخصص ریه داشت نمی‌گذاشت زنش از خانه بیرون برود. پزشک دیگری در اطرافمان داشتیم که مدرک تحصیلی‌اش با همسرش (یعنی شوهرش) غیر قابل قیاس بود و من بسیار شعور و تربیت همسرش را بیشتر از خودش تقدیر می‌کردم ولی اولین سوال همه این بود که چرا این دختر به این مرد تحصیل نکرده شوهر کرده است. دوستمان که راننده‌ی اتوبوس بود خوشبخت بود. موهایش را فر کرده بود که زنش تمرین کند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;راستش چند وقتی‌ست دارم رد بیماری خودم را می‌گیرم. نوشته‌ی تو را که خواندم مچ خودم را گرفتم اگرچه بی‌ربط به نظر می‌رسد. یعنی حتی این‌که به دنبال هرچه‌بیشتر تقبیح‌کردن رفتارهای ناپسند آدم‌های تحصیلکرده بودم، خودش ضعف و مرض و بیماری و زخم من است. چند وقتی‌ست بیماری‌های آدم‌ها را از مشاغلشان جدا کرده‌ام. حقیقت دارد که بی‌سوادی یا باسوادی، تخصص با یا بدون مدرک دانشگاهی و مشاغل گوناگون صرفاً نمایش اجتماعی بخش کوچکی‌ از آدم‌هاست که ممکن است در نگاه کلی آن شخص به زندگی تاثیر بگذارد یا نگذارد اما ارزشگذاری افراد براساس سوابق تحصیلی یا شغلی‌شان برایم دارد تحلیل می‌رود، دارم یاد می‌گیرم اشتباهات آدم‌های تحصیلکرده یا دارای مشاغلی با وجهه‌ی اجتماعی بالاتر را بزرگ‌نمایی نکنم و از سویی از اشتباهات آدم‌ها تنها به این بهانه که دانشگاه نرفته‌اند راحت نگذرم و از این سوی بام نیفتم. حالا یادش افتادم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;چه خوب که نوشتی آذر جان. می‌نویسیم که دیده‌شود. می‌نویسیم که درمانش کنیم. خواستم بگویم آرزو دارم روزی همه‌ی آن آدم‌هایی که به تو چنین زخمی زدند ببخشی و دست برخی‌شان را اگر مشتاق بودند بگیری که یاد بگیرند. شعار است؟ همین‌طور است، اما گمانم همه‌چیز از یک شعار ساده شروع می‌شود.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;پ.ن: ویرایش نکرده‌ام. وقتم تنگ است اما می‌ترسم لال از دنیا بروم. گفتم که هرچه‌قدر مریم آرام بود من وراج بودم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-8659899250999910080?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/8659899250999910080/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=8659899250999910080&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/8659899250999910080'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/8659899250999910080'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/07/blog-post_9350.html' title='نشر یک پیش‌نویس قدیمی به بهانه‌ی نوشته‌ی آذر'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-2295015649677939880</id><published>2011-07-28T00:35:00.002+02:00</published><updated>2011-07-28T00:41:37.589+02:00</updated><title type='text'>روزمرگی</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;نقل است که فردوسی وقتی رستم را کشت، حالش خراب شد! از کی نقل است؟ از خانم شریفی، معلم ادبیات چهارم دبیرستانم! آیا من گمان کرده‌ام که فردوسی هستم؟ نخیر من ناخن کوچک فردوسی هم نیستم اما براساس سایز کوچک خودم، رستمی کوچک زاییده‌ام و قرار است پهلوان امسال من بشود... رستم من مطلبی بیست‌هزار کلمه‌ایست که دارم این‌روزها بزرگش می‌کنم و زندگی‌اش می‌کنم و نسبت به وقایعی که در خلال بزرگ کردنش پیش می‌آید احساس مسوولیت می‌کنم و گاهی در این میان بسیار خسته می‌شوم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;در مجموع می‌شود گفت که من آدم جوگیری هستم. یعنی جو علمی پیرامونم مرا خیلی می‌گیرد.  توی مدتی که این متن آخر را آماده می‌کردم صد و بیست و چهار هزار بار -برای بزرگداشت یاد و خاطره‌ی پیامبران- دعوا کردم. چهار بار کلاً نظرم را عوض کردم و از اول نوشتم. دیروز داشتم نتیجه‌گیری می‌کردم که درونی‌کردن خودسانسوری به طوماری از دلایل فقط ضرر است. بعد ماجرایی پیش آمد و من امروز به استادم گفتم که وقت لازم دارم کمی روی نتیجه‌گیری‌ام فکر کنم. حالا شما می‌گویید جوگیر یک جوک است اما من می‌دانم که جوگیر یک واقعیت است و خواهرم مرا خیلی زود با این واقعیت درباره‌ی خودم آشنا کرد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;باید بروم بخوابم. قبلش یک ایمیل بزنم که به نظرم باید نوشته شود. پیش‌تر از آن داشتم توی گودر بحث می‌کردم. یک بار هم چند روز پیش با یک فامیلم که چهارده‌سالش بیشتر نیست بحث می‌کردم. جداً نیاز دارم استراحت کنم. دارم رستمم را زندگی می‌کنم. گاهی خسته می‌شوم. مثل مادری که از بچه‌داری خسته می‌شود. حسم به رستم خودم همین است و مادر کم تجربه‌ای هستم. سوادم هم باید به روز‌ شود. همین است که یک روز یک چیزی به چشمم می‌آید و فردا نمی‌آید. ممکن است بعد از سه چهارسال بفهمم که کلاً خطا رفته‌ام.  خیلی بد خواهد شد ولی اقتضای مطالعه‌ی فرهنگ که روز به روز دارد جلو می‌رود همین است. اصلاً اقتضای تفکر دانشجویی همین است. شما می‌آیید می‌گویید من مزخرف می‌گویم و من می‌آیم برعکسش را به خودتان تحویل می‌دهم و از بس بحث می‌کنیم تا جانمان در‌می‌آید ولی آخرش شاید به جای خوبی رسیدیم. شاید. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;می‌خواهم اذعان کنم که آدم‌هایی که مشاغلشان و علائقشان ربطی به زندگی روزمره‌شان ندارد -اگر بشود چنین شغلی را پیدا کرد- آدم‌هایی هستند که می‌توانند ساده‌تر این دو فضا را از هم جدا کنند. آدم‌هایی که این شانس را ندارند مثل زنان خانه‌دارند که از صبح تا شب مشغول رفت و روبند و ساعت کاری ندارند و آخر هم جلوی گزینه‌ی شغل پر می‌کنند: "بیکار" و خانه هم بدون آن‌ها بدجوری لنگ می‌ماند. شب بخیر. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-2295015649677939880?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/2295015649677939880/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=2295015649677939880&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/2295015649677939880'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/2295015649677939880'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/07/blog-post_28.html' title='روزمرگی'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-466960686691199566</id><published>2011-07-27T19:38:00.003+02:00</published><updated>2011-07-27T19:39:29.860+02:00</updated><title type='text'>شعار می‌دهم پس هستم</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;از سری "شاید ولی چه خالی بی‌پایانی" ها...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;از سری "صد من یک غاز" ها...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;از سری "شعارهای احمقانه‌ی زاده‌ی مغزی ارزن-حجم"...&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;از سری "نترسیم" ها...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;*&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;کاش بتوانیم انتقاد کنیم، انتقاد بشنویم، بگوییم از چه‌چیزی خوشمان آمده، از چه چیزی بدمان آمده. همان چیزها که براساس منطق برآمده از مطالعاتمان، زخم‌هایمان، آرمان‌هایمان، بدبختی‌ها و خوشبختی‌هایمان قضاوتشان کرده‌ایم. کاش بتوانیم بحث کنیم و تابوی نقد مساوی غرض‌ورزی و دوستی مساوی وحدت عقیده بشکند. کاش بتوانیم حرف بزنیم، حرف‌های همدیگر را دوست داشته باشیم؛ از حرف‌های همدیگر حالمان به‌هم بخورد و در هردو حال بتوانیم با هم چای بخوریم و برقصیم و نگوییم فلانی از کار من بدش می‌آید پس با من بد است. کاش بتوانیم فضای چای خوردن را با نقد گفتن و شنیدنمان جدا کنیم. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-466960686691199566?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/466960686691199566/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=466960686691199566&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/466960686691199566'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/466960686691199566'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/07/blog-post_27.html' title='شعار می‌دهم پس هستم'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-3844742607649104971</id><published>2011-07-26T03:14:00.014+02:00</published><updated>2011-07-27T01:11:33.965+02:00</updated><title type='text'>آیه‌های زمینی</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;تمام تلاشم این است که در نوشتن این متن گمنامی آدم‌ها  را حفظ کنم. هرگونه شباهت این ماجرا را با آدم‌هایی که می‌شناسید، به روی خودتان نیاورید و تا آخر عمر فکر کنید آن مرد خودکشی نکرده بود؛ سکته کرده بود. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;*&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;زنگ زد گفت ' بیا فلان‌جا. فلانی یعنی شوهر بهمانی خودش را کشته. مامان این‌ها نیستند. هیچ زنی نیست. زنگ زده‌ایم فامیل‌هایش از کرمانشاه برسند. تنهاست. برس.'  رفتم. مرد را دراز به دراز گذاشته بود گوشه‌ی حیاط. زیر طناب دار.&lt;br /&gt;یک‌دانه بچه‌اش از مدرسه آمده بود خانه. دیده بود پدرش ایستاده وسط حیاط. رفته بود جلو. دیده بود چند سانت از زمین فاصله دارد.  یاد نصیحت‌های شب قبل باباش افتاده بود که گفته بود تو دیگر باید حرف مامان را بیش از همیشه گوش کنی. دو ساعت همان‌جا نشسته بود کنار جنازه‌ی آویزان پدرش. مادرش دو ساعت بعد از سر کار برگشته بود.&amp;nbsp;ما که رسیدیم بهمانی طناب را بریده بود، دیده بود پاهای شوهرش گرم است امیدوار شده‌بود که زنده‌ست. بهمانی  توی حیاط راه می‌رفت. شاید پوستش کلفت شده‌بود. چند نفر از اعضای خانواده‌اش را با دلایل گوناگون ظرف یک‌سال از دست داده بود. پیش‌ترش جنگ را کشیده بود. بی‌خانمانی کشیده بود. زندگی دوازده‌نفری زیر یک سقف را کشیده بود. گریه نمی‌کرد. خاله‌ی فلانی نعره می‌کشید. اصلاً شاید به نظرش دون شان یک صاحب‌عزا بود که دهانش را جوری باز نکند که یک پیکان توش جا بشود.&amp;nbsp;خانه‌ی خاله توی شهر خودمان بود؛ تنها کسی که قرار نبود از شهرستان برسد.  می‌خواستم خفه‌ش کنم نمی‌توانستم. فلانی با هیکل نحیفش و با شلوار کردی و تی‌شرت سرخش چند متری دورتر از ما خوابیده بود. دو سه ساعت گذشت. بهمانی ناگهان رفت نشست گوشه‌ی باغچه؛ عق زد.. عق زد.. عق زد.. بالا نیاورد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;شب بازپرس آمد. بچه را سوال و جواب کرد که تو چرا در طول دوساعت تا زمانی که مادرت به خانه برسد، جیغ نزدی. مشکوک است. به بهمانی گفت چرا روی زمین خونی‌ست. بهمانی گفت رسیدم، هول کردم. طناب را بریدم. از پا بغلش کردم بیاورم پایین. طناب که پاره شد، وزنش افتاد روی دستم. پشت سرش خورد به موزاییک.&amp;nbsp;نامه‌ی فلانی به زن و دخترش را برداشتند.&amp;nbsp;به همه گفتیم سکته کرد. در جوانی. آن دختر هم دبیرستان را گذراند. انتخاب رشته کرد. دیپلم گرفت. دانشگاه قبول شد و من هنوز گاهی فکر می‌کنم که آیا او هنوز به پاهای آویزان پدرش فکر می‌کند؟ &lt;br /&gt;من مغزم سال‌هاست نمی‌تواند دو واژه‌ی دار و کرمانشاه را با هم بشنود و یاد طناب و شلوار کردی و پیراهن قرمز و خاله‌ی مویه‌کنان روی بلندی حیاط نیفتد.. یاد خیلی‌چیزها.. یعنی حتی دو سه سال پیش توی یک مهمانی با بهمانی بودیم. دستمال گرفت؛ کردی رقصید. همینجور می‌رقصید و باهاش می‌رقصیدم و توی سرم زنی کنار باغچه نشسته بود؛ عق می‌زد.. عق می‌زد.. عق می‌زد.. می‌دانید؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;*&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-small;"&gt;&lt;b&gt;پ.ن: چرا یادش افتادم؟  مغزم خراب است. پیکانی‌ست. چون چند نفر را &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=E3xg-1I06Zg"&gt;توی کرمانشاه دار زده‌اند&lt;/a&gt;. توی خیابان. توی میدانی موسوم به آزادی. بی‌ربط است. اشتراکشان این است که هردوی این قصه‌ها 'کرمانشاه' و هردوی این‌قصه‌ها 'دار' دارند و شباهت دیگری میانشان نیست. یعنی اگر تنها به &lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B4_%D8%A2%D8%B3%D8%A7"&gt;کیانوش الف&lt;/a&gt; فکر کرده‌بودم؛ یا به طناب دار که نام نکبتش پشت همه‌جا هست یا به یک کرد در وکیل‌آباد که طناب و زندانی را با هم دارد، ممکن بود از فلانی یاد نکنم. این جفت باید کنار هم بیایند. (چقدر آدم باید توضیح بدهد و ور بزند.)&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-small;"&gt;&lt;b&gt;چند نفر را توی کرمانشاه دار زده‌اند و یک تعدادی آدم رفته‌اند ایستاده‌اند نمایش زنده‌ی جان دادن تماشا کنند. صدا و سیما هم برای اینکه کسی از ساکنان شهرهای دیگر این صحنه را از دست ندهد فیلمش را پخش کرده است. مدافعین حقوق بشر عصبانی شده‌اند. اما چیزی که من از این صحنه می‌بینم آن مردمی‌ست -یعنی همان &lt;a href="http://www.avayeazad.com/foroogh_farokhzad/tavalodi_digar/23.htm"&gt;جانیان کوچکی‌&lt;/a&gt;ست- که به قدری حالشان سر جایش بوده که فیلم و عکس گرفته‌اند؛ حتی شاید چندتایی‌شان گفته‌اند خوبشان کردند. یک تعداد فکر کرده‌اند چه فکر بکری! جرم کم می‌شود.. چند وقت پیش یک نفر دیگر را توی قزوین دار زده بودند؛ یک کودک را آورده بودند صندلی را از زیر پای قاتل بکشد  و میان تماشاچی‌های ردیف اول، زنی ایستاده بود که بچه‌ی کوچک بغلش بود. &lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-small;"&gt;&lt;b&gt;مغزمان خراب است. مغزمان حریص این خرابی‌ست. چشممان مریض است. گوشمان بیمار است.. ما به شنیدن خوشبختی عادت نداریم. &lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-small;"&gt;&lt;b&gt;….. اما من هنوز، آرمانی دارم! آیا هنوز کسی هست که بخواهد&amp;nbsp;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: tahoma;"&gt;&lt;i&gt;ایمان بیاورد به پاکی آواز آبها |&amp;nbsp;&lt;/i&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: tahoma;"&gt;&lt;i&gt;شاید، ولی چه خالی بی پایانی&amp;nbsp;&lt;/i&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-3844742607649104971?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/3844742607649104971/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=3844742607649104971&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/3844742607649104971'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/3844742607649104971'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/07/blog-post_26.html' title='آیه‌های زمینی'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-7588519433634048064</id><published>2011-07-24T22:13:00.001+02:00</published><updated>2011-07-26T03:15:02.811+02:00</updated><title type='text'>من تحقیر شده‌ام- یک</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;یک دانش‌آموز دبستانی کی خواندن ساعت را یاد می‌گیرد؟ دوم دبستان؟ یادم نیست. گفتند یک ساعت بسازید بیاورید مدرسه تا یادتان بدهیم چطور گذاشتن و گذشتن‌تان را با آگاهی هرچه تمام‌تر محاسبه کنید. من پشت یک جعبه‌‌ی شیرینی ساعت ساختم. مامان اینها گفتند خیلی خلاقانه‌ست. رفتم مدرسه و دیدم بچه‌ها ساعت ساخته‌اند از پر پرتقال و موتور جت و عقربک رقصان و باطری غلتان و انواع ابداعات پدرمادرهاشان یا خواهر و برادرهاشان که ساعت حقیرانه‌ی من کنارشان نه تنها دیگر خلاقانه نبود که حتی برگی از زندگی الیورتویست بود. معلمم تشویقشان کرد و اصلاً به نظرش نرسید که &amp;nbsp;تکلیف دانش‌آموزی با تکلیف والدینی متفاوت است. نمره‌ی مرا هم داد اما به نظرش کار خاصی نکرده بودم. معلمم بیشتر به دهه‌ی فجر و میز کاردستی‌های مدرسه فکر می‌کرد و چیزی از چندساعتی که من داشتم جعبه‌ی شیرینی را سوراخ و رنگ می‌کردم نپرسید. خوب یادم ماند.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;غزل بزرگ شد؛ مدرسه رفت و &amp;nbsp;من تمام کاردستی‌هایش را به طرز حریصانه‌ای ساختم. دلم نمی‌خواست توی مدرسه شوکه بشود. نمی‌گذاشتم دستش به کاردستی بخورد. می‌گفتم باید بروی کنار تا من تمامش را ‌جوری بسازم که کسی به گرد پای تو نرسد. من خشمگین بودم. غزل می‌گفت تو نگذاشتی من در کاردستی ساختن خودکفا بشوم. راست می‌گوید. من می‌خواستم از دردی که این خودکفایی دارد مراقبتش کنم. من خشمگین بودم.&amp;nbsp;تا همین امروز.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;*&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: justify;"&gt;&lt;i&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-small;"&gt;پ.ن: معلم شدم و با اصراری باور نکردنی دانش‌آموزانم را تشویق کردم که هر گندی به هرچیز می‌زنند، خودشان باشند که تجربه می‌کنند. خودشان باشند که زندگی می‌کنند. من تحقیر شده‌بودم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-7588519433634048064?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/7588519433634048064/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=7588519433634048064&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/7588519433634048064'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/7588519433634048064'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/07/blog-post_24.html' title='من تحقیر شده‌ام- یک'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-4976381658005779103</id><published>2011-07-21T20:20:00.000+02:00</published><updated>2011-07-21T20:20:27.436+02:00</updated><title type='text'>غریزه‌ی من کوچ مدام عشیره‌ای بود</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;از وقتی شهرداری عمو را جریمه کرده، کمتر به پرنده‌ها غذا می‌دهیم. توجیه دولت این است که پرنده‌ها در صورتی‌که دائماً از سوی شهروندان تغذیه شوند در فضای مسکونی ماندگار می‌شوند که برای شهروندان و پرندگان، هردو، مضر است. اما توجیه اصلی دولت برای این اعمال این منع، این است که پرندگان در اثر استمرار تغذیه‌شدن از سوی شهروندان، روش‌های غریزی پیدا کردن غذا را از یاد می‌برند و به مرور، توانایی‌ طبیعی‌شان برای بقا از دست می‌رود و چنان‌چه به دلیلی از سوی انسان‌ها تغذیه نشوند حیاتشان به خطر می‌افتد و حتی از گرسنگی می‌میرند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;سازمان‌های حفاظت محیط زیست، بقای پرندگان را در گرو زیستن‌شان در شرایط وحشی خودشان می‌دانند. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-4976381658005779103?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/4976381658005779103/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=4976381658005779103&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/4976381658005779103'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/4976381658005779103'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/07/blog-post_2682.html' title='غریزه‌ی من کوچ مدام عشیره‌ای بود'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-7304294462012528031</id><published>2011-07-21T01:21:00.003+02:00</published><updated>2011-07-21T09:10:26.334+02:00</updated><title type='text'>چرکنویس هذیان نیمه‌شب با چشم چپی که درد می‌کند</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;ببینید وقتی دارید این چند خط را می‌خوانید باید بدانید که من از تکنولوژی و قوانینش چیزی سرم نمی‌شود. وقتی می‌نویسم 'سرم نمی‌شود'، از این نادانی خوشحال نیستم. ضمناً باید بدانید که من علوم سیاسی نمی‌دانم اما وقتی می‌نویسم 'نمی‌دانم' به این نادانی نمی‌نازم و اتفاقاً سرم را از خجالت در تنبان خویش فرو کرده‌ام. رشته‌هایی که در زندگی‌ام خوانده‌ام به تاریخ هنر و ادبیات، مبانی هنرهای تجسمی، مطالعات فرهنگی، مطالعات رسانه‌ی جدید و فرهنگ دیجیتال و نشانه‌شناسی اجتماعی ختم می‌شوند و به قدری که علوم سیاسی ممکن است به این رشته‌ها مربوط بشود انگشتی توش زده‌ام. با این تفاسیر چند روزیست مثل یک ایرانی عامی دغدغه‌ای دارم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;ببینید آقا یا خانم گوگل یا به قول ویدا 'گوگول'  یک شرکت آمریکایی‌ست که بنابر قطعنامه‌هایی که آمریکا علیه ایران دارد، اگرچه  زبان فارسی را به رسمیت می‌شناسد، کشور ایران را به رسمیت نمی‌شناسد؛ پس به طور مثال ما 'گوگل دات (نقطه) آی ار' نداریم در حالی‌که 'گوگل دات (نقطه) سولقان‌دره‌ی ته دنیا' ممکن است داشته باشیم. حالا این مساله را می‌توانم برای خودم توجیه کنم؛ یعنی عقلم کمی می‌رسد اما ماجرا به همین‌جا ختم نمی‌شود. به طور مثال شما فلان اپلیکیشن را نمی‌توانید دانلود کنید چون گوگل اعلام می‌کند در کشور شما محدودیت وجود دارد. بحث این است که کشور ایران اساساً برای گوگل عزیز  رسمیت ندارد؛ کشور نیست. این‌ها ناچارند قوانین خودشان را رعایت کنند؟ قبول! اما می‌دانید من از کجا می‌سوزم؟ من از ادعاهای حقوق بشری ابرقدرتی که بمب اتم را برای اسرائیل خطرناک نمی‌داند اما ایران را -بنابر پیش‌فرض دشمنی پشت دست دراز دوستی- تحریم می‌کند نمی‌ترسم... من حتی از اشک تمساح‌های مقامات آن کشور برای مظلومیت مردم ایران -کاری ندارم دولت‌ها بروند همدیگر را تکه‌تکه کنند یکی از یکی بدتر- نمی‌ترسم... من از مردمی می‌ترسم که اصلاً نمی‌دانند زیاد فرقی میان این‌چنین رفتاری با به رسمیت نشناختن اسرائیل نیست مگر در رنگ و لعاب گفتار سیاسی و منتظرند آقا یا خانم آمریکا بیاید، تنها به دلیل علاقه‌ی خاص به چشم و ابروی ایرانی‌شان وبدون کوچکترین چشمداشتی، نجاتشان بدهد.. دیده‌امشان که می‌گویم. آدم‌هایی&amp;nbsp;را&amp;nbsp;که به آمریکای نجات‌بخش معتقدند من دور و بر خودم دیده‌ام. هستند. وجود دارند. شاید دارم مزخرف می‌گویم. شاید دستم به گوشت نمی‌رسد اما می‌رسد به جان شما. شاید اصلاً درک نمی‌کنم. &amp;nbsp;بعید نیست. سوادش را ندارم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-7304294462012528031?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/7304294462012528031/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=7304294462012528031&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/7304294462012528031'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/7304294462012528031'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/07/blog-post_21.html' title='چرکنویس هذیان نیمه‌شب با چشم چپی که درد می‌کند'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-8217779075286348864</id><published>2011-07-19T16:21:00.004+02:00</published><updated>2011-07-19T17:11:43.665+02:00</updated><title type='text'>نه تو تنها نیستی!</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;i&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-small;"&gt;برای &lt;a href="http://sayehnevesht.com/"&gt;کتی&lt;/a&gt; می‌نویسم که در این وانفسای غربت بی‌ اسفند و کندور، خیال نکند تنهاست. گیرم که پست یافت نشد که لینک کنم. مساله این است که همگان در گودر خوانده‌اند و در آن‌جا از این شامورتی‌بازی‌ها خبری نیست. خودم بیست‌بار چوبش را خورده‌ام.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;i&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-small;"&gt;*&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;داشتم می‌رفتم سفر و قرار بود تا دو-سه ماه به ایران بازنگردم. چهارسال پیش بود. روز قبل از سفر (که یعنی هفده هجده ساعت پیش از پرواز)  رفتم پیش دکتر ف.سجودی ،استاد راهنمای وقتم، برای خداحافظی و چهار کلمه حرف آخر و توصیه‌های ایمنی. مثل همیشه خوب گذشت و حرف که می‌زد من خوشم می‌شد و ضمناً گفت " اصلاً نمی‌خواهد درس بخوانی. حالت را بکن و نگاه کن به در و دیوار و از زندگی‌ آن‌ها چیز یاد بگیر و برو دریا و آفتاب.. وقتی  برگشتی ادامه می‌دهیم". خیلی با این توصیه حال کرده بودم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دفتر توی امجدیه بود. چهار قدم پیش‌تر از دانشکده سینما تئاتر. قبل از قرار، از تاکسی که پیاده شدم، با سلام و صلوات از خیابان رد شدم بروم آن دست. موتورسوارهای توی مفتح هم که می‌دانی کلاً امان نمی‌دهند. برگشتنی داشتم از بینشان لایی می‌کشیدم که دیدم یکی‌شان دارد می‌آید و اصلاً محال است راهی سریعتر از تصادف پیدا کنم. فقط یادم است جسم سختی به زانویم برخورد کرد و پرت شدم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;چشمم را که باز کردم هفت هشت تا کله‌ی مردانه کنگره تشکیل داده‌ بودند بالای سرم. نگاهم که به دایره‌شان افتاد فکر کردم چرا جمجمه‌ام نشکسته است؟ کیفم از روی دوشم مثل بالش پرت شده بود درست زیر سرم! سرم را گذاشته بودم روی دستم، دستم روی کیف. ماتریالیست‌ها اسمش را می‌گذارند اتفاق. مادربزرگم می‌گوید قسمتم بود. مذهبی‌ها می‌گویند اجلم نرسیده بود. خودم حالتی دارم ملغمه‌ای از تمام این‌ها که می‌شود در 'عجب' خلاصه‌اش کرد! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;سعی کردم بلند شوم. آقایان نماینده‌ی مجلس اصابت، یک خانمی را پیدا کردند دست مرا بگیرد چون اسلام شرایط خیلی ویژه‌ای داشت و آنی بود که در خطر غرق بشود. با بدبختی نشستم وسط خیابان که دیدم چند نفر پسر موتورسوار را دوره کرده‌اند که احتمالاً در صورت وفات مصدوم، تحویل مقامات و پدر و مادرم بشود. با درد و نگرانی سفر، توی ترافیک مفتح در حالی‌که برای اولین و ان‌شا‌لله آخرین بار وسطش، بی‌خیال ماشین‌ها، نشسته بودم (!) دلم برای موتورسوار سوخت. گفتم "آقا برو من حالم خوب است". یک نفر با لیوان آب آمد گفت "نه خانم نمی‌شود. تکلیف شما معلوم نیست". از من اصرار از آقا انکار. موتورسوار گفت "خانم با موتور که نمی‌توانم، بگذار بروم آژانس بگیرم ببرمت بیمارستان". یادم افتاد ساک جمع نکرده‌ام. من چرا این وسطم؟ گفتم خوبم آقا برو. با یک حالت مظلوم بدبختی گفت "یعنی جداً برم؟" گفتم برو. مغازه‌دار گفت صبر کن. موتوری گفت "خودش میگه برم". گفتم برو بابا. برو. نرفت بلکه محو شد!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;شل و لنگ و زخمی برگشتم پیش دکتر اف.سین. گفت آن‌همه مراسم خداحافظی را دود کردی. بعد هم آژانس تا آبشار. کمکی از خواجه‌نصیر. آبشارتا کرج. زانو و کمر سیاه و کبود. ساق پا و سایر اماکن و تفرج‌گاه‌ها زخمی. از بس عجله داشتم فرصت نشد خودم را کمی بین اقوام لوس‌تر کنم که &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=LF21QEXKB_Q&amp;amp;feature=related"&gt;'نمردیم و گوله هم خوردیم'.&lt;/a&gt; فرصتی بود که از کف رفت به جان شما. باید می‌رفتم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;از فرداش حدود بیست و چهار ساعت توی راه بودم. دو هواپیما و یک ماشین و یک قطار و یک تراک سوار شدم تا رسیدم. با ساکی برای اقامت طولانی. با صندل پاشنه‌دار! به نوعی مردم اندر حسرت فهم درست و انتخاب کفش مناسب. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;توی گرمای بالای پنجاه درجه بدون کولر توی روستایی با نمای کاکتوس گیر افتاده بودم تا برسم جایی که باید بروم. یادم است بیست روز گذشته بود که دوباره برگشتم روستا. به خیالم خوب شده بودم و کبودی‌ها کمتر شده بودند. یک پنکه‌ی کوکی داشتم. یکی دو ساعت یک بار کوکش تمام می‌شد. یک شب وسط خواب و بیداری دستم را گذاشتم روی زمین که با دست دیگرم پنکه را درست کنم. نگو که همان دست مذکور زیر سرم در جریان تصادف بود.  درد اومد. داد اومد.&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=k4_pjbYng5Q"&gt;&amp;nbsp;(دلبر شیاد اومد. اما من دلبر نداشتم&lt;/a&gt;). غیر کوک دلبر نداشتم! درد اول مال دست بود ماه من که از شدتش از تخت پرت شدم پایین.&amp;nbsp;روز از نو. روزی از نو. خلاصه که زودتر برس. زیاده عرضی نیست.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-8217779075286348864?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/8217779075286348864/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=8217779075286348864&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/8217779075286348864'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/8217779075286348864'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/07/blog-post_19.html' title='نه تو تنها نیستی!'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-4589920573151914279</id><published>2011-07-18T19:44:00.009+02:00</published><updated>2011-07-19T00:48:21.835+02:00</updated><title type='text'>اینجا رتردام، غروب بارانی تابستان</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اثاث کشی‌کردیم. من کار زیادی نکردم ولی گیس هلاک شد و الان دارد آن طرف تعمیرات می‌کند. من هنوز به آن خانه نرفته‌ام و با ساکم آمده‌ام اینجا تا چند روز&amp;nbsp;توی خانه‌ی&amp;nbsp;&lt;i&gt;وی&amp;nbsp;&lt;/i&gt;درس بخوانم. عصر است. نشسته‌ایم. من مشق می‌نویسم. وی سوت می‌زند و گاهی می‌خندد و برای من خوراکی می‌آورد و موقعیت‌های طنز می‌سازد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;ویو ساده و دوست داشتنی و به طرزی باورنکردنی واقعیست… بیست و یک سال است خارج از ایران زندگی می‌کند و معاشرتش با جامعه‌ی ایرانی بسیار محدود بوده و فارسیش دست‌نخورده مانده و حرف‌های بامزه‌ش نهایتاً 'خالی‌بندان در جهان صنعتگرند' یا 'طباطبایی، بمب هوایی' است. مثلاً می‌گوید "از خواب پاشدم ارگان‌هام درد می‌کنه!" این یعنی بد خوابیدم بدن‌درد گرفتم. یا به جای "حال نداشتم غذا درست کنم" می‌گوید "تن‌پروری کردم، غذا نپختم". شوخی‌های ما را جور دیگری برداشت می‌کند و اگر چیزی یا کسی یا موقعیتی را مسخره کنیم به نظرش حرفی جدی زده‌ایم.  گاهی هم در موردشان فکر می‌کند! گاهی می‌گوید خیلی جالب بود. مثلا من یک بار گفتم معلمی شغل انبیاست برای همین من معلم شدم. گفت "اوه! خیلی جالب بود.. همینطوره". من گفتم مسخره گفتم. گفت که حرفایی هم که میگی مسخره هستند به نظر من جالب و فکر برانگیزند. بعداً که این خاطره را برایش تعریف کردم گفت  جداً 'معلمی شغل انبیاست' یک شوخی بود؟ مایلم درباره‌ی قیافه‌ی خودم و غزل در این صحنه‌ی تاریخی حرف نزنم! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;گاهی کلیسا می‌رود و مسیح را دوست دارد. پارسال بعد از بیست سال رفت ایران. وقتی برگشت تصمیم گرفت نماز بخواند. بعد دید روی فرش راحت نیست چون نمی‌داند و یادش نیست چه کسانی با کفش رویش راه رفته‌اند. فکر کرد روی یک فرش پانخورده نماز بخواند که زانوهاش درد گرفتند.آمد روی تشک نماز خواندن را شروع کرد که به نظرش مسخره رسید و فکر کرد چه باری‌ست آدم بیندازد روی دوش خودش. تصمیم به عبادتش از بیخ منتفی شد. الان برخوردش با اسلام به این شیوه‌ست که وقتی خیلی برای کسی ارزش قائل باشد بین پنج تا بیست و پنج و چنان‌چه موقعیت در حد &amp;nbsp;کما و مرگ جدی باشد پنجاه صلوات می‌فرستد. در این‌باره بسیار جدی عمل می‌کند.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دیشب می‌بینم که از  &lt;a href="http://www.backupflow.com/"&gt;ایران ترانه&lt;/a&gt; تعدادی ترانه‌ی غمگین از&amp;nbsp;شماعی‌زاده‌ گذاشته تا پخش بشوند. اعتراض می‌کنم که اینا چیه ویدا؟ توضیح می‌دهد که  برای تو گذاشتم خوشحال باشی که این خواننده را دوست داری! ماجرا این است که من گاهی برای مسخره‌بازی چندتایی از نماهنگ‌های شاد شماعی‌زاده را گذاشته بودم که بخندیم و قر بریزیم و یاد چیزهای بامزه بیفتیم. مثلاً؟ &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=AYCAQiPs49c"&gt;برکه&lt;/a&gt;.  بعد وی فکر کرده من عاشق شماعی‌زاده‌م و دیشب به نظرش رسیده آهنگ‌های آرام شماعی‌زاده را برای من پخش کند که بهتر درس بخوانم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;البته  وی خیلی خیلی باهوش است. یعنی انگلیسی و فرانسه بلد است و وقتی هلندی حرف می‌زند آدم‌ها لذت می‌برند. سرعت یادگیریش هم بسیار بالاست. امروز عصبانی است که چرا نوجوانی‌ش در عصر اینترنت نبوده و سرعت پیشرفتش در شبکه‌های اجتماعی به اندازه‌ی دیگران نیست. می‌گوید کاش من مدتی با تو باشم تا دلم بخواهد بیکار نباشم. من البته می‌خواستم بگویم من اگر بیل‌زن بودم الخ. نگفتم. ناامیدی به بار می‌آورد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;عصر است. نشسته‌ایم؛ می‌گوید "نمیدونم چرا هیچی ندارم توی اینترنت سرچ کنم! حالا که تو میگی وضع اینترنت این کشور خوبه من چرا نمیتونم یه چیز خاصی سرچ کنم که خوشحال بشم از اینترنت. چرا هیچی به ذهنم نمی‌رسه." &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اینهمه مقدمه برای تعریف این خاطره‌ست که الان داشتم مسخره می‌رقصیدم با &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=d8-FJ2ZKyBM&amp;amp;feature=related"&gt;ترانه‌ی&lt;/a&gt; آرامی از صادق نوجوکی. طبیعیست که دوستانم می‌دانند که یعنی چشم‌هایم را بسته بودم و دستهایم را میتاباندم توی فضا و گاهی چرخی میزدم. بعد وی خیلی جدی گفت "نیاز تو وقتی با یه ترانه‌ای می‌رقصی آدم خیال می‌کنه داری اون ترانه رو 'می‌نوشی' انقدر که با احساس چشاتو می‌بندی." من از صحنه دور شدم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;داشتم فکر می‌کردم که اگر همه مثل وی بودند  کلاً کسی نمی‌توانست در متلک‌گفتن و مسخره‌کردن هیچکسی موفق باشد...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;الان که دارم این‌ها را می‌نویسم وی خیلی خیلی عصبانی‌ست چون اخبار اعلام کرده که یک خانم راننده‌ی قطار، مست بوده و این به نظر وی یک فاجعه‌‌ی بزرگ و نشانگر بی‌شرمی و بی ملاحظگی یک آدم و سوءاستفاده از اعتماد مردم است که کسی با جان آدم‌ها بازی می‌کند در حالی‌که مردم بی‌خیال توی قطار نشسته‌اند. وی می‌گوید زمانه‌ی خیلی بدی شده و مردم بسیار بی‌مسوولیت شده‌اند. واقعیت این است که من زیاد به چشمم فاجعه نیامد. به خبرهای خیلی بدتری عادت دارم. یعنی می‌دانید که...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پ.ن: از اینکه حتی اندک استعدادی در تعریف موقعیت‌های طنز ندارم خوشحال نیستم!&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-4589920573151914279?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/4589920573151914279/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=4589920573151914279&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/4589920573151914279'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/4589920573151914279'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/07/blog-post_18.html' title='اینجا رتردام، غروب بارانی تابستان'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-2595354005587642780</id><published>2011-07-14T12:28:00.005+02:00</published><updated>2011-07-14T16:21:09.887+02:00</updated><title type='text'>لیکن شنیده‌ام که شب تیره- هر چه هست- آخر ز تنگه‌های سحرگه گذر کند</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بارها و بارها در زندگی‌ام در موقعیت و شرایطی قرار گرفته‌ام که فکر کرده‌ام چطور می‌شود از این سوراخ و این چاله درآمد؟ اغلب خیلی گریه کرده‌ام، توی سر خودم زده‌ام و تقریباً همیشه ماجراها به طرزی معجزه‌وار پیش‌رفته‌اند و حتی آرامش خوبی میان این چاله و آن چاله‌ی مفروض بعدی وجود داشته است… شاید زندگی آدم‌هایی مثل من، که هیچ‌جایش هیچ‌وقت شبیه هیچ خط مستقیمی نبود و ما دائم داشتیم از این تپه به آن دره و برعکس سقوط و صعود مدام می‌کردیم، همین چاله‌ها و آرامش‌های میانشان است. نمی‌دانم چرا اینقدر ساده‌انگارم که خیال می‌کنم آدم بعد از هر نشستی، اگر مستمر سنجد مصرف کند و بلند شود حتماً از جای بالاتری نسبت به دفعه‌ی قبلش بلند می‌شود. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اصلاً آن همه تئوری که پیش‌تر درباره‌ی 'وقتی که از دست ‌داده‌ایم و هرگز جبران نمی‌شود' ارائه داده بودم به پشم خودتان حساب کنید. کسی وقتش را تلف نکرده است خصوصاً اگر یک روزی هم‌بکشد. بحث تاریخچه‌ی شخصی‌ست شاید.. حالا این‌شکلی پیش‌رفته یا دارد این شکلی پیش‌می‌رود. نسبت سنجش موفقیت تاریخچه، خودمانیم؛ عرف و نرم اجتماعی مترسک است.&amp;nbsp;پایان شعار لوس هفته از ننه‌بزرگ درون. اگر بخواهم داستان را حماسی‌تر کنم باید بگویم که&amp;nbsp;نترسید. نترسید. ما همه با هم هستیم. &amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;این‌ها را در حالی می‌نویسم که حال خوبی ندارم. اضطراب دارم و شکسته‌تر از آنم که شیرینی اضطرابی را تجربه کنم. اما من سی و یک سال دارم و این به این معنی‌ست که یاد گرفته‌ام منتظر روزی بنشینم که دوستانم می‌گویند: "نیاز دیدی چقدر الکی نگران بودی؟ دیدی همه‌چیز حل شد؟". ضمناً مشق‌های زیادی دارم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;دلیلش چیست که منتظر هستم؟ من ششصد بار دیگر مضطرب بوده‌ام و ششصد بار دیگر همه‌چیز حل شده‌است.&amp;nbsp;این پیش‌بینی و امیدواری برای شنیدن این جمله، بهترین نتیجه‌ی تعدد تجربه‌های ناآرام و البته تجربه‌های آرام پشت‌بندش است. خلاصه که منتظرم روزی برسد که می‌آیید این جمله‌ی تاریخی را می‌گویید البته این به این معنی نیست که الان توی سر خودم نمی‌زنم. ژانر 'توسرزنان، گریه‌کنان سپس شعار دهان' کسب و کار من است.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;زندگی مثل خط مستقیم یا برای ما‌تحت در عسل‌ها مستقیم صعودی، کمی بیشتر خوش نمی‌گذرد ای آن‌هایی که لزوماً از پس امروزتان بود فردایی و البته فردایی قابل پیش‌بینی؟ برای ما اینور آبی‌ها  هم تعریف کنید. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پ.ن: اینور آبی در جمله‌ی بالا  به معنی دارای زندگی پرفراز و نشیب است و ربطی به مرز جغرافیایی ندارد به حمدلله&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-small;"&gt;عنوان: شاملو&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;تمام.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-2595354005587642780?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/2595354005587642780/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=2595354005587642780&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/2595354005587642780'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/2595354005587642780'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/07/blog-post_14.html' title='لیکن شنیده‌ام که شب تیره- هر چه هست- آخر ز تنگه‌های سحرگه گذر کند'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-4248312335411709400</id><published>2011-07-12T11:11:00.003+02:00</published><updated>2011-07-12T11:45:25.683+02:00</updated><title type='text'>به جهت ثبت در تاریخ</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;امروز آخرین روز اقامت در اولین خانه‌ی مهاجرت &amp;nbsp;ماست. همین جمله به قدر کفایت گویاست که حالا چه دل اریب و لحظات زاویه‌داری دارم. هنوز به خانه دست نزده‌ایم. یعنی حتی یک لیوان را جابه‌جا نکرده‌ایم و فردا ساعت نه‌صبح ماشین می‌آید و مارا حمل می‌کند. یعنی ما را که حل شده‌ایم میان تکه‌های خاطرات خانه؛ ما را  لابلای روزهای رنگارنگ این تخته‌پاره‌های سفید. چقدر دلم می‌خواست به‌جای رنگارنگ بنویسم رنگ‌وا‌رنگ. الان که گفتم رنگ‌وارنگ به یاد باغچه‌ی مادربزرگم افتادم و گل‌های ابریشم و درخت خرمالو و کوکب‌های خانه‌! خانه‌ای که حالا نیست و خراب شده‌است و به یک آپارتمان در خیابان انوشیروان تبدیل شده&amp;nbsp;‌است و هیچ‌کس نمی‌داند که من اولین بار که تازه مدرسه می‌رفتم و شعر تولدی دیگر را خوانده‌بودم یواشکی رفتم توی حیاط همان خانه و برگ‌های کوکب‌هایش را با آب دهانم چسباندم به ناخن‌هایم تا بدانم چه شکلیست و به نظرم ناخن‌هایم خیلی تیز شدند. کوکب‌های خانه‌ی مادربزرگ در نظر من، گل‌های آفریده شده برای قبر پدربزرگ بودند تا با عمه‌ام رویا، بچینیمشان و ببریم قبرستان و پرپر کنیم زیر نامش. الان دیگر سه باغچه کوکب &amp;nbsp;هم برای گل‌کاری آن‌همه قبر، کفاف نمی‌دهد. من از کلمه‌ی قبر می‌ترسم. حس می‌کنم آدم آن‌جا فراموش می‌شود و من از این فراموشی می‌ترسم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دلم برای این خانه تنگ می‌شود. من دلم برای همه‌ی اولین‌هایم تنگ می‌شود و حتی دلم برای آخرین‌هایم تنگ می‌شود و چیزهایی که دلم برایشان تنگ نمی‌شود خیلی انگشت‌شمارند… حتی دلم برای همان سالن پذیرایی مادربزرگم که مثل یک دالان دراز بود و من داخلش همان‌جوری می‌دویدم که از خلال قبر شهدا یا برای آن حیاط‌خلوت دهشتناکش و لواشک‌هایی که توی یخچال پشتی کنار ارواح پشت‌بام یخ می‌زدند تنگ می‌شود. &amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اصلاً ژانری وجود دارد برای کسانی که عمدتاً دلشان برای یک چیزی تنگ شده است وگرنه توی این خانه هم تلخی کم نبوده‌است. ماجرا این است که حرجی بر خانه و خیابان نیست اگر مهاجرت معلم سخت‌گیریست و اولش آدم‌های ساده‌ی معمولی مثل من باید دوام آوردن را یاد بگیرند.. من از غم‌داری خوشم نمی‌آید و وقتی می‌گویم دلم تنگ می‌شود، به چیزی سوزان اشاره دارم که به گمان خودم با غم و کپک‌زدگی بسیار فرق دارد یعنی حالا دیگر &amp;nbsp;وقتش شده که هربار از سنتروم آمستردام رد می‌شوم یک نگاه طولانی بیندازم به خیابان و بگویم اوه اتوبوس آنجا ایستاده، زودتر برویم که از دستش ندهیم. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-4248312335411709400?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/4248312335411709400/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=4248312335411709400&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/4248312335411709400'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/4248312335411709400'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/07/blog-post.html' title='به جهت ثبت در تاریخ'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-1153699385469273563</id><published>2011-07-05T02:34:00.005+02:00</published><updated>2011-07-06T18:53:28.056+02:00</updated><title type='text'>چرک‌نویس یک سانتی‌مانتالیسم در شب تولد آبج - Giss the sis</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;سلام گیس! الان که این نامه را برایت می‌نویسم نصفه‌شب است. &amp;nbsp;از خواب بیدار شده‌ام و لپ‌تاپ را روشن کرده‌ام و ناخن‌هایم را کوتاه ‌کرده‌ام که صدا نکند و کژال که امشب مهمانم است از صدای تایپ بیدار نشود تا بتوانم برایت چیزی بگویم. کمی‌ دو دوتا چهار تا کردم و دیدم فردا روز شلوغی‌ست؛  ضمن این‌که همسایه‌ خیلی سر و صدا می‌کند و -جایت خالی- خواب نداریم. تو چرا نیستی؟ چون رفته‌ای خانه‌ی جدیدت را تمیز کنی. اول فکر کردم این اولین سال است که شب تولدت کنارت نیستم. بعد یادم افتاد نقداً پارسال&amp;nbsp;هم نبودی و واقعیت این است که آدم سنش که بالاتر می‌رود از 'اولین'‌هایش روز به روز کم می‌شود! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;کمرم خیلی درد می‌کند و پایینش جوری گرفته که خواهرت شبیه حامله‌های پا به ماه راه می‌رود.  البته واقعیت این است که در عمل هم از پارسال که تولد تو بود تا امروز، کمی کمر خواهرت زیر بار تغییرهای بزرگ تا شد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;هرچقدر فکر کردم دیدم چکیده‌ی تمام احساسم درباره‌ی خواهر تو بودن را &lt;a href="http://neici.blogspot.com/2010/06/blog-post.html"&gt;پارسال نوشته‌ام&lt;/a&gt; اما حالا که داشتم می‌خوابیدم یاد چیزی افتادم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;نقل است که وقتی من به دنیا آمدم چند وقت بعدش جنگ شروع شد و وقتی تو به دنیا آمدی تمام شد. ضمن اینکه مدتی بعد یک اتفاق خجسته‌ی دیگری هم افتاد که خودم را بنا به مصلحت نظام سانسور می‌کنم. وقتی تو به دنیا آمدی من از اتاق خودم منتقل شدم به اتاق خودم. هور هور هور! من چقدر بامزه‌ام. تو از ناکجا رفتی توی اتاق من. اتاق تو -یعنی اتاق سابق من- کاغذ دیواری با طرح اسباب‌بازی داشت و اتاق من رنگ شده بود و همین صحه‌ای بر این باور گذاشت که من بزرگم و تو کوچکی که باید روی دیوار اتاقت نقاشی‌های کودکی من باشد... ما خیلی زود، به طور موقت، از آن خانه رفتیم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اولین بار خانه‌ی تهران بودیم که هم‌اتاق شدیم. تو چندماهه بودی. چهاردست و پا راه می‌رفتی. یعنی تخت تو پیش مامان این‌ها بود و اسباب‌بازی‌هایت توی کمد من. خانه‌مان دو تا اتاق بیشتر نداشت و من الان حالش را ندارم برایت توضیح بدهم چرا آن یک‌سال، آن‌جا رفته بودیم...من اولین بار توی آن خانه کیوی خوردم! عمو و ویو خریده‌بودند. ضمن اینکه فکر می‌کنم اولین باری که با معنای حرص خوردن تا فیهاخالدون آشنا شدم، همین مقطع تاریخی هم اتاقی با تو بود. لذا دو نقطه خط! الان ناگهان دلم خواست تورا با آن لباس یک‌سره‌ی مخمل قرمزت فشار بدهم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دومین بار چهارده‌ ساله بودم. سال چرندی بود. مطمئنم که کل خاندان ما آن سال‌ها را دوست ندارند. رفته بودیم خانه‌ی نجفی توی کوچه‌ی یاسر. توی خانه‌ای که سه اتاق داشت، یکی را داده بودند سین خدابیامرز توش خیاطی کند و شاید آه دل من بود که مورچه یک‌بار موهایش را جوید.  از چالش‌های آن روزهای من این بود که چرا من و تو باید توی یک اتاق زندگی کنیم و یک نفر غریبه که روزی سه بار برای اهالی خانه ورمی‌قوزد برای خودش اتاق داشته باشد. الان مرده است و دوست ندارم درباره‌ش بد بگویم چون این سنت هنوز در من پایدار است که با مردگان لجبازی نکنم. آن خدابیامرز خیلی مرا حرص داد چون من نمی‌فهمیدم چرا مامان و بابا به یک چنین موجود بی‌تربیت پررویی محبت می‌کنند. یادم است یک بار که اثاث‌کشیده بودیم خانه‌ی کسرا، تو مدام در اتاق مرا می‌کوبیدی و ونگ می‌زدی که باز کن و همین آدم که مثل اثاث با ما خانه به خانه منتقل می‌شد تورا گذاشت روی دوشش تا از شیشه‌ی بالای در اتاق، مرا نگاه کنی و من از آن به بعد هربار می‌خواستم یک کار خصوصی توی اتاقم انجام بدهم احساس خطر داشتم. اگرچه همه‌ی این خاطرات باعث نشدند که وقتی بعد از چند سال بی‌خبری، او در سی و نه سالگی مرد من از خبر مرگش خوشحالم بشوم. وقتی مرد من دیگر یاد گرفته بودم که بدی‌های آدم‌ها از بدی‌کردن نیست (همان که فروغ گفته است). حتی حالا که این‌ها را می‌نویسم حس می‌کنم در دشمنی کردن زیاده‌روی کردم! حالا یادم باشد بعداً یک خاطره‌ای از خواهر سین برایت تعریف کنم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;خاطره‌ی بدی از آن هم‌اتاقی ندارم. یعنی تصورم این است که آن دو سه سال از بس بد بودند که یاسمن توش گم بود. الان یادم افتاد که همان‌ خانه بودیم که دوستم تصادف کرد و من از مدرسه آمدم خانه و از بس از مردنش شوکه شده بودم که حاضر شدم لوبیاپلو را بدون ماست و خیار بخورم! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;خیلی سال گذشت. خیلی.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;سومین بار وقتی بود که من و تو به هلند آمدیم. با هم توی این اتاق نقلی بیست و پنج متری‌مان زندگی ساختیم، غذا پختیم، قهر کردیم، خندیدیم، اشک ریختیم، دلتنگ شدیم، میدانی؟ یاد گرفتیم دوام بیاوریم.  الان که این چند تا جمله‌ی آخر را نوشتم یک جوری گریه‌ام گرفت و جلوی چشمم تار شد که دیگر مانیتور را نمی‌بینم و هیچ نمی‌دانم چرا. الان برای اینکه جو عوض بشود می‌توانی بروی آهنگ معجزه‌گر گوگوش را گوش بدهی. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;یک‌جوری شد که وقتی به ایران رفته بودی، اولین بار که بدون تو کلید انداختم و در را باز کردم  نشستم کف خانه و یک‌جوری بلند بلند گریه کردم که ممکن بود پلیس بیاید. این خانه بدون تو چیزی کم داشت.  تو شدی مونس من.  البته می‌دانم که پیش‌تر قرار بود این وظیفه‌ی خطیر را درباره‌ی مامان به‌عهده بگیری :ي! این اولین بار است که من در وبلاگم از دو نقطه دی استفاده می‌کنم و دلیلش بر تو روشن است.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;خواهر کوچولوی من! مونس من...&amp;nbsp;یک بار با &lt;a href="http://sayehnevesht.com/"&gt;کتی&lt;/a&gt;&amp;nbsp;که حرف می‌زدیم به این نتیجه رسیدیم که خواهران کوچک ما خیلی کمتر از ما تر زده‌اند و خیلی کمتر از ما نیاز دارند که زندگی خودش با شمشیر و خون‌ریزی و دودستی یک چیزهایی را یادشان بدهد؛ البته شاید جدای اینترنت و هزار تا چیز دیگر، الگوهای بی‌ادب ادب‌آموزی مثل ما هم جلوی چشمشان بوده. این یک فرض است که ممکن است هرگز ثابت نشود. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;می‌خواهم از همین‌جا بیست و سه‌سالگی‌ات را تبریک بگویم و تاکید کنم زندگی با تو خصوصاً در اولین سال مهاجرت، شانس من بوده است؛ که نگاه تو در بسیاری از موضوعات زندگی، برای من بسیار آموزنده بوده‌است؛ که تا پایان عمر همه‌ی نامه‌هایم را با همین جمله تمام می‌کنم که: دوستت دارم.. تولدت مبارک&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نانا (آن‌گونه که در کودکی‌ات صدایم می‌زدی)&lt;br /&gt;۱۴- تیر- ۹۰&lt;br /&gt;آمستردام&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-1153699385469273563?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/1153699385469273563/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=1153699385469273563&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/1153699385469273563'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/1153699385469273563'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/07/giss-sis.html' title='چرک‌نویس یک سانتی‌مانتالیسم در شب تولد آبج - Giss the sis'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-6388954996447225568</id><published>2011-06-29T19:06:00.005+02:00</published><updated>2011-06-29T21:50:07.885+02:00</updated><title type='text'>شخصی‌نوشت- پیش‌نویس</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;u&gt;سنت به مثابه خیاطی از نوع سری‌دوزی تک سایز&lt;/u&gt;&lt;br /&gt;پیش‌تر خیلی ساده از این جمله‌ی خودم می‌گذشتم که زنی سنتی در درون من زندگی می‌کند. با این ادعا که باید این تناقض درونی را پذیرفت، یک لحظه فکر نمی‌کردم که ماجرا بسیار ریشه‌دار و معتادوار است به این شکل که در بخشی وسیع و فراگیر، اغلب وقایع را با همین کله‌ی دسته‌جمعی تفسیر کرده‌ام. حتی خودم را. علاقه‌هایم را. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;در بسیاری از سوراخ سنبه‌های زندگی‌ام رگه‌های تربیت عمه‌ی پدر‌ و دایی مادر و مادربزرگ هفت جد قبلم یا حتی الگوهای رفتاری دوستان و معاشرینم حضوری خفیف داشتند. آن‌قدر نازک و مرموز و شفاف و ندیدنی که انگار نسیم پیچیده باشد لابلای پیراهن زندگی‌ات و تو ندانی چرا دامنت هواست. گمراه بشوی که چه دامن بد دوختی خریده‌ام! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دیشب فکر کردم که گند زده‌ام. فکر کردم چقدر دیرم. چقدر زندگی را بد برداشت کرده‌ام. چقدر طول کشیده‌است تا دردش به استخوان برسد. فکر کردم هرچند دیر است اما فرض بگذار که نظیر همان مثال مثبت‌انگار گول‌زنک، داری برای بیست سال بعدت درختی که می‌کاری که باید بیست سال قبل می‌کاشتی.  &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دیگر پذیرش وجه سنتی خودم را ندارم؛ حتی پذیرش مدارا کردن با وجه سنتی اجتماع ایرانی را هم ندارم چرا که ماجرا با مدارا رفع و رجوع نمی‌شود. یعنی یک‌روز به‌خاطر خانم فلانی و آقا بیساری فلان رفتار خودت را سانسور می‌کنی، یک روز به دلیل علاقه‌مندی‌ها و آرزوهای خانواده‌ات، یک‌جا به دلیل میل تو به تایید گرفتن و هراس همیشگی از این‌‌همه انتقادی که یک عمر برتافته‌ای؛ یک روز پارتنرت را براساس تاثیر فلان الگو نقد می‌کنی. بعد این مجموعه‌ی رفتاری، به وظیفه‌ی اجتناب‌ناپذیر تو تبدیل می‌شود. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;من از رد کردن چراغ‌قرمزهای قانونی چیزی نمی‌گویم. از توافق‌های بی‌خطر یک کانون که مثلاً 'بهتر است شب‌ها عربده نکشیم' حرف نمی‌زنم. به چیزی بسیار شخصی‌تر و درونی‌تر اعتراض می‌کنم که از آن رنج برده‌ام.  از این‌که درباره‌ی یک موضوع فارغ از این‌که نظر شخصی ما چیست، براساس رای خانواده، قومیت، جامعه، عرف یا حتی رفقای دور و بر نظر بدهم و رفتار کنم بی‌که حتی بدانمش. احترام به عقیده‌ی آدم‌ها به شدت با باج دادن به اکثریت آراء جا عوض کرده‌است. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;این رقت‌انگیز است ‌که تبدیل بشوم به دهان یک عقیده‌ی جمعی آن‌هم چیزی برآمده از افرادی که کارنامه‌ی موفقی در حقوق اجتماعی و زندگی خانوادگی و شهروندی ندارند... احساس می‌کنم این وجه صرفاً منحصر به‌فرد بودن آدم را قفل می‌کند و کلیدش را میندازد توی دریا و تو یک عمر به جای شکستن قفلش، توی جیب سنت دنبال کلیدی می‌گردی که پیدا نمی‌شود. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;راستش اصلاً لازم نمی‌بینم که توضیح بدهم منظورم از این وجه سنتی، سفره‌ی هفت‌سین انداختن وانار خوردن شب یلدا نیست. بحث آیین را از سنت جدا می‌بینم البته که اگر همین آیین، بتواند مارا با چوبی مشابه سنت کباب کند، عصبانی‌ام می‌کند؛ عرف برای من مثل پشه است که یکی‌ش برای خراب کردن کل شب و روز و خواب و پوست و ناخن کافیست در حالی‌که نه به چشم می‌آید، نه ظاهراً جا تنگ می‌کند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;از خودم ناراحتم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-6388954996447225568?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/6388954996447225568/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=6388954996447225568&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/6388954996447225568'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/6388954996447225568'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/06/blog-post_29.html' title='شخصی‌نوشت- پیش‌نویس'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-9084932568638862888</id><published>2011-06-27T18:32:00.002+02:00</published><updated>2011-06-28T02:06:51.886+02:00</updated><title type='text'>تخفیف جرم کسب و کار من است</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;i&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: x-small;"&gt;من این خاطره را نمی‌نویسم که بگویم مملکت خارج خوب است. من دارم درباره‌ی مفهوم پلیس و البته پیش‌فرض‌های ذهن بیمارم می‌نویسم. یعنی می‌نویسم که بگویم به عینه می‌بینم که پلیس معانی دیگری هم، جز اخلال در آرامش عمومی دارد و من در مقوله‌ی جرم به هیچ‌انگاری دچارم.&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آمستردام کوچه‌ی باریک زیاد دارد. از کوچه‌ی ما نهایتاً یک ماشین می‌تواند رد بشود و شاید به همین دلیل یک طرفه‌ست. ساعت دو شب رسیدیم خانه. عل باید ساعت پنج صبح بیدار می‌شد که برگردد آلمان. داشتیم آماده‌ی دو-سه ساعت خواب می‌شدیم که صدای ضربه‌زدن آمد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دور خودمان چرخیدیم که 'چی‌بود چی‌بود' و نمی‌دانم چرا کرکره را کنار نزدیم تا من به قهرمان ملی محله‌مان تبدیل بشوم به این ترتیب که یک عکس هم بگیرم و به روزنامه‌ها ارائه کنم و اپل به‌خاطرش چند تا جایزه تقدیمم کند و از همه این‌ها که بگذریم بتوانم به استادم بگویم سرم گرم مصاحبه‌های تلویزیونی بود و نتوانستم مشق بهتری بنویسم و او هم بگوید "آه ای آمستردامیاز! (مخلوط اسم من و شهر که می‌گذاشتند به عنوان اسم کوچه) تو چه توانی گفت تا بیستی زرخیزتر از آن‌چه به هم‌کلاسی‌هایت ندادم به تو بدهم". این قصه‌ها الان غیرممکن هستند چرا‌ که ذهن ایرانی‌ام که سر و صدای مشکوک برایش عادی‌ست و ماتحت گشادم و چس‌افه‌ی 'من فضول نیستم' شهروندی‌ام نگذاشت بیرون را نگاه کنم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دو دقیقه بعد شنیدیم که یک چیزی خرد شد و صدای روشن شدن یک موتور آمد. بالاخره قضیه حاد به نظر رسید و غزل کرکره را کشید کنار و دید که یک نفر (شاید هم دو نفر) با موتور دور شد(ند). دقیقاً پنجره‌ی خانه‌ی روبرویی  مارا شکسته‌بودند که ظاهراً یک دفتر کار است. من کلی افسوس خوردم؛ چرا که با باریکی کوچه، من می‌توانستم با همین تلفن زپرتی یک عکس بگیرم جوری که پیاز سبیل مجرم هم پیدا باشد.&amp;nbsp;شهرت از چنگ من گریخت.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;کلی افاضات کردیم که چقدر خوب که ما طبقه دوم هستیم و چقدر این خانه‌ها بی‌در و پیکرند و من حتی توی مغزم شکل کشیدم که اگر خانه‌ام طبقه اول بود به یک پنجره‌ی چوبی بسنده نمی‌کردم و می‌دادم از فولاد بسازند و دورتادورش حفاظ می‌کشیدم. علی گفت شاید یک نفر آمده پنجره را شکسته تا یک ساعت بعد برگردد چیزی بدزدد و غزل گفت کاش شماره داشتیم و زنگ می‌زدیم پلیس بیاید از یک دزدی جلوگیری کند چون ما نمی‌توانیم بیدار بمانیم تا دزدها سر برسند و وقت نداریم؛ باید بخوابیم. نهایتاً فکر کردیم یک نفرخواسته با این اداره لجبازی کند و  مشکلی نیست. خرجش یک شیشه‌ است؛ عوض می‌کنند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;هنوز چند دقیقه نگذشته بود که اولین، دومین و نهایتاً سومین ماشین پلیس سررسیدند! ظاهراً وقتی ما داشتیم فکر می‌کردیم، یک نفر پلیس را خبر کرده بود. من فکر کردم سه تا ماشین پر از پلیس برای یک شیشه زیاد است! غزل گفت که نحوه‌ی توجه به جرم است که تفاوت امنیت شهری را نشان می‌دهد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;ما حیران سرعت عمل پلیس‌ها، خوابیدیم. بعد از دو ساعت بیدار شدیم که عل را راهی کنیم که دیدیم کسی توی کوچه نیست ولی به‌جای شیشه‌ی شکسته یک چوب نصب کرده‌اند و راهی برای ورود نگذاشته‌اند. علی گفت کی میخ آوردند؟ کی چوب آوردند؟ کی کوبیدند که ما بیدار نشدیم؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;ساعت یازده صبح زنگ در خانه‌مان را زدند. یک نفر گفت که پلیس است و سوالاتی دارد. فکر کردم آیا بترسم؟ در را باز کردم آمد بالا. فکر کردم با لباس خواب در را باز کنم؟ کردم! یک خانم دورگه‌ی خوش قد و بالا و بر و رو بود. گفت که اصلاً نگران نباشیم و این فقط ما نیستیم که مورد پرسش قرار گرفته‌ایم و از چندین نفر دیگر هم سوال خواهد پرسید و هرچیزی از ماجرای دیشب می‌دانیم برایش توضیح بدهیم. فکر کردم بهتر نیست بگویم ما خبر نداریم؟ ما که هر چیزی دیده‌ایم پنج دقیقه بعدش خودشان هم دیده‌اند. فکر کردم بگویم صدای دختر همسایه بغلی را هم شنیده‌ام یا براشان دردسر می‌شود؟ نهایتاً با جزئیات توضیح دادم در حدی که گفتم مطمئنم ماشین نبوده و موتور بوده! شماره تلفن و مشخصات مرا هم پرسید و یک فرم پر کرد که اگر لازم شد باز زنگ بزند سوال کند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;در را که بستم اول به آن صحنه‌ی رویایی که من عکس مجرم را نشان می‌دادم فکر کردم. بعد فکر کردم تجاوز و قتل که نبوده! برای یک شیشه چه شلوغ‌کاری راه انداخته‌اند؛ بعدش به خیلی چیزهای واجب‌تر فکر کردم و اصلاً انقدر فکرهای مختلف کردم که حتی "&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt1360860/"&gt;درباره‌ی الی&lt;/a&gt;" هم مابینش بود. اما بخش مهم فکرهایم انقدر واضح و مبرهن و مشخص و طبیعی‌ست که حتی دست خودم را خسته نمی‌کنم که بنویسم و چشم شما را که بخوانید. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;ببینید.. من حالم برای جایی که دوستش دارم بد است...&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-9084932568638862888?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/9084932568638862888/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=9084932568638862888&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/9084932568638862888'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/9084932568638862888'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/06/blog-post_7954.html' title='تخفیف جرم کسب و کار من است'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-4942333973717650896</id><published>2011-06-27T15:43:00.003+02:00</published><updated>2011-06-27T15:52:03.834+02:00</updated><title type='text'>قانون نزدیک‌ترین تفسیر</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;مثال ساده‌ی دکتر سجودی این بود که وقتی توی اتاق نشسته‌ایم و می‌شنویم "اون درو ببند" به در گاراژ فکر نمی‌کنیم و بلند می‌شویم در اتاق را می‌بندیم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;البته من مثال را به طرز بی‌ربطی بهره‌برداری می‌کنم که بگویم ویژگی‌های روانی من، همگی از تفاسیرم پیدا هستند. من هم یکی از همان کسانی بودم که عکسی را در گودر دیدم از چند نفر آدم و یک طناب تاب‌خورده و فکر کردم این آدم‌ها زیر طناب دار چه می‌کنند. نمی‌دانم این موضوع به "غبار عادت" که شادی در ایمیلی نوشته بود ربط دارد یا نه.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دیروز بود. غروب شد (باز خیالت به سرم زد سپیده!) داشتیم توی جای شلوغی می‌گشتیم که یک ساختمان بلند با حداقل شیشه چشممان را گرفت. من با هراس گفتم این‌جا کجاست؟ مقر سپ..ه؟ خندیدیم. خیلی هم گند و تباه و تلخ خندیدیم. اماواقعیت این است که&amp;nbsp;در کنار این خندیدن، &amp;nbsp;ذهن من اصلاً به هیچ‌چیز دیگری نمی‌توانست فکر کند جز زندان و اولین جایی که یادش افتادم یک ساختمانی در هفت‌تیر بود که برایش قصه‌ای شنیده‌بودم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;یک کمی چرخیدیم و فهمیدیم نمای پشت ساختمان مرکز خرید است. یعنی پشت مغازه‌ها‌ست. غزل گفت دلم برای ذهن‌هامان می‌سوزد.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5768864754092775028-4942333973717650896?l=neici.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neici.blogspot.com/feeds/4942333973717650896/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5768864754092775028&amp;postID=4942333973717650896&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/4942333973717650896'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5768864754092775028/posts/default/4942333973717650896'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neici.blogspot.com/2011/06/blog-post_27.html' title='قانون نزدیک‌ترین تفسیر'/><author><name>N</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5768864754092775028.post-218139940161438296</id><published>2011-06-22T18:01:00.006+02:00</published><updated>2011-06-22T22:47:00.342+02:00</updated><title type='text'>برای تلخ مثل عسل، دوستم، عزیزم</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;امیر جان امروز &lt;a href="http://amiraaneh.blogspot.com/2011/06/blog-post.html"&gt;پستت&lt;/a&gt; را که خواندم، گفتم ببینم چراغ جی‌تاکت اگر روشن بود دو کلامی حرف بزنیم. نبودی. فکر کردم برایت یک نامه بفرستم و بگذارم این‌جا تا علاوه بر تو، تمام کسانی که مثل تو فکر می‌کنند بخوانند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;نوشته‌ی مرا نه از جانب کسی که برای ناآگاهی مشتاقانه‌ی بسیاری از زنان ایران به حقوق انسانی‌شان نگران است که از چشم من بخوان، من یعنی نیازی که در دوستی با خودت می‌شناسی، زنی که به لحاظ بافتار خانوادگی شهرستانی‌ست و سی سال در ایران زندگی کرده است.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;می‌دانی امیر! آن‌چه از تمامی مناسبات و مبارزات این مملکت به یاد دارم این است که همیشه یک چیز واجب بزرگ قلمبه‌ای آن بالا بود که باید براش می‌جنگیدیم و وقتی ان‌شا‌لله به حول و قوه‌ی الهی بعد از هرگز، بهش دست پیدا می‌کردیم می‌توانستیم بپردازیم به امور کوچک‌تر. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;راستش را بخواهی تازه تازه دارم می‌فهمم چرا کار کلاً جلو نمی‌افتد. گاهی که ناامید می‌شوم فکر می‌کنم شاید نسل پنجاه و هفت هم اگر به جای اینکه دلشان بخواهد شاه را بردارند، می‌رفتند از داخل خانه‌های خودشان شروع می‌کردند و شاه‌های درون خودشان و خانه‌های خودشان و زبان خودشان را بر دار می‌کردند حالا هم شاه، خودش رفته بود، هم شاه، خودش نیامده بود. می‌دانی که چه می‌گویم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;مثال برایت بگویم. بابام مرد خوب و روشنی‌ست. پدر خوبی‌ست. خیلی هم شوخ است. چند سال پیش یک شوخی داشت که من محضر آشنا دارم که روزهای جمعه هم کار می‌کند. ما هم می‌خندیدیم، مامانم هم می‌خندید. ماجرا را بلد نبودیم که از چه جاهای ریزی می‌آيد داخل زندگی‌ و فرهنگ و روزمرگی‌مان. بزرگ شدیم و چهارتا کتاب خواندیم و چهار تا آدم دیدیم و اصلاً تو بگیر همین گودر چقدر چیز یادمان داد یک روز گفتیم بابا این شوخی به این دلایل خشونت کلام است. تمام شد امیر جان. بعد کم‌کم حرف زدنمان را که داشتیم درست می‌کردیم دوزاری‌مان می‌افتاد که کار به قول مادربزرگم از 'کارجا' عیب کرده است.  برای خیلی چیزهای دیگر تا همین چند وقت پیش درگیر بوده‌ایم. برای پدر و مادر و پسرخاله و دخترخاله و عمه و دایی‌مان. برای خیلی‌ها. آدم حواسش به چیزها
